بیترین - Bitrin
مطالب جالب - مطالب علمی - ترفند کامپیوتر - ترفند موبایل - مطالب مذهبی - مطالب اجتماعی - آموزش آشپزی - طالع بینی - شعر و ادبیات - تصاویر و عکس های جالب - مطالب طنز - داستان کوتاه

محصولات روز







 اینجا هستید : بخش مطالب » شعرو ادبیات » داستان کوتاه » سرگذشت پسرکی که امام رضا عصایش را برد!

Untitled 2
شامل روشهای علمی برای حل مشکلات زناشویی بین زوجهای جوان

روشهای عاشقانه زیستن

شامل روشهای علمی برای حل مشکلات زناشویی بین زوجهای جوان

اسراری ناگفته از دوران پهلوی ،اهداف پنهان برگزاری جشنهای 2500 ساله چه بوده ؟ بازخوانی مصور از تاریخ پر رمز و راز ایران زمین

از کورش تا پهلوی

اسراری ناگفته از دوران پهلوی ،اهداف پنهان برگزاری جشنهای 2500 ساله چه بوده ؟ بازخوانی مصور از تاریخ پر رمز و راز ایران زمین

آيا مي دانيد دليل جذابيت جهاني آقاي شرلوك هولمز چيست؟

روشهای تقویت حافظه

آيا مي دانيد دليل جذابيت جهاني آقاي شرلوك هولمز چيست؟

شامل روشهای علمی برای حل مشکلات زناشویی بین زوجهای جوان

نرم افزار تبدیل گفتار به نوشتار

پر طرفدارترين نرم افزار چند ماه اخير، تنها با خواندن متن برنامه آن را تايپ میکند

گردن بند

کلکسیون گردنبند و دستبند

مجموعه کاملی از انواع گردنبند های ورزشی ، مذهبی ، هنری به همراه دستبند های معروف و زیبا ، مجموعه ای متنوع با قیمت مناسب

روشهاي ويژه ي چگونگي افزايش واقعي قد از 5 تا 10 سانتيمتر در 10 هفته

آموزش افزایش قد

روشهاي ويژه ي چگونگي افزايش واقعي قد از 5 تا 10 سانتيمتر در 10 هفته

فرستنده : melodi
دسته بندی : داستان کوتاه

تعداد بازدید  : 1297
امتیاز : 9

مشخصات
 

سرگذشت پسرکی که امام رضا عصایش را برد!

دستی مهربان سه مرتبه پایش را لمس کرد نگاه کرد. مرد بالای سرش ایستاده بود.
- برخیز کربلایی رضا! پایت را شفا دادیم.
جوان اعتنا نکرد. مرد رفت اما دوباره برگشت.
- برخیز پایت را شفا دادیم.
کاروان سرای شاه عباسی بیرون روستای ایوانکی اولین منزلگاه کاروان‌هایی بود که از تهران عازم خراسان می‌شدند.

در چوبی و بزرگ کاروان سرا که باز شد شتر‌ها بیرون آمدند. کاروان آماده حرکت بود. زوار، زن و مرد، پیر و جوان برشتر‌ها سوار شده بودند. خورشید آرام آرام از دل کویر بیرون آمد. کاروان دور شد. صدای زنگ شتران در حاشیه‌ی کویر طنین انداخت. پیر مرد کاروان‌سرادار به سمت یکی از حجره‌ها رفت. وارد شد. مسافر جوان در بستر دراز کشیده بود. تب و لرز داشت. صورتش سرخ شده بود. هذیان می‌گفت. پیرمرد پارچه‌ای مرطوب را روی پیشانی او گذاشت. در این هنگام همسر پیرمرد وارد شد کنار جوان نشست. به شوهرش نگاه کرد و گفت:
- حالش چطوره؟
- می‌بینی که چه حال و روزی داره؟
- باید براش حکیم بیاریم.
- از کجا؟ گرمسار یا ورامین؟ حکیم کجا بوده تو این بیابون!

تب و لرز جوان قطع شده بود. از پیرمرد پرسید:
- کاروان هنوز نرفته؟
- چند روز پیش حرکت کرد! حالت خیلی بد بود. نزدیک بود بمیری. ان‌شاءالله بهتر که شدی با یکی از کاروان‌ها می‌فرستمت مشهد. راستی اسمت چیه؟ اهل کجایی؟
- رضا! اصلیتم تبریزیه. ساکن کربلا هستم. ..
- خوش به حالت کربلایی رضا! مجاور امامی. من که آرزوی سفر عتبات به دلم مونده. می‌ترسم بمیرم و موفق به زیارت آقام نشم.
جوان از جایش نیم‌خیز شد. پیرمرد به او کمک کرد. خواست حرکت کند. اما نتوانست. دستی به پای چپش کشید.
- چه شده؟ چرا راه نمی‌ری؟
- پای چپم!
- چی شده؟
- بی حس شده. انگار فلج شدم.

