دسته بندی مطالب


افراد آنلابن
کاربران آنلاین 165 نفر

آگهی



 اینجا هستید : بخش مطالب » شعرو ادبیات » داستان کوتاه » غایت (قسمت پنجم)

فرستنده : narges m
دسته بندی : داستان کوتاه

تعداد بازدید  : 854
امتیاز : 73

مشخصات
 

غایت (قسمت پنجم)


غايت(قسمت پنجم)

با صورتی غرق در عرق و در حالی که در تب می سوخت از خواب بیدار شد .(( عجب کابوس وحشتناکی بود!!)) به شدت احساس خفگی می کرد ، گویا این حوادث در واقعیت روی داده است و او واقعاّ در هیچ غوطه ور شده است.


عجیب تر این که او یک روز تمام را در این کابوس بوده است و حالا که از خواب بیدار شده است غروب آفتاب است .


افکار مختلفی در حال هجوم به مغز او بودند و او نیاز به آرامش داشت . پس پالتوی خود را پوشید و از خانه خارج شد در حالی که به شدت احساس ضعف می کرد .


کافه زیاد شلوغ نبود . افراد به نحو های مختلف نشسته و ایستاده بودند و هر کس به کاری مشغول بود . او به میز همیشه ی خود رفت و نشست. رمق چندانی برایش نمانده بود ولی برای رهایی از افکار پریشان سفارش vodka داد . لیوان اول را نوشید و احساس سوزش شدیدی کرد ، ایرادی نداشت چون رهایی از این منجلاب بهایی داشت. لیوان دوم را مشغول ریختن بود که متوجه نگاه های دختری جوان به خود شد. نگاهش را فوراّ دزدید و به نوشیدن لیوان دوم مشغول شد ولی نگاه ها هنوز بر سر او سنگینی می کرد. با خود اندیشید که:لابد به نظرش عجیبم یا اینکه به نظرش آدم خیلی مهمی میام می خواد راز این اهمیت رو پیدا کنه و بره .درگیر همین افکار بود که دختر در حالی که بطری مشروبی در دست داشت روی صندلی کناری او نشست . و مشغول نوشیدن شد .می خواست به او اعتراض کند ولی چیزی نگفت . شاید برای اینکه اولین باری بود که یک جنس مخالف به او نزدیک شده بود و تجربه ی تازه ای بود . لیوان سوم را نوشید و دختر هم نوشید دختر صندلی خود را به کنار او کشید در حالی که نگاهی از روی میل به او می کرد و او مسخ شده بود مانند کودکی که برای اولین بار زنی را دزدکی نگاه می کند . دختر دست خود را بر روی پاهای او گذاشت و او هیچ عکس العملی نداشت و منتظر حس خود بود در مقابل این اتفاق جدید . دختر در حالی که به علت مستی بر روی پای خود بند نبود صورت خود را جلوتر و جلوتر آورد و بوسه ای بر صورت او زد . خیسی این بوسه و آن تنازی هر جسمی را تکان می داد و سر تاسر بدن هر مردی را سیراب می کرد ولی عجیب که او هیچ چیزی را حس نمی کرد و یا بهتر اگر بگویم او هیچ را حس کرد.


این بی توجهی او گویا دختر را بیشتر به هوس انداخت زیرا دختر خود را درمقابل مردی غیر قابل تسخیر یافت پس بدنش را به بدن مرد چسباند و مشغول بوسیدن لاله ی گوش او شد در حالی که او ثابت ایستاده بود و می دانست که بر او هیچ نخواهد گذشت پس چرا عکس العملی نشان نمی داد؟ او لیوانی دیگر را نوشید و دختر مشغول اغوا کردن مردی بود که احساس را گم کرده بود و یا بهتر بگوییم نقض کرده بود . دختر در حالی که به شدت احساس ناتوانی می کرد با سراسیمگی بلند شد نگاهی با تنفر به او کرد و تلو تلو خوران به راه افتاد . او نیز لیوانی دیگر خورد و در حالی که هیچ احساسی نسبت به اتفاقاتی که بر او گذشته نداشت پیپ خود را از درون جیب پالتو در آورد و روشن کرد و پکی به آن زد و سر شار از آرامش دود آن را خارج کرد و به این فکر کرد که : جالبه واپسزدگی های احساسی منو بیشتر آروم می کنه و شاید اگر بشر احساسی نداشت هیچوقت زنی برای ارضا شدن به بدبختی نمی افتاد . و پس از مدتها از این استدلال خود دیوانه وار خندید در حالی که خواب خود و نگاه پیر مرد را فراموش کرده بود .

 

ادامه دارد ...

 

 

 


امتیاز دهید نظرات    
شما هم مطالب جالب و خواندنی خود را با نام خود ارسال کنید

طالع بینی خانه | قوانین
 
بازیابی کلمه عبور | عضویت