داستان دنباله دار غایت..
غایت(قسمت اول)
خیلی خسته بود. گوشه ی دنج کافه نشسته بود و مثل همیشه سخت درگیر تفکرات .اما اینبار انگار خستگی اون مثل همیشه نبود و غم سنگینی تو نگاهش رخنه کرده بود.
صورت چروکیده ای داشت با وجود سن کم ، پیشونی بلند چشمانی سیاه چونه ی کوچک و لبان خشکی زده . پالتوی بلند مشکی به تن داشت با شالگردن همیشگی که هیکل متناسبشو خوب پوشش داده بود. روی میز یک فنجون قهوه بود و یک دفترچه خاطرات ، همه چیز مثل سابق بود غیر از پیپی که انگار دیگه رمقی برای کشیدنش نمونده بود.
قلم را برداشت و شروع کرد به نوشتن : (( به راستی تحمل این همه رنج وسختی برای چیست ؟ برای پایانی که چه زوال باشد و چه کمال در هر دو نوع پایان است ، یعنی پایان همه چیزی که از اول هم هیچ بوده ! پس چرا باید زیست ،جنگید ، با ناملایمتی ها کلنجار رفت خون خورد و در آخر مرد. چه بیهوده مردنی است ، حتی اگر جهان دیگری هم باشد باز هم این همه تلاش و مشقت در انتظار نابودی بلاهت است احمقانه است!! یا باید ماند و ابله بود یا باید رفت و سختی نکشید .))
داستان ادامه دارد...
نویسنده :علی علایی
Untitled 2