مي دانم شايد نگاه تو آرام نمايدم .
"باران "ديده اي كه خشك باشد و بي تاب قطره اي ؟ ببار اي طراوت بي شك .
ببار .......همين ..

خداوندا احساس می کنم درونم تنهاست .
دست جادوی غروب باز هم صدای نفس باغچه را از من گرفته است .
هیچ ندارم جز عشقی سوزنده از تو . به دنبال یک وجب آرامش بودم و آرامشی برتر از تو نیافتم .
به دنبال تکیه گاهی امن و محکم بودم و حالا باور کرده ام که بودنت کنار من واقعی است .
خدای من تو خواب نیستی حضورت دیدارت نگاهت آرامشت صدایت خواب نیست . خیال نیست . باور کرده ام که هر گاه دستم را دراز کنم تو دستانم را بی منت لمس میکنی .
آرزوهایم را در لحظه لحظه ی با تو بودن واقعی می بینم . آرزوهایی که تک تک حقیقت شدند . هنگامی که حس غریب مرداب بودن حس غریب تنها بودن حس دریای بی موج بر پیچک وجودم پیچیده بود تو به داد من رسیدی . تو تمام لحظه های اسارتم را آزاد کردی .
خداوندا میخواهم با تو باشم نه برای لحظه ای بلکه من تمام لحظه لحظه های زندگیم را تنها و تنها با تو میخواهم .
خداوندا دیگر برق نگاه کسی مرا مجنون نخواهد کرد جز برق نگاه ساده و صمیمی تو .
خداوندا اگر انسانها نگاه بی پروایشان را از من دریغ کنند مهم نیست چرا که در تلاشند قلبم را زخم بزنند و من در آن حال اندوهی نمی فهمم . اما اگر خدایا تو نگاهت را از من دریغ کردی شکرت میگویم پروردگارا من در آن حال پر از اندوهم ولی خندان زیرا چاره ای جز تو ندارم . من تنها نمی مانم چرا که همیشه تو را دارم .
خدایی سرشار از محبتهای بی دریغ به بنده ای سست پیمان را دارم .
معبودم تو تنها کسی هستی که به من و سادگی ام نمی خندی . تو تنها کسی هستی که به من و احساس من نمی خندی . این جهان پر است از تو برای من و من خالی برای تو .
خداوندا ساکتم کن تا صدایت را بشنوم .
خدایا چشمانم را قدرت ده تا تو را ببینم .
مهربانم مهربانم کن تا مهربانیت را درک کنم .
خدایا شکرت می گویم که پرشورترین لحظات را به من داده ای . ممنونم که سوختن و دوست داشتن واقعی را به من آموختی . متشکرم از تو خدایا که سهم مرا بی هیچ چشم داشتی پرداختی تا هیچ گاه بیگانه نباشم سهم من گردش حزن آلود در خاطره هاست و سپس آغوش تو که همیشه پناه من بوده .
خداوندا من دراین جاده تنها تو را میخوانم تنها تو را میخواهم تنها برای تو میخندم و تنها برای تو سجده می کنم .
هنوز راه زیادی دارم در این سفر باید گذر کنم باید بدوم تا به شهر تو برسم .
خداوندا باز هم ممنونم از تو که به من آموختی " با مردم همان کن که می پسندی با تو کنند " .
چه نعمتی است از تو نوشتن و تو را در دل هر کلمه احساس کردن . چه نعمتی است با تو بودن و از خود رها شدن . چه نعمت بزرگی است انسان بودن و خدایی همانند تو داشتن . اینجا دیگر می شود خانه کرد . آذین بست و خوش پوشید .
سیب سرخ آورد و کمی ......!