بیترین - Bitrin
مطالب جالب - مطالب علمی - ترفند کامپیوتر - ترفند موبایل - مطالب مذهبی - مطالب اجتماعی - آموزش آشپزی - طالع بینی - شعر و ادبیات - تصاویر و عکس های جالب - مطالب طنز - داستان کوتاه

آگهی

 اینجا هستید : بخش مطالب » مذهبی » حکایات » سرگذشت اصحاب رَسّ


فرستنده : عباسعلی ایزدی مقدم
دسته بندی : حکایات

تعداد بازدید  : 549
امتیاز : 56

مشخصات
 

سرگذشت اصحاب رَسّ


سرگذشت اصحاب رَسّ


در قرآن مجید داستان این قوم در دو سوره فرقان آیه 38 و ق آیه  12 ذکر گردیده است  که اینها در اثر تکذیب کردن پیامبرشان به هلاکت و عذاب شدید دچار شده و نابود گردیدند . در اینکه این قوم چه کسانی هستند در میان مورخان و مفسران اختلاف نظر است . واژه « رسّ » در اصل به معنی اثر مختصر است و بعضی گویند به معنی چاه  است ، به هر حال نامیدن این قوم به این نام یا به خاطر آن است  که اثر بسیار کمی از  آنها بجای مانده است یا به جهت آن است که آنها چاه های فراوان آب داشتند . بعضی آن قوم را اصحاب « سحق » نیز نامیده اند چرا که زنانشان به یکدیگر اکتفا می کردند و مردان نیز به لواط بسنده می نمودند .

در اینجا به ذکر حدیثی که امام رضا (ع) آن را از حسین بن علی (ع) روایت می کند ، می پردازیم چرا که قرائن متعددی این حدیث را تأیید می کند و با بسیاری از تفاسیر دیگر قابل تطبیق است  . امام رضا (ع) از حسین بن علی (ع) روایت می کند که : سه روز قبل از شهادت پدرم ، مردی از اشراف « تمیم » بنام  عمرو نزد وی آمد و گفت  : پیرامون اصحاب رسّ و زمان و مکان زندگیشان و نیز پادشاه و پیامبری که هم عصر با آنان بود مرا باخبر سازید و بفرمایید که آیا آنان به عذاب الهی مبتلا گشتند یا خیر ؟ آنگاه پدرم فرمودند : هیچکس به مانند من بر تفسیر قران اشراف ندارد و بدان این داستان را هرکس نقل نماید به روایت و سند من خواهد بود ، شما بزودی  بر فقدان من پشیمان خواهید شد چرا که در سینه ام دریایی از دانش و معرفت آرمیده است ، اما ای برادر تمیمی اینک گوش سپار به داستان آنها :

اصحاب رسّ درختی بنام « شاه درخت » را می پرستیدند . آن درخت را یافت پسر نوح (ع) بعد از طوفان در کنار چشمه ای بنام « روشاب » کاشته بود . این  قوم در مشرق زمین زندگی میکردند و دارای 12 شهر در امتداد رودخانه ای بودند که به آن رودخانه « رسّ » می گفتند . نامهای شهرهای دوازده گانه آنها عبارت بودند از : « آبان ، آذر ، دی ، بهمن ، اسفندار ، فروردین ، اردیبهشت ، خرداد ، مرداد ، تیر ، مهر ، شهریور » .

بزرگترین شهرشان « اسفندار » نام داشت که پادشاهی به نام « ترکوذ بن غابور » از نوادگان  نمرود بر آن حکم میراند و درخت اصلی صنوبر و چشمه مذکور در این شهر قرار داشت . از بذر همین درخت در هر یک از شهرهای دیگر ، کاشته بودند و رشد کرده و بزرگ شده بود . آن قوم جاهل ، آن درخت های صنوبر را خدایان خود می دانستند . نوشیدن آب چشمه و رودخانه را بر خود و حیوانات حرام کرده بودند . هر کس  از آن آب می نوشید به قتل می رساندند و می گفتند : « چشمه صنوبر مایه حیات خدایان ماست و احدی حق ندارد از آب آن بنوشد!! »

آنها در هر ماه از سال ، یک روز را به عنوان عید می دانستند . در آن روز به نوبت کنار یکی از درختان 12 گانه می آمدند و گاو و گوسفند پای آن قربانی می نمودند و جشن بزرگی می گرفتند و آتش روشن می کردند . وقتی که دود غلیظ آتش ، مانع دیدن آسمان می شد در برابر درخت به خاک می افتادند و آن را می پرستیدند ، سپس گریه و زاری می نمودند و دست به دامن درخت می شدند . شیطان نیز در این موقع به کمک آن نابخردان می آمد و در ساقه و برگ درخت ، حرکت ایجاد می کرد . در این لحظه صدای کودکی به گوش حاضرین می رسید که می گفت : « بندگانم من از شما راضی هستم . » در این هنگام مردم از خوشحالی به شراب خوری و عیش و نوش و ساز و آواز می پرداختند و در پایان به خانه های خود باز می گشتند . این قوم علاوه بر این عقاید خرافی ، در رفتار و کردار نیز فاسد و منحرف بودند بطوری که هم جنس گرایی و هم جنس بازی در بین زنان و مردانشان رواج داشت .

