بیترین - Bitrin
مطالب جالب - مطالب علمی - ترفند کامپیوتر - ترفند موبایل - مطالب مذهبی - مطالب اجتماعی - آموزش آشپزی - طالع بینی - شعر و ادبیات - تصاویر و عکس های جالب - مطالب طنز - داستان کوتاه

آگهی



 اینجا هستید : بخش مطالب » مذهبی » داستانهای ائمه (ع) » جعفر کذّاب عموی امام زمان (عج)












فرستنده : عباسعلی ایزدی مقدم
دسته بندی : داستانهای ائمه (ع)

تعداد بازدید  : 688
امتیاز : 64

مشخصات
 

جعفر کذّاب عموی امام زمان (عج)


گاه مى شود بر اثر عواملى از حضرت نوح عليه السلام پسرى ناخلف بنام كنعان و يا از حضرت آدم عليه السلام پسرى متمرد بنام قابيل به وجود مى آيد .

حضرت امام هادى عليه السلام داراى 5 فرزند بنام هاى امام حسن عسکری عليه السلام ، حسين ، محمد ، جعفر و عليه بود . در ميان اين فرزندان جعفر بسيار ناخلف بود كه لقب كذّاب (دروغگو) را گرفت .

امام هادى (ع) درباره او فرمود : « از فرزندم جعفر دورى كنيد ، نسبت او به من همچون نسبت كنعان به نوح عليه السلام است » .

امام حسن عسكرى (ع) فرمود : « مثل من و جعفر مانند هابيل و قابيل دو فرزند آدم (ع) است . اگر كشتن من براى جعفر ممكن بود ، مرا مى كشت ولى خداوند متعال جلو او را گرفت » .

جعفر کذّاب از افرادى بود كه ادعاى امامت داشت و پس از رحلت پدر مى گفت : « امام مردم من هستم نه برادرم حسن » . حتى پس از رحلت پدر نزد خليفه وقت رفت و گفت : « 20 هزار اشرفى براى تو مى فرستم و از شما خواهش دارم كه فرمان دهى تا بر مسند امامت بنشينم و اين مقام از برادرم حسن سلب گردد » . خليفه در جواب گفت : « عجب آدم احمقی هستى ، اگر امامت در دست ما مى بود آن را براى خود قرار مى داديم . اگر امام شناسان و شيعيان آنچه از برادرت و پدرت از معجزات و ... ديدند از تو ببينند ، تو را امام خود مى دانند ، ديگر نيازى به كمك ما ندارى و گرنه هرگز به تو ايمان نخواهند آورد . »

كارشكنى هاى او در عصر امامت برادرش امام حسن عسكرى (ع) بجائى نرسيد ولى پس از شهادت برادرش دوباره شروع به ادعا كرد و اعلام داشت كه امام بعد از برادرم من هستم . لذا امام حسن عسكرى (ع) براى اينكه امر بر مردم اشتباه نشود و امامت امام مهدى (عج) را از كارشكنى هاى جعفر ، حفظ كند در آخرين لحظات عمر يكى از اصحاب بنام « ابو الاديان » را به حضور طلبيد و به او فرمود : « چند نامه هست . اينها را به مدائن مى برى و به فلان و فلان كس مى رسانى و جواب نامه ها را مى گيرى و روز پانزدهم به سامرا می آیی . صداى گريه از خانه من خواهى شنيد و مطلع مى شوى كه من از دنيا رفته ام . »

ابوالاديان گفت : « فدايت شوم معلوم است كه سخن شما راست و درست است و همين طور كه مى فرمائى خواهد شد ولى سؤالى دارم و آن اينكه پس از شما امام كيست ؟ »

امام حسن عسكرى (ع) فرمود : « امام كسى است كه جواب نامه ها را از تو مطالبه كند . »

ابوالاديان گفت : « علامت ديگر امام پس از شما چيست ؟ »

امام حسن عسكرى (ع) فرمود : « امام كسى است كه بر جنازه من نماز بخواند . »

ابوالاديان گفت : « علامت ديگر چيست ؟ »

امام حسن عسكرى (ع) فرمود : « امام كسى است كه از ميان هميان هاى طلا خبر دهد . »

ابوالاديان مى گويد ابهت امام حسن عسكرى (ع) مرا گرفت ، ديگر نپرسيدم كه منظور چه هميانى است . برخاسته و نامه را گرفتم و خداحافظى كردم بسوى مدائن رهسپار شدم . نامه ها را به صاحبانشان دادم . جواب نامه ها را گرفته و به سامرا برگشتم . همين كه وارد خانه امام حسن عسكرى (ع) شدم صداى گريه شنيدم . فهميدم كه امام حسن عسكرى (ع) دار دنيا را وداع كرده است ولى ديدم گروهى دور جعفر كذاب را گرفته اند و به او به عنوان امام تهنيت مى گويند و بعضى به او تسليت مى گفتند .

