بیترین - Bitrin
مطالب جالب - مطالب علمی - ترفند کامپیوتر - ترفند موبایل - مطالب مذهبی - مطالب اجتماعی - آموزش آشپزی - طالع بینی - شعر و ادبیات - تصاویر و عکس های جالب - مطالب طنز - داستان کوتاه

آگهی

دانلود نمونه سوالات پیام نور

 اینجا هستید : بخش مطالب » شعرو ادبیات » حکایات » چند حکایت کوتاه از بهلول


فرستنده : yasna
دسته بندی : حکایات

تعداد بازدید  : 24553
امتیاز : 147

مشخصات
 

چند حکایت کوتاه از بهلول


بهلول وداروغه :
دو همسایه بانزاع کرده نزد داروغه آمدند .
داروغه سبب نزاع را ازآندو سوال کرد وهر کدام ازآنها ادعا می کرد که :
لا شه سگ مرده ای که در کو چه افتاده ، به خانه طرف نزدیک تراست وباید
 آن را از کوچه بردارد .
اتفا قا بهلول هم درآن محضربود.
داروغه ازبهلول سوال کرد :
دراین باب عقیده شما چیست؟  بهلول گفت :
کوچه مال عموم است وبه هیچکدام ازاین دو نفر مربوط نیست واین کار بعهده داروغه شهراست که باید دستور دهد تا لا شه سگ رااز میان کوچه فوری بردارند .
 
آمدن بهلول از قبرستان وسوال از او:
روزی بهلول ازقبرستان می آمد، از او پرسید ند:
ازکجا می آیی ؟ گفت :
ازپیش این قافله که دراین سرزمین نزول کرده اند . گفتند :
آیا از آنها سوالا تی هم کرده ای ؟ فرمود :
آری ، از آنها پرسیدم کی از اینجا حرکت و کوچ خواهید نمود ،جواب دادند که: ما انتظار شما را داریم تا هروقت همگی به ما ملحق شدید،حرکت کنیم .
 
بهلول وشاعر:
شاعری که درحضوربهلول به یاوه سرایی مشغول بود ، گفت:
می خواهم اشعارم رابه دروازه های شهرآویزان کنم .
بهلول در جواب گفت:
کسی چه می داند که این اشعار را شما سروده اید،مگر اینکه تو راهم با اشعارت به دروازه ها آویزان کنند تا مردم بدانند که این اشعار راشماگفته اید
 
بهلول ودعای باران:
بهلول روزی عده ای از مردم رادید که به بیابان می روند تا از خداوند طلب باران کنند، چونکه چند  سالی بودباران نیامذه بود.
مردم عده ای از اطفال مکتب را همراه خود می بردند.
بهلول پرسید که :
اطفال را کجا می برید؟
درجواب گفتند:
چون اطفال گنا هکارنیستند،دعای آنها حتما مستجاب خواهد شد .
بهلول گفت: اگر چنین است،پس نباید هیچ مکتبداری تا کنون زنده باشد.
 
گفتگوی بهلول با مرد عرب :
بهلول روزی با عربی همراه شد .
از عرب پرسید :اسم شما چیست ؟
عرب در جواب گفت :مطر .یعنی (باران ).
بهلول گفت : کنیه تو چیست ؟
عرب گفت :ابوالغیث . یعنی ( پدر باران ) .
بهلول پرسید : پدرت نامش چیست ؟
عرب گفت : فرات .بهلول پرسید : کنیه پدرت چیست ؟
عرب گفت : ابوالفیض . یعنی (پذر اب باران )
بهلول پرسید :نام مادرت چیست ؟
عرب جواب داد : سحاب . یعنی (ابر).
بهلول پرسید : کنیه او چیست ؟

عرب گفت : ام اابحر. یعنی ( مادر دریا )

 بهلول گفت : تو رو به خدا صبر کن تا کشتی پیدا کنم و سوار شوم ، وگر نه می ترسم در همراهی تو غرق شوم .


Untitled 2
امتیاز دهید نظرات    
شما هم مطالب جالب و خواندنی خود را با نام خود ارسال کنید

مطالب مرتبط
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی(2)
  داستان کوتاه ( شکلات تلخ.... )
  دانستنی های علمی کوتاه و جالب
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی_درخت سیب (12)
  داستان کوتاه بایست...
  آشنایی با چند دستور مفید DOS
  باز هم دانستنی های علمی کوتاه و جالب
  شناخت کوتاه از حضرت مهدی (عج)
  داستان کوتاه نگاه سبز
  اس اس اس ام اس ...همون پیام کوتاه باحال و .... یه نگاه بنداز تو رو جدت..!طنز
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی_پروانه(19)
  داستان کوتاه - من یک سنت پیدا کردم
  داستان کوتاه قهرمان تو کيست؟
  یک حکایت زیبا
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی(33)
  داستان کوتاه درخشش سپید و خنک معشوق
  چند داستان چند خطی بسیار زیبا
  دزد و بهلول
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی(27)
  حکایت بهلول و اندرزی حکیمانه
  ورود چند نفره به مسنجر
  7 داستان کوتاه از افراد بسیار موفق و ثروتمند دنیا.....نگاه شما
  داستان کوتاه موجودی کوچک با عشقی بزرگ
  حکایت بهلول و آب انگور
  مجموعه داستان های کوتاه و خنده دار
  بر طرف نمودن چند راه نفوذ به کامپیوتر شما
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی _نژاد انسان(21)
  داستان کوتاه - امید
  متن سنگ قبر چند تن از بزرگان
  داستان کوتاه جالب 3
  در هفته چند بار مسکن استامينوفن مصرف می کنید؟
  سخنان کوتاه دکتر شریعتی
  داستان کوتاه نشان لياقت عشق
  داستان کوتاه درست شب قبل از اعدامش!
  دانستنی های کوتاه و آموزنده و جالب جدید
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی _هدایایی برای مادر (18)
  وصیت نامه کوتاه و بسیارزیبا
  داستان کوتاه *طنین*
  داستان کوتاه عروسک
  اذن ندادن امام رضا (ع) به چند نفر كه ادّعا مى كردند ما شيعه على هستيم
  طول اتاقى شش متر و عرض آن پنج متر است . حساب كنيد من چند سال دارم .
  چند اختراع جدید و زیبا
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی_عقابها در طوفان(21)
  داستان کوتاه اسب سرکش در سينه ليلي
  داستان کوتاه بهشت و جهنم
  داستان کوتاه جوجه عقاب اثر گابریل گارسیا مارکز
  اینم چند تا دکور برای پذیرایی
  داستان کوتاه - چشم
  داستان کوتاه و جالب رنگ عشق
  داستان کوتاه چه کشکی , چه پشمی
 
دسته بندی مطالب


افراد آنلابن
کاربران آنلاین 199 نفر

آگهی



طالع بینی | فروشگاه خانه | قوانین
 
بازیابی کلمه عبور | عضویت   کلمه رمز
نام کاربری