نمیدانم چه می خواهم خدایا
نمیدانم چه می خواهم خدایا
به دنبال چه میگردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من چرا افسرده است این قلب پر سوز؟
ز جمع آشنایان می گریزم به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگی ها
به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من .....
بظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند
برویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه ای بدنام گفتند
باز من ماندم و در غربت دل حسرت بوسه هستی سوزد
باز من ماندم و یک مشت هوس
با من ماندم و یک مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده عشق که ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد تورا نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب که ترا دیدم و گفت :
دل من با دلت افسانه عشق ، چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق
یاد آن بوسه که هنگام وداع بر لبم شعله حسرت افروخت
یاد آن خنده بیرنگ و خموش که سراپای وجودم را سوخت
رفتی در دل من مانده بجای
عشقی آلوده به نومیدی و درد ، نگهی گمشده در پرده اشک
حسرتی یخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسویم آیی
دگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق آخر آتش فکند بر جانت
Untitled 2