بیترین - Bitrin
مطالب جالب - مطالب علمی - ترفند کامپیوتر - ترفند موبایل - مطالب مذهبی - مطالب اجتماعی - آموزش آشپزی - طالع بینی - شعر و ادبیات - تصاویر و عکس های جالب - مطالب طنز - داستان کوتاه

محصولات روز







 اینجا هستید : بخش مطالب » علمی » دانستنیها » شرح اصطلاحات عارفان

Untitled 2
شامل روشهای علمی برای حل مشکلات زناشویی بین زوجهای جوان

روشهای عاشقانه زیستن

شامل روشهای علمی برای حل مشکلات زناشویی بین زوجهای جوان

اسراری ناگفته از دوران پهلوی ،اهداف پنهان برگزاری جشنهای 2500 ساله چه بوده ؟ بازخوانی مصور از تاریخ پر رمز و راز ایران زمین

از کورش تا پهلوی

اسراری ناگفته از دوران پهلوی ،اهداف پنهان برگزاری جشنهای 2500 ساله چه بوده ؟ بازخوانی مصور از تاریخ پر رمز و راز ایران زمین

آيا مي دانيد دليل جذابيت جهاني آقاي شرلوك هولمز چيست؟

روشهای تقویت حافظه

آيا مي دانيد دليل جذابيت جهاني آقاي شرلوك هولمز چيست؟

شامل روشهای علمی برای حل مشکلات زناشویی بین زوجهای جوان

نرم افزار تبدیل گفتار به نوشتار

پر طرفدارترين نرم افزار چند ماه اخير، تنها با خواندن متن برنامه آن را تايپ میکند

گردن بند

کلکسیون گردنبند و دستبند

مجموعه کاملی از انواع گردنبند های ورزشی ، مذهبی ، هنری به همراه دستبند های معروف و زیبا ، مجموعه ای متنوع با قیمت مناسب

روشهاي ويژه ي چگونگي افزايش واقعي قد از 5 تا 10 سانتيمتر در 10 هفته

آموزش افزایش قد

روشهاي ويژه ي چگونگي افزايش واقعي قد از 5 تا 10 سانتيمتر در 10 هفته

فرستنده : EILIYA ( ایلیا
دسته بندی : دانستنیها

تعداد بازدید  : 327
امتیاز : 6

مشخصات
 

شرح اصطلاحات عارفان

شرح اصطلاحات عارفان

 

ابر: حجاب را گويند که سبب و مانع وصول شود به واسطه اجتهاد که از سالک بماند. نيز ابرْ پرده جلال وحدت را گويند که حق سبحانه بدان از نظر اغيار مُحتجب است.

ابرو: صفات جلال حق تعالي را گويند، از آن رو که حاجب ذات است و حاجب در عربي پرده‏دار را گويند. نيز ابرو محراب سراي قدس وحدت را گويند از آن وجه که قبله عارفان وجه جمال ذوالجلال است، لاجرم ابرو را محراب خوانند:

;از آن محراب ابرو رو مگردان  ;اگر در مسجدي ور در خرابات 

احسان: آن را گويند که هر نوع نيکويي که تواني قولاً و فعلاً با خلق به جاي آري.

اخلاص: آن را گويند که از غير حق بر آيي و اخلاص در حقيقت آن است که روي دل با حق داشته باشد در هر کار و هر سخن که کند و گويد و نظر از خلق و نيک و بد ايشان قطع نموده باشد.

ارض: که به فارسي زمين باشد، عالم جسماني را گويند که ظواهر اسما و مظاهر افعالند.

اژدها: مال دنيا و ننگ و ناموس را گويند.

استقامت: نگاه داشتن سرّ را گويند از ما سِوَي‏اللّه‏.

