دسته بندی مطالب


افراد آنلابن
کاربران آنلاین 122 نفر

آگهی



 اینجا هستید : بخش مطالب » مذهبی » داستانهای ائمه (ع) » فصل دوم : زندگانى سياسى امام حسن (ع ) در عهد شيخين

فرستنده : amin akherat
دسته بندی : داستانهای ائمه (ع)

تعداد بازدید  : 1640
امتیاز : 103

مشخصات
 

فصل دوم : زندگانى سياسى امام حسن (ع ) در عهد شيخين


مقابله و مبارزه با توطئه زشت
اگر چه اين جريان سياسى از حمايت و پشتيبانى زياد و اصرار فراوان حكام و دار و دسته آنان برخوردار بود، به گونه اى كه تمامى نيروها و امكانات مادى و معنوى خود را در راه تاءكيد و تثبيت آن بسيج كردند، ليكن جريانى را در پيش روى خويش داشتند كه همچون كوهى مقاوم در مقابل آنان ايستاده بود و مانع موفقيت آنها در تحريف حقايق و تزوير تاريخ مى شد. اين جريان ، وجود اهل بيت پيامبر عليهماالسلام بود كه قوى ترين حجت ها و بزرگترين شواهد و قرائن را از قرآن و اخبار متواتر و موضع گيرهاى پشت در پشت نبوى ، از آن خود داشت و بسيارى از صحابه رسول اكرم صلى الله عليه واله آن را مى دانستند و از پيامبر صلى الله عليه و اله ديده و شنيده و تابعان از آنها و ديگران از تابعان شنيده بودند.
از جمله اين شواهد و دلايل دندان شكن غير قابل انكار ((آيه مباهله )) است .
امويان و عباسيان در مواضع گوناگون تلاش فراوانى از خود به خرج دادند، تا فرزندى حسنين عليهماالسلام را انكار كنند؛ از اين رو از سوى اهل بيت عليهماالسلام و شيعيان آنها و ديگر افراد منصف ، با احتجاجات و استدلال هاى قوى و شكننده اى مواجه شدند و موجب گرديد تا كوشش هاى آنان به ضرر خودشان تمام شود كه :((چاه كن خود به چاه است .))
خوب متوجه شدند اسلوب احتجاج و منطق ، حق را نمايان مى كند؛ يعنى همان چيزى را كه آنها تلاش مى كردند تا آن را مخفى نگهدارند و تحريف كنند؛ از اين رو سعى كردند تا از راه ارهاب و اكراه و اجبار، ائمه معصومين عليهماالسلام و شيعيان مخلص آنان را از ميدان به در كنند و از انظار مردم دور نگه دارند، و آن گاه كه متوجه شدند اين روش نيز كار ساز نيست ، درصدد بر آمدند تا از راه سم يا با شمشير، آنها را از ميان بردارند.
نمونه هاى تاريخى مهم
در اين جا نمونه هايى را ذكر مى كنيم كه بيانگر تلاش و كوشش مخالفان براى انكار فرزندى حسنين عليهماالسلام و در بر گيرنده استدلال به آيه مباهله است :
1. ذكوان ، غلام معاويه گويد:
معاويه گفت : مبادا بفهم كه احدى اين كودك فرزندان رسول خدا صلى الله عليه و اله مى نامد، بگوييد: فرزندان على عليه السلام .
مدتى پس از آن ، معاويه مرا امر كرد كه فرزندانش را به ترتيب شرافت بنويسم . پس فرزندان وى و فرزندان پسرانش را نوشتم و فرزندان دخترانش ‍ را رها كردم . نوشته را برايش آوردم ، نگاهى به آن انداخت و گفت : واى بر تو! بزرگان فرزندانم را فراموش كرده اى ؟ گفتم : كى ؟ گفت : آيا فرزندان فلان دخترم فرزندانم نيستند ؟آيا فرزندان فلان دخترم فرزندانم به شمار نمى روند؟ گفتم : خدايا آيا فرزندان دخترانت فرزندان تو هستند، اما فرزندان فاطمه فرزند رسول خدا صلى الله عليه و اله نيستند؟! گفت : تو را چه شده ؟ خدا تو را بكشد! احدى اين سخن را از تو نشنود.))
2. امام حسن عليه السلام چنين با معاويه احتجاج فرمود:
(( ((فاءخرج رسول الله صلى الله عليه و اله من الانفس معه اءبى ، و من البنين اءنا و اءخى ، و من النساء فاطمه اءمى ، من الناس جميعا، فنحن اءهله ، و حمه و دمه ، و نفسه ، و نحن منه و هومنا؛))
از ميان همه مردم ، رسول خدا صلى الله عليه و اله از ((اءنفس ))، پدرم ، و از فرزندان من و برادرم ، و از زنان ، فاطمه مادرم را با خود برد. پس ما اهل بيت او و گوشت و خون او و نفس او هستيم ، ما از اوييم و او از ماست .))
3. رازى در تفسير آيه شريفه :
(( و من ذريته داود و سليمان و ايوب و يوسف ... و زكريا و يحيى و عيسى ))
گويند: ابو جعفر باقر در نزد حجاج بن يوسف به اين آيه استدلال كرد.
4. امير المومنين عليه السلام در روز شورا بر اعضاى آن استدلال كرد كه خداى متعال او را نفس پيامبر صلى الله عليه و اله و فرزندانش را فرزندان او و زنش را زن او قرار داده است .
