بیترین - Bitrin
مطالب جالب - مطالب علمی - ترفند کامپیوتر - ترفند موبایل - مطالب مذهبی - مطالب اجتماعی - آموزش آشپزی - طالع بینی - شعر و ادبیات - تصاویر و عکس های جالب - مطالب طنز - داستان کوتاه

آگهی

دانلود نمونه سوالات پیام نور

 اینجا هستید : بخش مطالب » شعرو ادبیات » حکایات » چند حکایت کوتاه از بهلول


فرستنده : yasna
دسته بندی : حکایات

تعداد بازدید  : 24427
امتیاز : 145

مشخصات
 

چند حکایت کوتاه از بهلول


بهلول وداروغه :
دو همسایه بانزاع کرده نزد داروغه آمدند .
داروغه سبب نزاع را ازآندو سوال کرد وهر کدام ازآنها ادعا می کرد که :
لا شه سگ مرده ای که در کو چه افتاده ، به خانه طرف نزدیک تراست وباید
 آن را از کوچه بردارد .
اتفا قا بهلول هم درآن محضربود.
داروغه ازبهلول سوال کرد :
دراین باب عقیده شما چیست؟  بهلول گفت :
کوچه مال عموم است وبه هیچکدام ازاین دو نفر مربوط نیست واین کار بعهده داروغه شهراست که باید دستور دهد تا لا شه سگ رااز میان کوچه فوری بردارند .
 
آمدن بهلول از قبرستان وسوال از او:
روزی بهلول ازقبرستان می آمد، از او پرسید ند:
ازکجا می آیی ؟ گفت :
ازپیش این قافله که دراین سرزمین نزول کرده اند . گفتند :
آیا از آنها سوالا تی هم کرده ای ؟ فرمود :
آری ، از آنها پرسیدم کی از اینجا حرکت و کوچ خواهید نمود ،جواب دادند که: ما انتظار شما را داریم تا هروقت همگی به ما ملحق شدید،حرکت کنیم .
 
بهلول وشاعر:
شاعری که درحضوربهلول به یاوه سرایی مشغول بود ، گفت:
می خواهم اشعارم رابه دروازه های شهرآویزان کنم .
بهلول در جواب گفت:
کسی چه می داند که این اشعار را شما سروده اید،مگر اینکه تو راهم با اشعارت به دروازه ها آویزان کنند تا مردم بدانند که این اشعار راشماگفته اید
 
بهلول ودعای باران:
بهلول روزی عده ای از مردم رادید که به بیابان می روند تا از خداوند طلب باران کنند، چونکه چند  سالی بودباران نیامذه بود.
مردم عده ای از اطفال مکتب را همراه خود می بردند.
بهلول پرسید که :
اطفال را کجا می برید؟
درجواب گفتند:
چون اطفال گنا هکارنیستند،دعای آنها حتما مستجاب خواهد شد .
بهلول گفت: اگر چنین است،پس نباید هیچ مکتبداری تا کنون زنده باشد.
 
گفتگوی بهلول با مرد عرب :
بهلول روزی با عربی همراه شد .
از عرب پرسید :اسم شما چیست ؟
عرب در جواب گفت :مطر .یعنی (باران ).
بهلول گفت : کنیه تو چیست ؟
عرب گفت :ابوالغیث . یعنی ( پدر باران ) .
بهلول پرسید : پدرت نامش چیست ؟
عرب گفت : فرات .بهلول پرسید : کنیه پدرت چیست ؟
عرب گفت : ابوالفیض . یعنی (پذر اب باران )
بهلول پرسید :نام مادرت چیست ؟
عرب جواب داد : سحاب . یعنی (ابر).
بهلول پرسید : کنیه او چیست ؟

عرب گفت : ام اابحر. یعنی ( مادر دریا )

 بهلول گفت : تو رو به خدا صبر کن تا کشتی پیدا کنم و سوار شوم ، وگر نه می ترسم در همراهی تو غرق شوم .


Untitled 2
امتیاز دهید نظرات    
شما هم مطالب جالب و خواندنی خود را با نام خود ارسال کنید

مطالب مرتبط
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی_سه اتاق در جهنم (13)
  داستان کوتاه :برای آنکه عنکبوت را له نکند راهش را کج کرد
  داستان کوتاه فرار به چه قیمت ؟!
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی(2)
  باز هم دانستنی های علمی کوتاه و جالب
  دانستنی های جدید ، مطالب کوتاه جالب
  چهل نامه کوتاه به همسرم
  متن سنگ قبر چند تن از بزرگان
  دانلود چند واحد بوشهري (نوحه ي بوشهري) مربوط به شهادت حضرت علي
  وصیت نامه کوتاه و بسیارزیبا
  چطور بدون فرمژه مژه ها را فر دهیم؟ چند نكته برای سلامتی مژه‌ها
  داستان کوتاه طنز...
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی_داستان شلوار لی (14)
  داستان کوتاه جراح
  چند اختراع جدید و زیبا
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی(27)
  تکلم ذوالجناح با امام حسین (ع) در چند جا
  دوست دارید بدانید چند سال عمر می‌کنید؟!
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی(10)
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی_خوشحالم که شما در "خط تیره" من هستید(25)
  7 داستان کوتاه از افراد بسیار موفق و ثروتمند دنیا.....نگاه شما
  داستان کوتاه سنگتراش
  داستان کوتاه عروسك پشت پرده
  آشنایی با چند دستور مفید DOS
  داستان کوتاه قهرمان تو کيست؟
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی_گفتگو با خدا(16)
  داستان کوتاه جالب و آموزنده
  داستان کوتاه ایمان
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی(40)
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی _هدایایی برای مادر (18)
  جملات کوتاه و عاشقانه
  داستان کوتاه درست شب قبل از اعدامش!
  گذری کوتاه بر زندگانی پیامآور عاشورا، حضرت زینب کبری(س)
  داستان کوتاه ده است
  داستان کوتاه خانم شما خدا هستید؟
  از چند درصد ظرفیت مغزمان استفاده می کنیم؟
  دزد و بهلول
  بشـنو از نی چون حکایت می کند از اکرم عثمان
  داستان کوتاه آبدارچی مایکروسافت
  ورود چند نفره به مسنجر
  بالا رفتن از پله عمر را کوتاه می کند!/ طبقات بالایی را برای زندگی انتخاب نکنید
  داستان کوتاه راه بهشت
  داستان کوتاه عروسک
  داستان کوتاه اعتماد
  یک حکایت زیبا
  اذن ندادن امام رضا (ع) به چند نفر كه ادّعا مى كردند ما شيعه على هستيم
  داستان کوتاه ليلي، زير درخت انار
  داستان کوتاه - آخرین گردش
  داستان کوتاه راه‌زنان
  داستان کوتاه نوشته روی ديوار
 
دسته بندی مطالب


افراد آنلابن
کاربران آنلاین 113 نفر

آگهی



طالع بینی | فروشگاه خانه | قوانین
 
بازیابی کلمه عبور | عضویت   کلمه رمز
نام کاربری