;کسي را دانم اهل استقامت  ;که باشد بر سر کوي ملامت 
;ز اوصاف طبيعت پاک مرده  ;به اخلاص هويّت جان سپرده 
;تمام از گرد تن دامن فشاند  ;برفته سايه خورشيد مانده 

اعتکاف: نگاه داشتن نفس را گويند در دايره اوامر و نواهي. شيخ ابوبکر واسطي فرموده که: اعتکافْ حبس نفس است و حفظ جوارح و مراعات وقت. چون اين شرط به جاي آري هر جا که خواهي معتکف تواني بود.

;همه کس طالب يارند چه هشيار چه مست  ;همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنِشت 

ايثار: برگزيدن ديگري را بر خود و از خود وا گذاشتن و به ديگري بخشيدن با وجود احتياج خود و نيز برگزيدن دوستي حق بر دوستي وجود خود را گويند و در هر چه از براي حق باشد که خود را بالکليّه در راه دوست ايثار کند.

;اي خوش آن روزي که من آن ماه را مهمان کنم  ;پيش او شکرانه جان خويش را قربان کنم 
;هر چه در صد سال گرد آورده باشم آن زمان  ;گر همه جان است ايثار ره جانان کنم 

باده: عشق را گويند وقتي که ضعيف باشد و ممزوج (آميخته) با محبّت غير حق بود. و اين عوام را نيز باشد که در بدايت سلوک بود و باده گلگون رفعت سلوک را گويند. و به هر دو معني خواجه [حافظ] فرمايد:

;ز آن پيشتر که عالم فاني شود خراب  ;ما را ز جام باده گلگون خراب کن 
;کار ثواب باده پرستي است حافظا  ;برخيز و روي عزم به کار صواب کن 

بسط: آن را گويند که بنده را از خودي خويش رهانيده به خود متوجّه سازد. پير طريقت گفته: الهي! هرگاه به خود نگرم گويم: از من زارتر کيست؟ و چون به تو نگرم گويم: از من بزرگوارتر کيست؟

;گاهي که به خود در نگرم پست شوم  ;گاهي که به تو در نگرم مست شوم 

پيک شيطان: چشم را گويند چه تيزروترين قاصدان به نزديک شيطان چشم است زيرا که حواس ديگر بر جاي خود قائم‏اند و او از دور حس کننده است.

پيمانه: دل‏هاي مريدان و طالبان را گويند.

;آمد سحري ندا ز ميخانه ما  ;کاي يار خراباتي ديوانه ما 
;برخيز که پُر کنيم پيمانه ز مي  ;ز آن پيش که پر کنند پيمانه ما 

ترسا: مرد روحاني را گويند که از صفات ذميمه و نفس امّاره تبديل يافته باشد و متصّف به صفات حميده شده باشد که آن شيخ مرشد کامل است.

ثروت: مستغني بودن از غير حق تعالي را گويند.

ثواب: پاداش اعمال را گويند و آن بر دو نوع است: عوام را نعمت جِنان و خواص را رؤيت رحمان.

;نيک مردان را نعيم اندر نعيم  ;عشق‏بازان را لِقا اندر لقا 
;حِصّه آنها وصال حور عين  ;بهره اين‏ها جمال کبريا 

جام و جام جهان نما: معرفت باطن و کشف حقايق را گويند چنان چه خواجه غيب‏اللّسان گفته:

;ما مرد زهد و توبه و طامات نيستيم  ;با ما به جام باده صافي خطاب کن 

جوانان چمن: جوانان چمنِ اسلام و نو عروسان گلستان دين را گويند و آن آل و اصحاب حضرت رسول است.

;اي صباگر به جوانان چمن بازرسي  ;خدمت ما برسان سرو و گل و ريحان را 

درويش: مرادْ نگاهداشت معني پنج حرف را گويند. يعني از «دال» دنيا را سه طلاق دهد و از «را» رحمت از حق بخواهد و از «واو» وجه حلالِ قوت حاصل کند و از «يا» ياري از خداي تعالي بطلبد و از «شين» شفقت با همه کسان يکسان کند؛ آن‏گاه او را درويش خوانند.