5. شعبى گويد:
نزد حجاج بودم كه يحيى بن يعمر، فقيه خراسان ، را از بلخ - در حالى كه با آهن بسته شده بود - به پيش او آوردند. حجاج به وى گفت : تو مى گويى حسن و حسين فرزندان پيامبر صلى الله عليه و اله هستند؟ گفت : بلى . حجاج گفت : بايد دليل آن را به طور روشن و آشكار از كتاب خدا برايم بيارى ، و گرنه اعضاى بدنت را يكى يكى قطع خواهم كرد. گفت : اى حجاج ! آن را به طور واضح و آشكار از كتاب خدا مى آورم . شعبى گويد: از جراءت يحيى كه گفت : ((اى حجاج ))تعجب كردم . حجاج گفت : اين آيه را برايم نياورى كه مى گويد:(( ندع ابناءنا وابناءكم .)) گفت : آن را به طور واضح و آشكار از كتاب خدا مى آورم و آن ، اين آيه است كه مى فرمايد:
(( و نوحا هدينا من قبل ، و من ذريته داود و سليمان ... و زكريا و يحيى و عيسى . ))
پدر عيسى كيست و حال اين كه خدا او را به اولاد نوح ملحق كرده است ؟! شعبى گويد: حجاج سرش را مدتى به زير انداخت ، سپس بالا آورد و گفت : گويا من اين آيه را در كتاب خدا نخوانده بودم ، او را رها سازيد.))
در كتاب نورالبقس آمده : حجاج از او خواست تا ديگر آن را بيان نكند.
6. سعيد بن جبير نيز داستانى شبيه به داستان يحيى بن يعمر با حجاج دارد؛ از اين رو كلام را با بيان آن طولانى نمى كنيم .
7. روزى هارون الرشيد امام كاظم عليه السلام را خواست و به آن جناب عرضه داشت : چگونه مى گوييد ما ذريه رسول خداييم ، با اين كه رسول خدا صلى الله عليه و اله پسر نداشت ؟ و ذريه و نسل هر انسانى از فرزند پسر باقى مى ماند، نه فرزند دختر و شما فرزندان دختريد، پس ذريه رسول خدا صلى الله عليه و اله نيستيد؟ امام كاظم عليه السلام از او خواست كه مرا پاسخ دادن به اين سوال معاف بدار، اما هارون نپذيرفت . حضرت چنين استدلال كرد كه قرآن در سوره انعام ، عيسى را از ذريه ابراهيم مى داند با اينكه نسبت عيسى از طرف مادر به ابراهيم مى رسد. آن گاه امام كاظم عليه السلام به آيه مباهله كه مى فرمايد:((ابناءنا)) استدلال كرد.
8.عمربن عاص كسى را نزد اميرالمومنين عليه السلام فرستاد و چند چيز را بر او عيب گرفت . از جمله گفت : تو حسن و حسين را فرزندان رسول خدا مى نامى ؟ حضرت عليه السلام به فرستاده عمرو گفت :
(( ((قل للشانى ء ابن الشانى ء لو لم يكونا ولديه لكان ابتر كما زعم ابوك ؛))
به بدخواه پسر بدخواه بگو: اگر حسن و حسين فرزند رسول خدا صلى الله و عليه و اله نبودند، آن طور كه پدرت پنداشت ، ابتر و دم بريده بود.))
9.امام حسين عليه السلام در كربلا عرض كرد:
(( ((اللهم انا اهل بيت نبيك ،وذريتا و قرابته ،فاقصم من ضلمنا،و غصبنا حقنا،انك سميع قريب ؛ ))
خدايا!ما اهل بيت پيامبر تو و ذريه و نزديكان او هستيم ؛پس كسانى را كه بر ما ظلم كرده اند و حق ما را غصب نموده اند نابود كن !به راستى كه تويى شنونده نزديك .))
محمدبن اشعت گفت :كه قرابتى بين تو و محمد است ؟!
امام حسين عليه السلام عرضه داشت :
(( ((اللهم ان محمدبن الاشعت يقول :ليس بينى و بين محمد قرابة ،اللهم اءرنى فيه هذا اليوم ذلا عاجلا؛ ))
خدايا!محمدبن اءشعت مى گويد: بين من و محمد قرابتى نيست ؛ خدايا! در اين روز هرچه زودتر او را ذليل و خوار به من نشان بده !)) پس خدا نفرين امام حسين عليه السلام را اجابت فرمود.
از سوى ديگر،ائمه عليهماالسلام احتجاجات ديگرى نيز به ((آيه مباهله )) درباره خلافت اميرالمومنين و برترى آن جناب و غيره دارند كه فعلا مجال ذكر آنها نيست .
بعضى از موضع گيريهاى امام حسن عليه السلام
آرى ، ائمه عليهماالسلام در مخالفت با كينه توزان و مغرضان و در ايستادگى با صلابت و محكم در مقابل سياست هاى آنان ، تنها به موضع گيرهاى استدلالى خويش اكتفاء نكردند، بلكه آن را به ديگر مناسبت ها نيز كشاندند و در اعلان آن در ملاء عام تاءكيد نمودند و طورى بطلان ادعاهاى پوچ و واهى آنان را بر ملا كردند كه جاى هيچ گونه شك و شبهه اى باقى نماند.
امام حسن عليه السلام نيز مخالفت خود را در مناسبت ها و مواضع مختلفى بيان مى كرد و فقط به اظهار و بيان اين كه فرزند رسول خداست اكتفا نكرد، بلكه تاءكيد مى ورزيد كه امامت و خلافت فقط و فقط حق اوست و با وجود او نوبت به كسانى مثل معاويه نمى رسد، زيرا معاويه نه تنها صفات و ويژگى هاى ضرورى و لازم براى امانت و خلافت رسول خدا صلى الله عليه و اله را ندارد، بلكه بر عكس ، به صفاتى متصف است كه اساسا با خلافت و امامت در تضاد و تناقص است .
ما در اينجا به بعضى از موارد اشاره مى كنيم :
1.امام حسن عليه السلام بلافاصله پس از شهادت پدرش على عليه السلام براى مردم خطبه اى خواند و در قرآن فرمود:
(( ((ايها الناس ! من عرفنى فقد عرفنى ، و من لم يعرفنى ، فاءناالحسن بن على ، آنا ابن البنى و اءناابن الوصى ؛))
اى مردم ! هر كس مرا شناخت كه شناخت ، هر كس مرا نشناخت ، پس بداند كه منم حسن پسر على ، منم پسر پيامبر و منم پسر وصى پيامبر.))
