مقدس اردبیلی و خواب روحانی وی
مقدس اردبیلی « ره » و خواب روحانی وی
هوا پاک و ملایم و بهشتی و دل انگیز بود. باد مرطوب و سردی می وزید. چشمه ساران ، دریاچه ها ، آبگیرها ، کوهها ، باغها در افقهای نه چندان دوری مقدس را محسور زیبایی خود کرده بود. چه بیدستانهای زیبا و بزرگی بر دو سوی جویبارهای زلال سایه افکنده بود و چه شاخسارانی که افشان خود را در آیینه آب رها کرده بودند.
مقدس اردبیلی از کنار جویباری به راه افتاد. او نه به دنبال زیبایی های بهشت بلکه به دنبال محبوب دلش بود. او را می جست تا چشمهایش را به جمال آن جام جهان روشن نماید. چقدر عاشق دلواپس آن چهره اهورایی بود. مشتاقانه به راه افتاد و به سمت زیباترین مقصد روان بود . بعد از مدتی به عده ای رسید که بر کنار آبگیری بر تختهای زمردین نشسته و غرق در صفای محبت همدیگر بودند. مبهوت ایستاده و سلام کرد و بعد سؤال نمود: « قصد دیدار مولا و سرور عالمیان حضرت محمد (ص) را دارم، راهنماییم کنید. »
یکی از آنان به پیشواز آمد و مقدس را به قصری از نور هدایت کرد. قصر در جنگلی انبوه و فشرده زیر درختان تناور و پرسایه همانند نگینی می درخشید. مقدس از میانه کوهساری گذشت و به جنگل رسید . از سمت جنگل بوی طراوت بهاری می آمد و چه لطفی داشت. لحظه های ناب و عرفانی بود. مقدس تا لحظاتی دیگر چشم به زیباترین چهره جهان می گشود ، از چند غرفه ای گذشت و عاقبت به غرفه ای رسید که بهترین بنده خدا در آن بر اریکه ای تکیه زده بود و در کنارش حضرت موسی (ع) جلوس کرده بود، مقدس تا وارد شد سلام کرد. پیغمبر (ص) تفقدش نمود و در نزد خود جایش داد.
فرمود : « بنشین فرزندم ! » مقدس محو در ابهت و جلال و عظمت حضرت رسول (ص) قلبش به تپیدن افتاده ، اما ناگهان حضرت موسی (ع) به حرفش کشانده و از رسول الله درباره اش سؤال فرمود: « این مرد کیست یا رسول الله؟ » لبخندی زیبا و ملیح رسول الله نشان از افتخار و مباهتشان به مقدس بود، لبخندی زد و فرمود: « از خود او سوال کن ای رسول خدا. » حضرت موسی(ع) نیز تبسمی کرد و سؤال فرمود: « تو کیستی ای بنده خدا ؟ »
هنوز رعشه های شوق از وجود مقدس محو نشده بود به خودش جرأت داد و عرض کرد : « من احمد، پسر محمد، اهل اردبیل. ساکن نجفم، فلان خیابان، فلان محله، فلان خانه مسکن من است. » حضرت موسی از آن همه توضیح و تفضیل مقدس تعجب کرد و فرمود: « من از تو سؤال کردم، این همه تفصیل برای چه بود؟ » و بعد همه شان لبخند زدند، مقدس دوباره به حرف آمد و نتوانست در مقابل حضرت موسی بی جواب بماند ، لذا گفت : « خداوند عالم از تو سؤال فرمود: که این چیست که در دست توست پس تو چرا آن قدر در جواب گفتی؟ » وجود موسی (ع) پر از مسرت شد. لحظه ای دوباره لبخند بر لبانشان نشست و باز حضرت موسی (ع) به خدمت رسول الله (ص) عرض کرد: « یا رسول الله، راست فرمودی علمای امت من مانند انبیا بنی اسرائیل می باشند. »
لبهای مبارک حضرت رسول باز به تبسمی شیرین گشوده شد و مقدس لحظه ای از آن همه لطف و تفقد خجل شد و سر به زیر انداخت. مقدس لحظه ای که از آن خواب روحانی فارغ شد به شدت گریست و اهل خانه به صدای گریه اش بلند شد و به بالینش آمدند و سؤال از ماوقع کردند. گریه های حسرت و فرقت مجال سخن نمی داد. وقتی سیر گریست و دل فرقت زده اش خالی شد فرمود: پیغمبر را به خواب می دیدم.
Untitled 2