دل: عرش اللّه‏ را گويند، بدان معني که: قلبُ المؤمِن عرشُ اللّه‏ نيز دل خزانه اسرار الهي است.

;دلم خزانه اسرار بود و دست قضا  ;درش ببست و کليدش به دلستاني داد 

زاهد: شخصي بي‏رغبت و بي آرزو و گوشه نشين و تارک دنيا را گويند. و زاهدْ مراد از رعايت چهار حرف است: يعني زينتْ ترک گرفتن و آخرتْ جستن و هواي نفسْ باز ماندن و دنيا را در طلب وصال محبوب حقيقي سه طلاق دادن. آن‏گاه او را زاهد توان خواندن.

ساقي: شراب‏دار را گويند اين‏جا مراد از آن شيخ کامل است که مظهر تجلّي محبّت است چه شرابْ فيض محبّت بخش و حقيقت و شوق در کام جان مشتاقان مي‏ريزد که آن موجب سُکر بوَد.

سِرِشک: قطره باران است، نزول رحمت و شهود پرتو جمال رُبوبيت را گويند که سبب تازگي و زندگي دل عارفان است.

سرو: صفت آزادگي را گويند از غم و شادي و گاهي باشد که از سر و گل و ريحان و امثال ذالک.

سگ: نفس سرکش را گويند.

;آن سگ شوم نفس بد کاره  ;که هم آغوش توست همواره 
;بدترين قاصدست جان تو را  ;مي‏خورد مغز استخوان تو را 
;پيش از آن کاو تو را ببندد چُست  ;محکمش بند کن که دشمن توست 

ايضا سگْ طالبان جيفه دنيا را گويند به حکم حديث حضرت نبوي صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم که: «الدُّنيا جِيفةٌ و طالبُها کِلابٌ»

سيل: غلبه احوال باطن را گويند زيرا که چون رفتن آب رودخانه و باران همه خس و خاشاک را مي‏برد، به غلبه احوال باطن تشبيه داده‏اند و خواجه در اين معني فرموده:

;ما که داديم دل و ديده به توفان بلا  ;گوييا سيل غم و خانه ز بنياد بِبر 

آفتاب: شعراي عجم روي را گويند، اما اولي آن بود که هر جا روي را به آفتاب نسبت کنند به دليل روشني اثبات کنند؛ چنان که شيخ سعدي مي‏فرمايد:

;به آفتاب نماني مگر به يک معني  ;که در تأمّل تو خيره مي‏شود ابصار 

آيينه: روي را گويند و از يک وجه سخن را به آيينه نسبت کرده‏اند چرا که صفت آيينه روشني است و بر اين تقدير بايد سخن روشن گويند تا صفا يابد چنان که ظهير فاريابي گويد:

;بضاعت سخن خويش بينم از خواري  ;بسان آينه چين ميان رشته زنگ 

بادام: چشم را گويند و هر کجا که چشم را به بادام نسبت کنند بايد که روي را به لاله و زلف را به سنبل و لب را به شکر نسبت دهند تا مناسب آيد.

;نشانه رخ و زلف تو سنبل و لاله  ;نمونه لب و چشم تو شکرّ و بادام 

بالا: به عربي، قد را گويند چنان که شاعر گويد:

;قد و بالاي تو را دود دل من مرساد  ;دود را گر چه همه ميل به بالا باشد 

و بالا نشينان بارگاه عشق قد معشوق را بر سرو سهي بالايي (برتري) داده‏اند و از اين جهت بالاش مي‏خوانند چنان که [شاعر] گويد:

;بلاست آن‏که تو نامش نهاده اي بالا  ;حديث راست همين است و زير و بالا نيست 

و ديگر در جواب گفته:

;گر چه بالا بلاست بالا بِهْ  ;سگ شهر از غزال صحرا بِهْ 

تُرک: چشم را گويند چنان چه غيب اللّسان گفته:

;چشم مخمور تو دارد به دلم قصد جگر  ;تُرک مستي ديگر ميل کبابي دارد 

و تُرک معشوق را هم گويند، مثالش نيز خواجه فرمايد:

;اگر آن تُرک شيرازي به دست آرد دل ما را  ;به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را 

چوگان: زلف را گويند اما هر جا زلف را به چوگان نسبت دهند بايد که زنخدان (چانه) را به گوي تشبيه کنند چنان که خواجه عماد گويد:

;دل در قفاي زلف و زنخدان اوفتاد  ;چون کودکي که در پي چوگان و گو رود 

خاتم: به کسر «تا» دهان را گويند و به فتح «تا» لب را گويند. و در لغت: خاتمِ انگشتري و خاتم مُهر را گويند. و خواجه محمدحافظ شيرازي در کشف اين معني در نعت حضرت خاتم النبيّين صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم فرموده:

;سِزَد کز خاتم لعلش زنم لاف سليماني  ;چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم 

و اهرمن ديو را گويند ضدّ فرشته. و در اين دو معني شيخ سعدي گويد:

;دو کس بر حديثي گمارند گوش  ;ازين تا به آن اهرمن تا سروش 

خنجر: مژگان را گويند چنان که گفته‏اند:

;اي خنجر مژگان تو خون جهاني ريخته  ;وي نرگس خنجر گشت با خون دل آميخته 

ايضا خنجر زبان را گويند.

سايه و سايه‏بان: زُلف را گويند. امّا هر جا که زلف را به سايه نسبت دهند بايد که روي را به خورشيد نسبت کنند چنان که شاعري مي‏گويد:

;پرتو روي تو خورشيد و تو در سايه زلف  ;راست چون کوکبه عيد و طلوع قمرست 

سپند: خال را گويند و ازين جهت خال را به سپند نسبت کرده‏اند که پيوسته در آتش رخسار در تاب است.

;دل را بسوخت دانه خال تو زينهار  ;زين بيشتر بر آتش سودا منه سپند 

سلسله: زلف را گويند که به زنجير ماند و مقيّد مجانين عشّاق است و در اين باب خواجه فرمايد:

;اي که سلسله زلف دراز آساي  ;فرصتت باد که ديوانه نواز آمده‏اي 
;ساعتي ناز نفرماي و بگردان عادت  ;چون به پرسيدن ارباب نياز آمده‏اي 

صدف: گوش را گويند زيرا که چون صدف جاي مرواريد است گوش نيز جاي دُرَر معاني سخن و وحي و تنزيل کلام الهي است.

;گر تو را با سخن عشق سر و کاري نيست  ;همچو دُر در صدف گوش تو پنهان ز چراست 

کيميا: عشق را گويند و عشق را به کيميا بدان نسبت کرده‏اند از آن‏که چون به کيميا مس اجناس زر مي‏گردد هم‏چنان به آتش عشق، مس وجود، زر خالص مي‏گردد.

مسافر: سالک و رونده الي‏اللّه‏ را گويند که به غير حق ديگر به هيچ چيز التفات ندارد چنان چه خواجه حافظ فرموده:

;مسافران بلد همره بلد باشند  ;که مرد راه نينديشيد از نشيب و فراز 

مي: محبّت و عشق را گويند که وسيله وصول و مشاهده جمال محبوب است با وجود اعمال که مقارن ملامت باشد.


Untitled 2
كثيف ترين شغل ها در جهان
سفر به اعماق جهان
امتیاز دهید نظرات    
شما هم مطالب جالب و خواندنی خود را با نام خود ارسال کنید

مطالب مرتبط
 
دسته بندی مطالب


افراد آنلابن
کاربران آنلاین 234 نفر

محصولات روز






طالع بینی | فروشگاه خانه | قوانین
 
بازیابی کلمه عبور | عضویت   کلمه رمز
نام کاربری