به كلمه ((وصى )) در عبارت اخير دقت كنيد.
در متن ديگرى آمده كه حضرت فرمود:((پس منم حسن پسر محمد صلى الله عليه و اله و در مقتل خوارزمى آمده : ((منم فرزند پيامبر خدا)).
همچنين امام حسن عليه السلام آن روز فرمود:
(( ((اءنا ابن البشير النذير، اءنا ابن الداعى الى الله باذنه ، انا ابن السراج المنير، انا ابن من اءذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا، انا من اهل بيت افترض ‍ الله طاعتهم فى كتابه ؛ ))
منم فرزند بشير، منم فرزند نذير، منم فرزند آن كس كه به اذن پروردگارم مردم را به سوى او مى خواند، منم پسر چراغ تابناك ، من از خاندانى هستم كه خداى تعالى پليدى را از ايشان دور كرده و به خوبى پاكيزه شان فرموده ، من از خاندانى هستم كه خداوند طاعت ايشان را در كتاب خود واجب كرده است .))
ابن عباس بر خاست و گفت : ((اين ، پسر دختر پيامبر شما و وصى امامتان است ، پس با او بيعت كنيد!.))
در متن ديگرى دارد كه امام حسن عليه السلام در آن هنگام فرمود:
(( ((و عنده نحتسب عزانا فى خير الاباء رسول الله ؛))
ما سو گوارى خود را در عزاى بهترين پدرها، يعنى رسول خدا صلى الله عليه و اله به حساب خدا موكول مى كنيم .))
2. در مناسبت ديگرى در شام ، معاويه به اشاره عمروبن عاص از حضرت خواهش كرد كه بالاى منبر رفت و حمد و ثناى الهى را به جاى آورد. سپس ‍ خطبه مهمى ايراد كرد كه مطالبى را كه گذشت در بر داشت و در آن مطالب بسيار ديگرى نيز بيان فرمود.
راوى گويد: ((طولى نكشيد كه دنيا بر معاويه تيره و تار شد و آن عده از مردم شام و ديگران كه امام حسن ع را نمى شناختند، او را شناختند)).
سپس آن جناب از منبر پايين آمد. معاويه به حضرت گفت : ((اى حسن ! تو اميدوار بودى كه خليفه باشى ، اما شايستگى آن را ندارى !))
امام حسن عليه السلام فرمود:
(( ((اما الخليفة فمن سار بسيرة رسول الله ع و عمل بطاعة الله عز و جل . و ليس الخليفة من سار بالجور و عطل السنن واتخذ الدنيا اما و اءبا، و عبادالله خولا و ماله دولا، ولكن ذلك امر ملك اصاب ملكا، فتمتع منه قليلا، و كان قد انقطع عنه ...؛ ))
خليفه آن كس است كه به روش پيامبر صلى الله عليه و آله سير كند و به طاعت خداى عز و جل عمل نمايد. خليفه آن كس نيست كه با مردم به جور رفتار كند و سنت را تعطيل نمايد و دنيا را پدر و مادر خويش بگيريد و بندگان خدا را برده ، و مال او را دولت خود (پندار) زيرا اين ، وضعيت پادشاهى است كه به سلطنت رسيده و. مدت كمى از آن بهره مند شده و سپس لذت آن منقطع گشته است ....))
همين قضيه پس از ماجراى صلح با معاويه ، در كوفه بين حضرت و معاويه روى داده است ، اما در مقتل خوارزمى آمده كه اين مساءله در مدينه اتفاق افتاد .
اين مساءله مؤ يد گفته برخى است كه مى گويند: معاويه امام حسن عليه السلام را مسموم كرد، زيرا آن حضرت براى رفتن به شام و مبارزه با او آماده مى شد.
3. در متن ديگرى آمده : معاويعه از امام خواست كه بر فراز منبر رفته و براى مردم خطبه بخواند . حضرت بالاى منبر رفت و خطبه خواند. از جمله فرمود: منم پسر... منم پسر... تا جايى كه فرمود:
(( ((لوطلبتم ابنالنبيكم مابين لا بتيها لم تجدوا غيرى و غير اءخى ؛ ))
اگر همه جا بگرديد تا براى پيامبرتان پسرى پيدا كنيد كه ، بدانيد كه غير از من و برادرم ، كسى را نخواهيد يافت )).
4.در نص ديگرى دارد:معاويه از امام حسن عليه السلام خواست تا بالاى منبر رفته و نسبت خود را بيان كند. امام بالاى منبر رفت و فرمود:
(( ((بلدتى مكه و منى ، و اءنا ابن المروه والصفا، و اءنا ابن النبى المصطفى ...؛ ))
شهر من مكه و منى است و منم فرزند مروه و صفا و منم پسر پيامبر برگزيده خدا...))
تا اين كه مؤ ذن اذان گفت و بدين جا رسيد:((اءشهد اءن محمدا رسول الله ؛ حضرت رو به معاويه كرد و گفت :
(( ((اءمحمد ابى اءم اءبوك ؟!فان قلت ليس باءبى ، كفرت و ان قلت :نعم ، فقد اءقررت ...اءصبحت العجم تعرف حق العرب باءن محمدا منها، يطلبون حقنا و لايرودون الينا حقنا؛ ))
آيا محمد پدر من است يا پدر تو؟ اگر بگويى كه پدرم نيست ، كفر ورزيده اى و اگر بگويى : آرى ، پس اقرار كرده اى كه من پسر او هستم ... اقوام غير عرب ، حقوق عرب را در اين كه محمد صلى الله عليه و اله از اينان است به رسميت شناختند ؛ اينان حق ما را خواستارند، اما به ما بر نمى گردانند.))
