دسته بندی مطالب


افراد آنلابن
کاربران آنلاین 62 نفر

آگهی



 اینجا هستید : بخش مطالب » علمی » بیوگرافی بزرگان » فلسفه سقراط و زندگی و مرگ او برای حقیقت

فرستنده : yasna
دسته بندی : بیوگرافی بزرگان

تعداد بازدید  : 5853
امتیاز : 102

مشخصات
 

فلسفه سقراط و زندگی و مرگ او برای حقیقت


در نظر سوفسطائیان، برای هیچ چیز دلیل واقعی و مطلق و کاملی وجود نداشت؛ آنها شناسایی را انکار می کردند و معتقد بودند که :

«اولا هیچ چیز وجود ندارد، ثانیا به فرض وجود برای انسان شناختنی نیست، ثالثا اگر برای انسان شناختنی باشد نمی توان آن را به دیگران تعلیم داد…»

سوفسطاییان با تکیه بر ادراک حسی، حقیقت را امری نسبی می پنداشتند و برای آن معیار ثابتی قایل نبودند. آنها معتقد بودند که شناسایی حقیقی همان شناختی است که ما با حواس خود بدست می آوریم ، لذا حقیقت نسبی است. اما سقراط با عزمی راسخ با کسانی که حقیقت را امری نسبی می دانستند، به مبارزه پرداخت. او بود که توانایی عقل انسان را به خود او شناسانید و نشان داد که می توان با روشی صحیح اندیشید و به حقیقت دست یافت.

مباحث سقراط موجب بروز دشمنی پاره ای از مدعیان دانایی، نسبت به وی شد که در نتیجه توطئه ای علیه او طراحی شد و از سوی سه نفر از متنفذان آتن ادعانامه ای علیه او تنظیم گردید و او برای محاکمه و کیفر به دادگاه فرا خوانده شد. او بعد از پرسش و پاسخ های فراوان در دادگاه، در مورد «ترس از مرگ» گفت:

« ممکن است یکی از شما بگوید: سقراط ! آیا ابلهی نیست که انسان کاری کند که جانش به خطر بیفتد؟ در پاسخ خواهم گفت: دوست گرامی ! اشتباه تو در اینجاست که گمان می کنی هر کسی بخواهد کاری را انجام دهد، اول باید بفهمد که آن کار به مرگ او می انجامد یا به زندگی؛ در حالی که از نظر من مهم این است که بفهمد این کار درست است یا نادرست.

ترس از مرگ جز این نیست که آدمی خود را دانا پندارد بی آن که دانا باشد؛ یعنی چیزی را که نمی داند گمان کند که می داند. هیچ کس نمی داند مرگ چیست و از این رو نمی تواند ادعا کند که مرگ امری سهمگین است. شاید مرگ برای انسان نعمت بزرگی باشد و ما از آن بی خبر باشیم؛ با این همه، مردم چنان از مرگ واهمه دارند و از آن می گریزند که گویی به یقین می دانند که مرگ بزرگترین بلاهاست. پس کسی که از مرگ می هراسد خود را نسبت به آن دانا می پندارد، در حالی که دانا نیست.

اهالی آتن! تفاوت من با دیگران در این است که چون در باره جهان دیگر هیچ نمی دانم، خود را نمی فریبم، و گمان نمی برم که می دانم و تنها در این نکته است که از دیگران داناترم. من تنها از چیزهایی می هراسم که به راستی می دانم زیان آورند، مانند بی اعتنایی به قانون و سرپیچی از فرمان کسی که بهتر و برتر از من است، خواه خدا باشد و خواه آدمی. از چیزی که نشناسم و ندانم که برای آدمی سودمند است یا زیان آور، خوفی به دل راه نمی دهم؛ چنان که اگر شما امروز مرا تبرئه کنید، از راهی که پیش گرفته ام باز نخواهم گشت.»

سقراط ادامه داد:«… تا جان در بدن دارم از جستجوی حکمت و آگاه ساختن شما به آنچه باید بدانید، دست بر نخواهم داشت. من معتقدم که هیچ سعادتی برای شهر من بالاتر از خدمتی که من به پیروی از فرمان خدا به شما می کنم نیست. خدمتی که از دست من بر می آید این است که به پیران و جوانان ثابت کنم که بیش از آن که در اندیشه تن و مال و مقام باید به روح خود بپردازند و در تربیت آن بکوشند. اگر این سخنان مایه گمراهی جوانان باشد البته باید آنها را زیان آور شمرد، ولی به هرحال بدانید من در هیچ شرایطی دست از ماموریت خود برنمی دارم حتی تا پای مرگ!