چند هفته گذشت. هنوز کاروانی نیامده بود. پای جوان بی‌حس بود. در اندیشه فرو رفت. باید کاری می‌کرد. فکری به ذهنش رسید. پیرمرد را صدا زد:
- چیه کربلایی رضا کاری داشتی؟
- یه زحمتی برایت داشتم.
- بفرما.
- وسایل نجاری داری؟ چند تکه چوب، اره، میخ و چکش!
پیرمرد رفت و ساعتی بعد برگشت. جوان دست به کار شد. کارش که تمام شد لبخندی از سر رضایت زد. پیرمرد عصاهای چوبی را گرفت و با دقت براندازشان کرد:
- کربلایی رضا منتظر کاروان نمی‌مونی؟
- نه، باید برم تا حالاشم خیلی دیر شده باید برم مشهد زیارت کنم و برگردم کربلا خانواده‌ام نگران می‌شن.

پیرمرد کیسه‌ای را به جوان داد و گفت:
- بگیر یک مقدار ماست و چند قرص نون برات گذاشتم.
جوان پیشانی او را بوسید و به راه افتاد. به سختی قدم بر می‌داشت. پیرمرد و زنش صبر کردند تا جوان از چشم آنها ناپدید شد.
- با این حال و روز به مشهد می‌رسه؟
- نمی‌دونم. اگه خدا بخواد می‌رسه ولی سفرش چقدر طول بکشه خدا می دونه.

جاده بی‌انتها می‌نمود. روزها و هفته‌ها گذشت. گاه سواری یا کاروان کوچکی از راه می‌رسید. مقداری از مسیر او را سوار می‌کردند و باز بیابان بود و عصاهای چوبی و خورشید که همچنان می‌تابید. شب‌ها به مسجدی یا خرابه‌ای پناه می‌برد. از سرما به خود می لرزید. خستگی، تشنگی و گرسنگی امانش را بریده بود. حرکت کُند و یکنواختش با پاهایی تاول زده ادامه داشت.
آن روز خسته و نا امید خودش را به بالای تپه‌ای رساند. با دیدن منظره‌ی پیش رو نفس عمیق کشید و لبخند زد:
- السلام علیک یا علی بن موسی الرضا.
از فراز تپّه سلام گنبد طلایی رضوی در دور دست پیدا بود.

نیمه شب وارد شهر شد. کوچه‌ها خلوت بود. خودش را به خیابان بالاسر رساند. گوشه‌ی پیاده رو دراز کشید. کفش‌های پاره‌اش را زیر سرش گذاشت. از شدت خستگی خوابش برد. چشم که باز کرد هوا روشن شده بود. مردم به سمت حرم در حال حرکت بودند به زحمت بلند شد. خسته و خاک آلود بود. در نیمه راه متوقف شد. باید به حمام می‌رفت. ساعتی بعد وارد حرم شد. از صحن عتیق گذشت. مقابل کفش‌داری عصا از دستش رها شد و با صورت روی زمین افتاد. اشک از چشمانش جاری شد.
به زحمت نیم خیز شد و عصاها و کفش‌ را به کفشداری داد. خودش ر روی زمین کشید. خدام به او کمک کردند کنار ضریح نشست. حرم هنوز شلوغ نشده بود. چشمانش را بست. لحظاتی بعد به خوابی عمیق فرو رفت.

دستی مهربان سه مرتبه پایش را لمس کرد نگاه کرد. مرد بالای سرش ایستاده بود. ..
- برخیز کربلایی رضا! پایت را شفا دادیم.
جوان اعتنا نکرد. مرد رفت اما دوباره برگشت.
- برخیز پایت را شفا دادیم.
- چرا مرا اذیت می‌کنی؟ پی‌کار خود برو مرا به حال خود بگذار.
مرد رفت اما برای بار سوم بازگشت.
- کربلایی رضا پایت را شفا دادیم بلند شو!
- تو را به حق خدا و پیغمبر، به حق موسی بن جعفر بگو کیستی؟
- من علی بن موسی الرضا هستم.
جوان دستش را دراز کرد تا دامان امام را بگیرد. از خواب پرید. زبانش بند آمده بود. نفسش به شماره افتاد. شرع کرد به فرستادن صلوات. پای چپش را حرکت داد. زانویش به راحتی خم و راست می‌شد. دیگر پایش بی‌حس نبود. بر ضریح بوسه زد و آهسته دور شد. حرم شلوغ شده بود. اگر مردم می‌فهمیدند شفا گرفته لباسش را تکه تکه می‌کردند. از میان جمعیت گذشت. جلوی کفشداری رسید. کفش‌هایش را گرفت و حرکت کرد. در این هنگام صدایی شنید. برگشت. کفشدار بود.
- آقا عصایت را نبردی!