5. در مناسبت ديگرى معاويه از آن حضرت صلى الله عليه و آله خواست كه خطبه بخواند و آنان را موعظه كند. پس حضرت خطبه اى ايراد كرد و از جمله فرمود :
(( ((اءناابن رسول الله ، انا ابن صاحب الفضايل ، اناابن صاحب المعجزات و الدلايل ،اناابن اميرالمومنين ، اءنا المدفوع عن حقى ... انا امام خلق الله و ابن محمدرسول الله ؛ ))
منم پسر رسول خدا، منم پسر صاحب فضايل ، منم پسر صاحب معجزات و دلايل ، منم پسر اميرمؤ منان ، منم كه از حق خود بر كنارم ... منم امام خلق خدا و منم پسر محمد، رسول خدا صلى الله عليه و آله . ))
معاويه ترسيد كه مبادا حضرت چيزى بگويد كه از گفتارش ميان مردم شورشى پديد آيد، گفت : آنچه گفتيد بس است . پس آن حضرت از منبر فرود آمد.
6.حتى معاويه را مى بينم كه به اين مساءله اعتراف دارد و روزى به امام عرضه داشت : ((خصوصا تو اى ابو محمد! تو پسر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سرور جوانان اهل بهشتى .))
فرموده امام حسن عليه السلام به ابوبكر و نيز گفته امام حسين عليه السلام به عمر كه ((از منبر پدرم فرود آى !))، اگر مقصود از پدرم (ابى ) رسول اكرم صلى الله عليه و آله باشد، در همين زمينه داخل است ، و آن طور كه از اعتراف آن دو (ابوبكر و عمر) بر مى آيد، منظور، رسول اكرم صلى الله عليه و اله است (آن طور كه خواهد آمد)، و در صورتى كه منظور ((اءبى )) پدرشان اميرالمؤ منين باشد -آن طور كه محقق پژوهشگر، سيد مهدى روحانى ، احتمال داده است -در زمينه احتجاجاتى داخل است كه برترى على عليه السلام بر ديگران در مساءله خلافت انجام داده اند، بدين صورت از ابوبكر و عمر در اين زمينه ،اعتراف صريح و مهمى گرفته اند.
موضع گيرى هاى ديگرى از ائمه و ذريه طاهرين آنها
امام حسين عليه السلام براى مردم خطبه خواند و فرمود:
(( ((اقررتم بالطاعه ، و آمنتم بالرسول محمد صلى الله عليه و اله ثم انكم زحفتم الى ذريه و عرته تريدون قتلهم ...اءلست اءنا ابن بنت نبيكم ، و ابن وصيه ، و ابن عمه ؛ ))
به اطاعت و فرمانبردارى اعتراف كرديد و به رسول خدا محمد صلى الله عليه و آله ايمان آورديد؛ سپس بر ذريه و عترت او يورش برديد و مى خواهيد آنان را به قتل برسانيد!آيا من دخترزاده پيامبر شما و فرزند وصى و پسر عمويش نيستم ؟!
در جايى ديگر، آن گاه كه اوضاع جنگ بحرانى شد، فرمود:
(( ((و نحن عتره نبيك ، و ولد حبيبك محمد صلى الله عليه و اله ؟ الذى اصطفيته بالرساله ... ؛ ))
و ما عترت پيامبر تو و فرزند حبيب تو محمد صلى الله عليه و اله هستيم كه او را به رسالت برگزيدى .))
در روز عاشورا، در وصف لشكر يزيد فرمود:
(( ((فانما اءنتم طواغيت الامه ... و قتله اولاد الانبياء و مبيرى عتره الاوصيا؛ ))
يقينا شما طاغوت هاى اسلامى هستيد... شماييد قاتلان فرزندان پيامبران و نابود كنندگان عترت اوصيا....))
آن گاه كه آنان را به خدا سوگند داد و فرمود:
(( ((اءنشدكم الله ، هل تعرفونى ؟؛)) شما را به خدا سوگند مى دهم ، آيا مرا مى شناسيد؟))اعتراف كردند و گفتند: ((آرى ، تو فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله و دخترزاده او هستى .))
امام سجاد عليه السلام نيز آن گاه كه خطبه غراى خود را در شام ايراد كرد، موضع مهمى اتخاذ كرد. در آن جا فرمود:
(( ((اءيها الناس ! انا ابن مكه و منى ، انا ابن زمزم و الصفا،انا ابن من حمل الركن باطراف الرداء... انا من حمل على البراق و بلغ به جبرئيل سدره المنتهى ... ؛ ))
اى مردم ! منم فرزند مكه و منى ، منم فرزند زمزم و صفا، منم فرزند آن كس ‍ كه حجرالاسود را در وسط رداى خود گذاشت و به مردم فرمان داد تا بردارند و خود با دستان خويش بر محل آن گذاشت ... منم فرزند آن كس كه او را بر براق حمل كردند و جبرئيل او را به سدره المنتهى رساند... .))
نتيجه اين خطبه چنان شد كه مردم فرياد گريه برآوردند و يزيد ترسيد كه فتنه و آشوبى بر پا شود؛پس به مؤ ذن دستور داد كه براى اقامه نماز اذان بگويد،اما حضرت سجاد عليه السلام خطبه خود را ادامه داد و احتجاجات دندان شكن خود را عليه يزيد دنبال كرد؛مردم پراكنده شدند و در آن روز نمازشان به هم ريخت .
عقيله بنى هاشم ،زينب عليها السلام را مى بينيم كه در مقابل يزيد به پا مى خيزد تا بگويد:
(( ((اءمن العدل يا ابن الطلقاء تخديرك حرائرك و اماءك و سوقك بنات رسول الله سبايا؟... و استاءصلت الشاءفه باراقتك دماء ذريه رسول الله صلى الله عليه و آله ... و لتردن على رسول الله بما تحملت من سفك دماء ذريه و انتهكت من حرمته و لحمته ؛))
اى پسر آزاد شده ! اين عدالت است كه زنان و دختران و كنيزان تو در پس ‍ پرده بنشينند و تو دختران پيغمبر را به عنوان اسير، اين و آن سو ببرى ؟ تو با ريختن خون فرزندان پيغمبر صلى الله عليه و آله ريشه را از بن كندى ... با بارى كه از ريختن خون دودمان پيامبر صلى الله عليه و آله و شكستن حرمت و عترت و پاره هاى تن او بر دوش مى كشى ، به حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله خواهى شد.))