سقراط حاضر نشد که از دادگاه تقاضای عفو کند. دادگاه نیز در پایان دفاعیات سقراط وارد شور شد و رای به گناهکاری وی صادر کرد. سرانجام رئیس دادگاه رای نهایی را که مبنی بر مجازات مرگ بود قرائت کرد. سقراط بدون آنکه کمترین تزلزلی به خود راه دهد به سخن آمد و گفت:

«ای اهالی آتن! با این ناشکیبایی نام نیک خود را به باد دادید و بدخواهان و خرده گیران را جسور کردید، زیرا از این پس عیبجویان شما را سرزنش خواهند کرد و خواهند گفت: مرد دانایی چون سقراط را کشتید. هر چند من از دانایی بهره ای ندارم، اما بدگویان شما خلاف این را ادعا خواهند کرد و حال آن که اگر اندکی درنگ کرده بودید، مقصود شما حاصل می شد، زیرا من پیرو فرتوت شده ام و تا گور فاصله ای ندارم، شاید شما گمان برید که علت محکوم شدن من ناتوانی از سخن گفتن و دفاع از خود بود؛ بلی! من از گفتن سخنانی که شما خواهان شنیدن آن بودید ناتوان بودم، زیرا در شان منن نیست که لابه و زاری کنم و برای فرار از خطر تن به خواری دهم. من مرگ را از آن زندگانی که با زاری و طلب ترحم، همراه باشد برتر می شمارم.

آری، آتنیان! گریز از مرگ دشوار نیست؛ گریز از بدی دشواراست، زیرا بدی از مرگ تندتر می دود. من پیر و ناتوان به دام مرگ افتادم، ولی مدعیان من با همه چستی و چالاکی، در چنگال بدی گرفتار آمدند.

باری، اگر مرگ انتقال به جهانی دیگر است و اگر این سخن راست است که همه درگذشتگان در آن جا گرد آمده اند، پس چه نعمتی بالاتر از این که آدمی از این مدعیان که عنوان قاضی برخود نهاده اند، رهایی یابد و با داوران دادگر آن جهان روبرو شود و با نیکان و بلندمرتبگان همنشین شود. اگر مرگ این است، حاضرم بارها به کام مرگ روانه شوم.

اکنون وقت رفتن فرا رسیده است، من برای مردن و شما برای زیستن، اما نصیب کدام یک از ما بهتراست جز خدا هیچ کس نمی داند.»

پس از ختم دادرسی، سقراط را به زندان منتقل کردند تا رزوهای واپسین عمرخود را در آن جا سپری کند و در موعد مقرر جام شوکران(نام گیاهی است در انواع مختلف و دارای خواص دارویی که نوعی از آن دارای مواد سمی است.) را بنوشد. در مدتی که در زندان بود، دوستانش وسائل فرار وی را فراهم کردند اما سقراط از قبول این پیشنهاد سرباز زد و تاکید کرد که نمی خواهد به پیرانه سر، متهم شود که زندگی دنیا را بسیار دوست دارد و می خواهد بیشتر از آن بهره مند شود. او می گفت: «یک حکیم به دنیا دلبستگی ندارد و آزادگی و سربلندی خود را برای اینکه چند صباحی بیشتر زنده بماند فدا نمی کند و لذا من نیز اگر خواهان چند روز عمر بیشتر باشم، گویی خود را مسخره کرده ام، چون در گفتار از بی اعتنایی به دنیا دم زده ام و در عمل خود را مشتاق توقف در دنیا نشان می دهم.»

باری سقراط علی رغم توصیه دوستان و نزدیکان، مرگ پر افتخار را بر زندگی چند روزه ترجیح داد و در زندان بماند.