Untitled 2
كثيف ترين شغل ها در جهان
سفر به اعماق جهان
امتیاز دهید نظرات    
شما هم مطالب جالب و خواندنی خود را با نام خود ارسال کنید

مطالب مرتبط
  موعظه امام حسین (ع) به گناهکار
  سجده بر تربت امام حسين عليه السلام
  مهمان امام رضا(علیه السلام) باش!
  پسر دايى معاويه ، فدايى امام على (عليه السلام)
  فضائل امام علی
  دعا و ذکر براي حسن عاقبت از امام صادق
  كرامت امام رضا عليه السلام
  حدود فدک از زبان امام موسی کاظم (ع)
  علل قیام امام حسین (ع)
  غسل حضرت مهدی (عج) توسط امام حسين (ع)
  جام آبی از سلسبیل بهشت برای امام حسین (ع)
  مادر امام زمان (عج) کیست ؟
  احوالات دو برادر كه زوّار امام رضا عليه السلام بودند
  ترك نشدن زيارت عاشورا از امام خمينى (ره)
  پاسخ امام زمان(عج) به شکاکين وجودش
  موعظه‎ای از امام باقر علیه السلام
  پاسخ نامه از سوی حضرت رضا (ع)
  دل سروده ای به امام رضای مهربان که جامش پرازسخاوت و بخشش است
  شهادت امام صادق (ع)
  راهی ساده برای نزدیک شدن به خدا و حجت خدا امام زمان عج
  ارواح طیبه عصمت و طهارت (ع) به زیارت امام حسین (ع) می روند
  بخشى از وصیت نامه امام حسین علیه السلام
  چهار ذکر الهي در چهار حالت بحراني از امام صادق (ع)
  اینگونه باید از زندگی لذت برد و سخت نگرفت
  سرگذشت پسرکی که امام رضا عصایش را برد!
  فصل اول : زندگانى سياسى امام حسن (ع ) در عهدرسول خدا (ص )
  حکایت عا شق شدن رضا شاه در بهشت
  درست كردن تسبيح با تربت امام حسین علیه السلام
  احترام كردن امام حسن عسگرى عليه السلام به زوّار كربلا و خراسان
  چرا امام حسين عليه السلام در زمان معاويه قيام نكرد؟
  ای امام زمان ، شرمنده ایم !!!
  وصيت نامه امام علي (ع)
  معرفی 14 معصوم - معصوم هشتم : امام ششم
  مزد دادن امام زمان (عج) براى خواندن زيارت عاشورا
  از کرامات امام حسین علیه السلام
  حکایتی از امام رضا (ع) در نحوه رفتار با مردم
  شفاى چشم با تربت پاک امام حسین علیه السلام
  آثار تربت امام حسين عليه السلام
  زيارت امام حسين (عليه السلام)
  مرد ناپاکی که دل پاک امام حسین (ع) را به درد آورد
  غيبت امام زمان (عج ) در بيان پيغمبر صلى الله عليه
  شهادت امام باقر علیه السلام
  بازديد امام رضا عليه السلام از آية اللّه مصطفی بهشتى
  اذن ندادن امام رضا (ع) به چند نفر كه ادّعا مى كردند ما شيعه على هستيم
  بوى شهيد با تربت امام حسين عليه السلام
  شفا گرفتن از تربت امام حسين عليه السلام
  حکایت امام زمان و مرد تشنه
  فصل دوم : زندگانى سياسى امام حسن (ع ) در عهد شيخين
  احترام امام زمان (عج) به زوار امام حسین (ع)
  علىّ عليه السّلام امام ناشناخته
 
دسته بندی مطالب


افراد آنلابن
کاربران آنلاین 420 نفر

محصولات روز






طالع بینی | فروشگاه خانه | قوانین
 
بازیابی کلمه عبور | عضویت   کلمه رمز
نام کاربری