او در خطبه اى كه براى مردم كوفه ايراد كرد، فرمود:
((الحمدالله و الصلاه على اءبى ، محمد و آله الطيبين الاخيار.))
در متن ديگرى چنين آمده : (( والصلاه على اءبى ، رسول الله . ))
فاطمه عليه السلام دختر امام حسين عليه السلام نيز در خطبه اى كه براى مردم كوفه بيان كرد گفت :
(( ((و اءن محمدا عبده و رسوله و اءن اولاده ذبحوا بشط الفرات ؛ ))
و شهادت مى دهم كه محمد بنده و فرستاده خداست و فرزندانش در كنار شط فرات كشته شدند.))
قدم به قدم به دنبال رسول خدا صلى الله عليه و آله
اين موضع گيرى ائمه عليهماالسلام و ذريه طاهرينشان جز به پيروى از رسول خدا صلى الله عليه و آله كه به جهان غيب مى نگريست و آينده را به عيان مى ديد - نبود. اخبار و احاديث زيادى از پيامبر صلى الله عليه و آله وارد شده كه بيان مى كند: پيامبر صلى الله عليه و آله اصرار زيادى داشت تا قضيه فرزندى حسنين عليهماالسلام را آن چنان در وجدان امت اسلامى تثبيت كند كه مجالى براى شك و شبهه باقى نمانده ؛ به عنوان نمونه به موارد ذيل اشاره مى كنيم :
1. رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
(( ((هذان ابناى من اءحبهما فقد اءحبنى ؛ ))
اين دو، پسران من هستند ؛ هر كس آن دو را دوست بدارد، مرا دوست داشته است .))
در متن ديگرى آمده : (( ((هذان ابناى ، ابنتى ؛ اللهم انى اءحبهما واءحب من يحبهما؛))
اين دو پسران من و پسران دخترم هستند؛ خدايا! من آن دو را دوست مى دارم و نيز هر كس را كه آن دو را دوست بدارد، دوست مى دارم .))
در روايت ديگرى از عايشه آمده كه پيامبر صلى الله عليه و آله حسن را در آغوش مى گرفت و به سينه اش مى چسباند و مى فرمود: (( ((اللهم ان هذا ابنى و انا اءحبه فاءحببه واءحب من يحبه ؛ ))
پروردگارا! اين كودك ، پسر من است و من او را دوست مى دارم ؛ پس او را دوست بدار و هر كس را كه او را دوست مى دارد، دوست بدار!))
2.رسول اكرم صلى الله عليه و اله به محض تولد يكى از آن دو (امام حسن و امام حسين ) به اسماء فرمود:
((يااسماء هاتى ابنى ؛ اى اسما، فرزندم را بياور!
3.حضرت مى فرمود:
((هذا ابنى سيد؛اين پسرم سيد و سرور است .))
4.پيامبر صلى الله عليه و آله در مسجد مى نشست و مى فرمود:
((دعوا ابنى لى ؛ فرزندم را برايم بخوانيد.))
راوى گويد: حسن دوان دوان آمد و پيامبر او را در آغوش گرفت ... پيامبر صلى الله عليه و آله دهانش بر دهان او گذارد و گفت : ((پروردگارا! من او را دوست مى دارم ، تو نيز او را دوست بدار و كسى كه او را دوست دارد نيز دوست بدار!)) پيامبر صلى الله عليه و آله اين جمله را سه بار تكرار فرمود.
5. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
(( ((كل ابن آدم ينتسبون الى عصبه اءبيهم الا ولد فاطمه فانى اءنا اءبوهم ، و اءنا عصبتهم ؛))
هر يك از فرزندان آدم به خانواده پدرش نسبت مى برد، جز فرزندان فاطمه كه من پدرشان هستم و خانواده آنهايم .))
همين اندازه در اين باره كافى است ،چه استقصاى جميع روايات با ذكر منابع ،كار مشكل و بلكه غير ممكنى است و مى بايست براى مباحث آينده به اندازه كافى وقت و مجال داشته باشيم .
كسانى كه متون بيشترى دال بر فرزندى حسين عليه السلام مى خواهند،به الغدير (ج 7، ص 124 129)مراجعه كنند.
3. گواهى حسين و نوشته ثقيف  
مى بينيم كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله به هياءتى كه از طائف به مدينه آمدند،نوشته اى داد و على و حسين عليهم السلام را بر آن شاهد گرفت .
ابوعبيد مى گويد:
((از اين حديث ،مطالبى استفاده مى شود،از جمله :نوشتن امضاى حسين عليه السلام با اين كه كم سن و سال بودند.بعضى از علماى تابعين قبول داشتند كه امضاى بچه ها قبول مى شود.پس اين كار پسنديده اى است و در سنت پيامبر عليه السلام آمده است .))
كتانى مى گويد:
((از اين حديث معلوم مى شود كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از لحاظ فقهى ، شهادت كودكان و نوشتن نام آنان را در قرار دادها قبل از رسيدن به سن بلوغ پذيرفته است ، با اين كه شهادت آنان در صورتى پذيرفته مى شود كه پس از بلوغ ادا نمايند. همين طور از اين ماجرا مى فهميم كه شهادت پدر و پسر بر عقد واحد پذيرفته مى شود و اشكالى ندارد. اين مطلب در نورالنبراس نقل شده است .))
محمد خليل هراس در پاورقى خود بر الاموال مى نويسد:
((نمى توان گفت كه اين عمل رسول خدا صلى الله عليه و آله خصوصيتى را براى حسنين - رضى الله عنهما- اثبات مى كند، زيرا اولا: دليلى بر اين مطلب نداريم ؛ ثانيا: مادامى كه طفل مميز است ، مى بايست شهادتش را معتبر دانست ، چه گاهى اوقات بدان احتياج پيدا مى شود.))