هنگامی که سرکشی اصحاب رسّ از حد گذشت ، خداوند پیامبری از نوادگان « یهودا بن یعقوب » که نام او « حنظله » (ع) بود برای هدایت آنها مبعوث گردانید . این پیامبر سالها در میانشان ماند اما راهنمایی های او اثر نبخشید . سرانجام فرستاده خدا که از آن مردم مأیوس گشته بود از خداوند خواست تا قدرت خویش را به نمایش بگذارد و درختان صنوبر را که به عنوان سمبل بت پرستی مورد احترام قرار گرفته بود ، بخشکاند . صبح روز بعد ، وقتی که آنها از خانه بیرون آمدند در همه آن 12 شهر دیدند که درخت معبود ، خشک شده است .

این قضیه در بینشان سر و صدا ایجاد کرد و هر کس چیزی می گفت . عده ای می گفتند : این کار همین مردی است که ادعای پیامبری می کند که با سحر و جادوی خود ، موجب خشک شدن درختان شده و بعضی دیگر می گفتند : خدایان ما به این صورت درآمده اند تا خشم خود را نسبت به این شخص مدعی پیامبری ، آشکار سازند تا ما نیز از خدایان خود دفاع کنیم و جلوی او را بگیریم . ای اینرو فریادشان بر  علیه  آن پیامبر بلند شده و تصمیم به کشتن او گرفتند . آنها چاهی کَندند و قسمت تَهِ چاه را تنگتر نمودند و آن پیامبر خدا را دستگیر کرده و در میان چاه انداختند و سر آن چاه  را با سنگ بزرگی پوشاندند .

آن  پیامبر پیوسته در میان چاه ، ناله و راز و نیاز می کرد و آنها کنار چاه می آمدند و صدای ناله و راز و  نیاز او را با خدا می شنیدند و می گفتند : امیدواریم که خدایان ما و درختهای صنوبر از ما راضی گردند و سبز شوند و شادابی و خشنودی خود را به ما نشان دهند . سرانجام آن پیامبر خدا در میان چاه با آن وضع دلخراش به شهادت رسید . در این هنگام خداوند به جبرئیل (ع) وحی فرستاد : « این بندگانم را بنگر ! که حلم و بردباری من آنها را مغرور کرده و گمان می برند با کشتن فرستاده من و عبادت بتها ، از خشم و عذاب من در امان خواهند ماند ، به عزتم سوگند ، از آنها انتقام سختی خواهم ستاند تا باعث عبرت جهانیان گردد . »

روز عید آنها فرا رسید . همه آنها در کنار درخت صنوبر اجتماع کرده و جشن گرفته بودند . ناگهان طوفانی شدید به رنگ سرخ ، وزیدن گرفت . مردم از ترس به یکدیگر پناه می بردند . در همین لحظه زمین تکانی خورد و زیر پای آنان تبدیل به سنگی گداخته گردید ، آسمان نیز به یاری زمین شتافت و ابری سیاه ، صاعقه هایی از آتش بر آنها باریدن گرفت بطوریکه پیکرهای آنها بر اثر آن آتش ها همچون مس ذوب شده ، گداخته شد و به این ترتیب به هلاکت رسیدند.

 

منبع : مجموعه کامل قصه های قرآن ، نوشته : محمدجواد مهری کرمانشاهی ، انتشارات مشرقین قم


Untitled 2
آموزش شنیون حرفه ای سفر به اعماق جهان آموزش رفتارهای زناشویی کثیف ترین شغل های جهان آموزش آب كردن شكم در 90 روز
امتیاز دهید نظرات    
شما هم مطالب جالب و خواندنی خود را با نام خود ارسال کنید

مطالب مرتبط
 
دسته بندی مطالب


افراد آنلابن
کاربران آنلاین 376 نفر

محصولات روز







طالع بینی | فروشگاه خانه | قوانین
 
بازیابی کلمه عبور | عضویت   کلمه رمز
نام کاربری