جام شوکران

سرانجام روز موعد فرا رسید، همسر و فرزندان سقراط برای آخرین دیدار به زندان آمده بودند، سقراط برای آنکه آنها شاهد مرگ او نباشند زودتر از دیگران در میان شیون و زاری با آنها وداع کرد و آنها را به بیرون از محوطه زندان فرستاد. اینک او بود و تنی چند از یاران نزدیک و با وفای او؛ آن لحظه شوم نزدیک و نزدیکتر می شد. سقراط از جا برخاست و برای شستشو به اتاق مجاور رفت. دوستانش هر کدام در گوشه ای زانوی غم به بغل گرفته و در سکوتی اندوهبار، افول آفتاب را در افق نظاره می کردند. سقراط پس از استحمام به میان یاران بازگشت، بین آنها گفتگوی مختصری گذشت. همان دم زندانبان وارد شد و به سقراط گفت:

« من تورا نجیب ترین و شریف ترین کسانی می دانم که تا کنون در این زندان با آنها سرو کار داشته ام، آنها وقتی حکم نوشیدن زهر را از من می شنیدند خشمگین می شدند و به من ناسزا می گفتند، ولی می دانم که تو بر من خشم نمی گیری و مرا سرزنش نمی کنی، سعی کن این مرحله را نیز با متانت و بردباری تحمل کنی.»

زندانبان این را گفت و در حالیکه اشک از دیدگان فرو می ریخت از در بیرون رفت. سقراط به دوستان گفت:

«چه مرد خوبی است، در تمام مدتی که در زندان بودم به دیدن من می آمد و اکنون هم بحال من افسوس می خورد. ای کریتون! سخن او را می پذیریم، بگو تا جام زهر را بیاورند.»

کریتون با تانی از جا برخاست و به خادمی که در آن نزدیکی بود اشاره کرد، خادم پیر رفت و دیری نگذشت که با زندانبان بازگشت در حالی که جام زهری به دست داشت. سقراط گفت:

« دوست من، تو در این گونه امور تجربه داری، بگو ببینم باید چکار کنم؟»

زندانبان گفت:« کاری نداری جز آنکه پس از خوردن زهر در زندان قدم بزنی تا آنکه در پاهای خود احساس سنگینی کنی. پس از آن دراز می کشی و بدین ترتیب زهر اثر خواهد کرد.»

سقراط جام شوکران را گرفت، و بدون کوچکترین اضطراب و بی آنکه اندک تردیدی بخود راه دهد آن را به لب گذاشت و لاجرعه سر کشید. تا اینجا دوستان او از گریه خودداری کرده بودند ولی در این لحظه شرایط عوض شد. کریتون ناله کنان صحنه را ترک گفت، دیگران هر یک به نوعی شیون کنان غرق در عزا شدند. سقراط با آرامش همیشگی خود گفت:

«این فریادها و ناله ها برای چیست؟ من زنها و کودکان را برای این بیرون فرستادم که از این گونه سرو صداها پرهیز شود، زیرا شنیده ام که مرگ باید در میان سکوت و آرامش باشد. پس صبور و شکیبا باشید.»

آنگاه برخاسته و دور زندان قدم زد تا آنکه گفت در پاهای خود احساس سنگینی می کند. پس به پشت دراز کشید. زندانبان پس از مدتی پای او را فشرد و پرسید آیا احساس می کند یا نه. سقراط گفت که چیزی حس نمی کند. کم کم تمام بدن سقراط سرد و خشک شد. در آخرین لحظات از قرضی که به شخصی داشت سخن گفت و از دوستانش خواست تا آن را ادا کنند، آنگاه حرکتی کرد و به آرامش ابدی فرو رفت.

سقراط در دفاعیه خود راز دانایی خود را چنین معرفی می کرد که او نسبت به نادانی خود آگاه است ولی دیگران از نادانی خود بی خبر هستند. در واقع پیام سقراط این بود که گام اول در طریق کسب حکمت و دانایی همانا «خود آگاهی» است.

بحث « معرفت» در منطق را یادگار مباحث سقراط می دانند. سقراط کوشش می کرد تا با بحثهای فلسفی دقیق ، نشان دهد که هرچیزی از تعریف ثابتی برخوردار است و اگر به تعاریف اشیا برسیم به تعریف درست و مطمئنی دست پیدا کرده ایم .

سقراط را چهره درخشان تاریخ فلسفه می دانند که با او جریان عظیمی از تفکر ایجاد گردید که پس از قرنهای متمادی همچنان زنده و پایدار در حرکت و تحول است


امتیاز دهید نظرات    
شما هم مطالب جالب و خواندنی خود را با نام خود ارسال کنید

طالع بینی خانه | قوانین
 
بازیابی کلمه عبور | عضویت