ما از وى مى پرسيم :آيا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله غير از اين دو كودك كسى را از صحابه خود پيدا نكرد كه بر اين مساءله خطير - كه مربوط است به سرنوشت عده كثيرى -گواهى دهد؟! مگر آن موقع كه هياءت نمايندگى ثقيف به حضور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله شرفياب شد، آن حضرت تك و تنها بود؟ آيا آن گاه كه آن ها با هم به توافق رسيدند و حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله معاهده را نوشت ، كسى آن جا نبود كه بتواند شهادت دهد كه حضرت دو كودك خردسال را كه هنوز به سن پنج سالگى نرسيده بودند به گواهى نگيرد؟!
كوچكترين مراجعه اى به متون تاريخى ، اين احتمال را بسيار بعيد مى گرداند، زيرا اين متون به صراحت بيان مى كند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله براى اعضاى هياءت نمايندگى ثقيف در حياط مسجد خيمه اى زد تا قرآن را بشنود و مردم را در موقع نماز ببيند. از اين گذشته ، خالد بن سعيدبن عاص در آن جلسه حضور داشت و خالدبن وليد، منشى رسول خدا صلى الله عليه و آله براى نوشتن قرار داد بود و با اين وصف ، شهادت ندادند و رسول اكرم صلى الله عليه و آله آن دو را به گواهى نگرفت !
ابن رشد اندلسى در كتاب خود بدايه المجتهد تاءكيد دارد كه به اجماع مسلمين ، شاهد بايد عادل باشد.
او مى گويد:
((مسلمين اتفاق دارند كه هر جا عدالت شرط است ، بلوغ هم شرط است ، اما در اين كه آيا كودكان مى توانند در مورد جراحت و قتل ، عليه همديگر شهادت دهند، اختلاف نظر دارند. جمهور فقهاى بلاد را نظر بر اين است كه چنين شهادتى پذيرفته نيست ، زيرا همان طور كه گفتيم : مسلمين اجماع دارند كه از جمله شروط شهادت ، عدالت شاهد است ، و نيز يكى از شروط عدالت ، بلوغ مى باشد؛ پس كودكان نمى توانند شهادت بدهند و براى همين ، در حقيقت چنين چيزى نزد مالك ، شهادت نيست ، بلكه قرينه حاليه است .))(1)
بدين ترتيب مى فهميم كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با اين كار مى خواست امتيازى را براى حسنين عليهماالسلام اثبات كند، و از طرف ديگر آن دو در اين سن بسيار كم در حد بالايى از تميز و تعقل بودند و شايستگى داشتند تا مسؤ وليت هاى سنگينى را حتى در معاهده هاى مهم سياسى - مانند همين معاهده اى كه بين رسول صلى الله عليه و آله و هياءت نمايندگى ثقيف به امضا رسيد، بالاخص اين كه قبيله به دشمنى شديد با اسلام و مسلمين معروف بودند- بر عهده بگيرند.
4.بيعت رضوان  
1. شيخ مفيد(ره ) در مورد حسنين عليهماالسلام مى گويد:
((از نشانه هاى روشن بر كمال ايشان و اختصاص خداوند به آن دو - صرف نظر از آنچه در داستان مباهله گذشت - اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله با آن دو بيعت كرد و در ظاهر با هيچ كودكى جز آن دو بيعت ننمود، و ديگر آن كه قرآن پاداش بهشت را در برابر كردار نيكشان قرار داد، با اين كه آن دو به ظاهر كودك بودند و درباره كودكان ديگر كه مانند آنان بودند، چنين آيه اى نازل نشد.
خداى تعالى مى فرمايد:(( و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا. ))
2. ماءمون ، خليفه عباسى ، در ضمن احتجاجات خود بر خاندانش ، در مورد امام جواد عليه السلام گفت :
((واى بر شما! اين خانواده از ميان همه مردم به فضيلتى مختص شده اند كه مى بينيد كودكى خردسالى مانع ايشان از كمال نيست .آيا نمى دانيد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله خويش را با خواندن اميرالمومنين على عليه السلام شروع كرد؟ در حالى كه على عليه السلام در آن هنگام كودكى ده ساله بود و رسول خدا صلى الله عليه و آله اسلام او را پذيرفت و بدان حكم كرد و كس ديگرى غير از او را در آن سن به دين اسلام دعوت نفرمود ؛و نيز با حسنين عليهماالسلام با اين كه كمتر از شش سال داشتند بيعت كرد جز آن دو با هيچ كودكى در آن سن بيعت نكرد. آيا هم اكنون به فضيلتى كه خداوند نصيب اين خانواده كرده است آشنايى نداريد، و نمى دانيد كه ايشان نژادى هستند كه يكى از ديگرى است و درباره آخرينشان هماى جارى است كه درباره اولين آنها؟...))
امام صادق عليه السلام نيز فرمود:
(( ((لم يبايع النبى صلى الله عليه واله من لم يحتلم الا الحسن والحسين ، و عبدالله بن جعفر و عبدالله بن عباس رضى الله عنهم ؛))
پيامبرصلى الله عليه و آله جز حسن و حسين و عبدالله بن جعفر و عبدالله بن عباس (رضى الله عنهم ) با كودكى كه به سن احتلام (بلوغ ) نرسيده بود بيعت نكرد.)
همچنين فرمود:
(( ((ولم يبايع صغيرا الامنا؛))
پيامبر صلى الله عليه و آله با كودك خردسالى جز از خاندان ما بيعت نكرد.))