در اين ميان كسى آمد و به جعفر گفت : « جنازه برادرت را غسل داده اند ، بفرمائيد بر جنازه نماز بخوانيد . » ديدم جعفر برخاست و همراه گروهى براى انجام نماز رهسپار شد . با خود گفتم : « عجبا ! اگر امام مردم بى دين بشود ، معلوم مى شود كه همواره دين از اول سست بوده است ، چون من جعفر كذاب را مى شناختم كه همواره با ساز و آواز و شرابخوارى سر و كار داشت . » من هم دنبال جعفر به راه افتادم تا ببينم جريان به كجا منتهى مى شود .

كنار جنازه امام حسن عسكرى (ع) رسيديم . جعفر پيش ايستاده و همراهان پشت سرش ، گفتم ديگر كار از كار گذشت ، ناگهان پرده سفيدى كه در حجره آويزان بود بلند شد ، ديدم كودكى نورانى پيدا شد ، رداى جعفر را گرفت و فرمود : « اى عمو ! پس برو ، من سزاوارترم كه بر جنازه پدرم نماز بخوانم . »  جعفر مانند نقش بر ديوار هيچ نتوانست بگويد و كنار رفت . آن كودك مشغول نماز شد و پس از نماز همين كه خواست برود به من رسيد و فرمود : « جواب نامه ها را به من بده . » نامه ها را به ایشان دادم و رفت به حجره ، با خود گفتم : « حمد و سپاس خدای سبحان را كه دو علامت از علاماتى كه امام حسن عسكرى عليه السلام به من فرموده بود ، ظاهر شد . » نزد جعفر آمدم و گفتم : « اين طفل كه بود ؟ » گفت : « من اصلاً چنين كودكى را نديده ام و نمى شناسم . »

 

مسافران قمى و جعفر كذاب :

روز بعد ديدم گروهى از اهل قم آمده بودند تا به زيارت امام حسن عسكرى (ع) نائل شوند . وقتی مطلع شدند كه حضرت از دنيا رفته است ، پرسيدند : « امروز امام و حجت خدا كيست ؟ » گروهى جعفر كذاب را نشان دادند . اهل قم نزد جعفر آمده و سلام كردند و گفتند : « پول زيادى كه مخصوص امام عليه السلام است براى شما آورده ايم . » جعفر دستور داد پولها را بگيرند . اهل قم گفتند : « ما هر وقت خدمت امام حسن عسكرى (ع) مى رسيديم و پولى نقد مى آورديم نام صاحبان پول را حضرت مى بردند و حدود مبلغ را از درهم و دينار مى فرمودند . شما هم اگر امام هستيد و جانشين برادر خود مى باشيد ، مبلغ و عدد و اسم صاحبان پول را بگوئيد . » جعفر گفت : « مردم از من علم غيب مى خواهند ! مگر برادرم علم غيب داشت ؟ » اهل قم گفتند : « در چنين صورت ما پول را نخواهيم داد . »

 

دستور دستگيرى امام زمان (عج) :

جعفر کذاب ديد با اين وضع به هدف شوم خود نمى رسد لذا نزد معتمد عباسى خليفه وقت رفت و گفت : « برادرم حسن پسرى دارد و او بر جنازه پدرش نماز خواند . » چون امام حسن  عسكرى (ع) براى حفظ فرزندش حضرت حجت (عج) از دشمنان ، تولد او را به كسى نفرموده بود لذا خليفه صد مأمور به فرماندهى شخصى بنام « رشيق » به خانه امام حسن عسكرى (ع) فرستاد و به او دستور اكيد داد كه برو به خانه امام حسن عسكرى (ع) و بى آنكه اجازه بگيرى وارد خانه شو و همه حجره ها را جستجو كن . رشيق با مأمورين به خانه امام حسن عسكرى (ع) آمدند و همه حجره ها را گشتند تا به آن حجره كه در آن پرده سفيد آويزان بود ، رسيدند . پرده را بلند كردند و با کمال تعجب : دريایی آنجا ديدند كه در وسط آن كودكى سجاده انداخته و نماز مى خواند . رشيق به يكى از مأمورانش دستور داد كه برو و آن كودك را بگير . آن مأمور تا به سراغ كودك آمد در ميان آب غرق شد . رشيق به ديگرى دستور داد ، ديگرى وقتى خواست به طرف كودك برود در آب غرق شده و با فرياد بلند تقاضاى كمك كرد ، او را نجات دادند .

حضرت اباصالح المهدی (عج) با كمال وقار نماز را تمام كرد .

سپس در پيش روى مأموران از حجره بيرون آمد .

مأموران گويا چوب خشكى شده بودند .

اصلاً نتوانستند كوچكترين آسيبى به حضرت حجت (عج) بود ، برسانند .

همين موقع بود كه حضرت مهدى (عج) غايب شد و غيبت صغرى به وقوع پيوست .


امتیاز دهید نظرات    
شما هم مطالب جالب و خواندنی خود را با نام خود ارسال کنید

دسته بندی مطالب


افراد آنلابن
کاربران آنلاین 162 نفر

آگهی



طالع بینی خانه | قوانین
 
بازیابی کلمه عبور | عضویت   کلمه رمز
نام کاربری