گفته ماءمون و شيخ مفيد مى رساند كه عبدالله بن جعفر و عبدالله بن عباس ‍ را راويان اضافه كرده اند، زيرا ماءمون و نيز شيخ مفيد قاطعانه منكرند كه پيامبر صلى الله عليه و آله با كودكى جز حسنين عليهماالسلام بيعت كرده باشد و اين كه آن را در مقام احتجاج و استدلال آورده اند، دليل بر اين است كه مساءله در آن زمان مسلم و قطعى بوده و آنچه كه در روايت اخير آمده ، بعدها اضافه شده است .
روشن است كه اگر بيعت چنان است كه براى طرف مقابل تعهدآور باشد و مسؤ وليت هاى معينى را در ارتباط با آينده دعوت و جامعه و نجات مردم از آسيب هاى آتى برعهده اش مى گذرد، چنان كه در بيعت رضوان بود، معلوم مى گردد كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در حسنين عليهماالسلام لياقت و توان پذيرش اين باره عمل خواهند كرد.
ممكن است بعضى گويند كه تكليف در آن موقع مشروط به رشد و تميز بوده است ؛لذابيعت با آن دو، بيانگر هيچ نوع امتيازى برايشان نيست ، بلكه تنها مى رساند كه در آن زمان از قوه تميز و تشخيص بر خوردار بوده اند و به تبع آن تكليف متوجه آنها شده بود.
پاسخ ما اين است :
اولا: اين كه گويند: تكليف منوط به تميز بود، بايد دانست كه مهلت آن مدت ها پيش و درست در عام الخندق (سال چهارم يا پنجم هجرى ) در مساءله پذيرش پسر عمر در جنگ به پايان رسيد و از آن زمان ، تكليف مشروط به سن شد.
ثانيا:بر فرض كه در آن موقع تكليف منوط به تميز بوده باشد،اين سؤ ال مطرح است كه چرا اين مساءله از ميان تمام مردم به حسنين عليهماالسلام اختصاص يافت ؟ آيا معقول است كه بگوييم : در آن جا كسى مميز نبود؟حتى در سن دوازده يا سيزده سالگى و امثال اين ها ؟بدون شك اين جريان بيانگر امتيازى خاص براى حسنين عليهماالسلام است كه احدى از خلق خدا در آن شريك نيست ، همان طور كه شيخ مفيد(ره ) و ماءمون گفته اند .
ثالثا: در بسيارى از اوقات ، صرف تكليف و تميز كافى نيست ، زيرا طبيعت مسؤ وليت مورد نظر اقتضا مى كند كه بايد در شخصى كه بدين منظور آماده مى شود، توانايى ها، ملكات و امكانات ايمانى و فكرى معينى وجود داشته باشد، و مورد بيعت رضوان نيز از قبيل موارد است .
آنچه اين مطلب را روشن مى كند، اين است كه مى بينيم بسيارى از كسانى كه آمادگى خود را براى پذيرش اين مسؤ وليت ها اعلام كردند و بيعت آنان پذيرفته شد - چنان كه در بيعت با اميرالمومنين (ع ) در روز غدير و آن گاه كه خليفه شد و... وضع بدين منوال بود - به بيعت خود وفا نكردند و روشن گرديد كه آنهاتوانايى هايى را كه مى بايست در فردى كه تعهدى بدو سپرده مى شود و يا مسؤ وليت هاى بزرگى را در ارتباط با رسالت و دين بر عهده مى گيرد، به وفور يافت شود دارا نبودند.
حسن و حسين عليهماالسلام امامند و پيشوا 
حالا معنا و مفهوم عميق اين گفته پيامبر صلى الله عليه و آله را مى فهميم كه فرمود:
(( ((الحسن و الحسين امامان قاما اءو قعدا. ))
حسن و حسين امامند و پيشوا، چه شرايط براى رسيدن به خلافت و امامت ظاهرى آنان آماده شود و چه چنين شرايطى حاصل نشود.))
يا ديگر گفته هاى آن حضرت كه اين معنا را بيان مى كند، با اين كه عمرشان در آن زمان از عدد انگشتان يك دست تجاوز نمى كرد. امام حسن عليه السلام بر كسانى كه به دليل صلحش با معاويه به وى اعتراض مى كردند به همين گفته پيامبر صلى الله عليه و آله استدلال مى كرد.
بعضى مايلند ادعا كنند كه خلافت امام حسن عليه السلام با انتخاب و بيعت مسلمين با آن حضرت بود، نه به وصيت كسى ، حتى پدرش .
اما گفته پيامبر و ساير مطالبى كه در اين باره گذشت ، اين ادعا را تكذيب مى نمايد. ما روايات زيادى داريم كه مى گويد: اميرالمومنين عليه السلام به خلافت امام حسن عليه السلام بعد از خود وصيت كرده است . مى توان موارد زير را در اين جا بر شمرد:
1.امام حسن (ع ) در نامه اى به معاويه نوشت :
(( (( و بعد، فان اميرالمومنين على بن ابى طالب لمانزل به الموت و لانيى هذا الامر بعده ؛)) (2)
و بعد( از حمد و سپاس خدا)، آن گاه كه اميرالمومنين على بن ابى طالب در آستانه رحلت بود، امر خلافت را به من سپرد.))
در بعضى از منابع آمده :
((مسلمين خلافت را به من سپردند.))
2.ابن عباس پس از شهادت اميرالمومنين عليه السلام گفت :
((اين دخترزاده پيامبر شما و وصى امامتان است ، پس با او بيعت كنيد!))
3. هيثم بن عدى گفت :
((بسيارى از مشايخى كه درك كردم ، برايم حديث كردند كه على بن ابى طالب خلافت را به حسن سپرد)) (3)
4. ابن ابى الحديد معتزلى حنفى در باره خلافت مى گويد:
((على در هنگام مرگ براى حسن پيمان گرفت .))
5. گفته اند:
((جند بن عبدالله بر على عليه السلام وارد شد و گفت : يا اميرالمومنين ! اگر تو را از دست داديم خدا كند از دست ندهيم - با حسن بيعت كنيم ؟ فرمود: آرى .)) (4)
6. ابن كثير گويد:
((بنا بر نص حديث سفينه ، خلافت خلفاى چهارگانه ، ابوبكر،عمر، عثمان و على ، تحقق يافت ، زيرا حديث سفينه مى گويد، خلافت بعد از من سى سال به طول مى انجامد، سپس نوبت به حسن بن على مى رسد، و همين طور هم شد.
چرا كه على عليه السلام به خلافت وى پس از خود وصيت كرد و مردم عراق با او بيعت نمودند.))(5)
7. به نظر ابوالفرج و ديگران ، هنگاميكه خبر رحلت امير المومنين و بيعت مردم با امام حسن عليه السلام به ابوالاسود رسيد، برخواست و خطبه خواند؛ از جمله گفت :
((و به امانت فرزند رسول خدا و فرزند خودش و سلاله و شبيه پيامبر از لحاظ خلق و خوى (صورت و سيرت ) وصيت كرد.))(6)
8. مسعودى معتقد است كه امير المومنين عليه السلام فرمود:
((من به خلافت حسن و حسين سفارش مى كنم ؛ پس سخن آنان را گوش ‍ دهيد و فرمانشان را اطاعت كنيد.))(7)
بسيارى از مؤ لفان ، سفارش امام على عليه السلام به خلافت فرزندش ، امام حسن عليه السلام را در كتب خود آورده اند؛ (براى اطلاع بيشتر، مى توانيد) به آنها رجوع كنيد.(8)
9. اينها علاوه بر ديگر اقوالى است كه از پيامبر صلى الله عليه و آله در اين باره آمده است ؛ از جمله اينكه :
((شما هر دو اماميد و پيشوا مادرتان را حق شفاعت است .))
همچنين اين گفته حضرت صلى الله عليه و آله كه فرمود:
((حسن و حسين امامند و پيشوا، چه شرايط براى رسيدن به خلافت و امامت ظاهرى آنان آماده شود و چه چنين شرايط حاصل نشود.))
علاوه بر اين ، احاديث بسيارى است كه امامان را با اسامى آنان ذكر مى كند.
به علاوه نصوص زيادى است كه از طريق اهل بيت و شيعيان آنها به ما رسيده است و فعلا مجال ذكر آن ها نيست .
10. آن گاه كه اميرالمومنين عليه السلام رحلت كرد، مردم نزد امام حسن عليه السلام آمدند و عرضه داشتند:
((تو خليفه و جانشين پدرت و وصى او هستى .))(9)
11.مسعودى گويد:
((گروهى از مردم گفته اند: على (رض ) به دو فرزندش حسن و حسين وصيت كرد كه هر دو در آيه تطهير شريك وى بودند و اين گفتار بسيارى از كسانى است كه قائل به تعيين و نصب امام بوده اند.))(10)
12.على عليه السلام فرمود:
(( ((انت يا حسن وصيى ، والقائم بالامر بعدى ؛))
اى حسن ! تو وصى و خليفه پس از من هستى .))
در نص ديگرى آمده :
(( يابنى ، اءنت ولى الامر و ولى الدم ؛ )) (11)
در نص ديگرى فرمود:
(( ((الحسن و الحسين فى عترتى ، واوصيائى ، و خلفائى ؛)) (12)
حسن و حسين از خاندان و اوصيا و جانشينان من هستند.))
13.شيعيان اتفاق نظر دارند كه ((على بر امامت پسرش حسن تصريح كرده است .))(13)
همچنين ديگر اخبار و احاديثى كه در اين جا مجال تتبع و استقصاى آن نيست . در آغاز اين فصل ، بعضى از رواياتى كه بر اين مطلب دلالت دارد بيان شد.
همچنين ديگر اخبار و احاديثى كه در اين جا مجال تتبع و استقصاى آن نيست . در آغاز اين فصل ، بعضى از رواياتى كه بر اين مطلب دلالت دارد بيان شد.
آنچه درباره زندگانى سياسى امام حسن عليه السلام در عهد رسول اكرم صلى الله عليه و آله بيان كرديم كافى است و در اين فرصت كوتاه ، بيش از اين امكان پذير نيست . در فصل آينده به بررسى زندگانى سياسى آن حضرت در روزگار ((شيخين )) مى پردازيم
فصل دوم : زندگانى سياسى امام حسن (ع ) در عهد شيخين  
حسنين عليهماالسلام و فدك  
پيامبر عظيم الشاءن اسلام ، حضرت محمد صلى الله عليه و آله از دنيا رحلت فرمود.بعد از او شد آن چه نمى بايد مى شد. ابوبكر به ناحق بر مسند خلافت تكيه زد على عليه السلام كه سبحان او را شايسته و لايق خلافت رسول خدا صلى الله عليه و آله و امامت امت اسلامى قرار داده بود خانه نشين شد. ميراث حضرت زهراصلى الله عليه و آله دخت گرامى پيامبر حق كه از پدر به ارث برده بود غضب گرديد و تمام مايملك او را كه پيامبر صلى الله عليه و آله خود در زمان حياتش به تملك دخترش در آورده بود و از جمله ((فدك )) توسط غاصبان خلافت مصادره شد. بين فاطمه عليه السلام و ابوبكر مشاجراتى در گرفت . ابوبكر از حضرت خواست كه در اثبات مدعاى خويش شاهد بياورد! حضرتش ، امير المومنين عليه السلام ، حسنين عليه السلام و ام ايمن را گواه گرفت ، اما همان طور كه معروف است ، ابوبكر شهود فاطمه را رد كرد و حقش را به وى باز نگرداند.
شريف مكه سرود:

(( ثم قالت : فنحله لى من وا
لدى المصطفى ، فلم ينحلاها
فاءقامت بها شهودا، فقالوا
بعلها شاهد لها و ابناها)) (14)


امتیاز دهید نظرات    
شما هم مطالب جالب و خواندنی خود را با نام خود ارسال کنید

طالع بینی خانه | قوانین
 
بازیابی کلمه عبور | عضویت