این همه غم از کجا؟
آری یادم آمد سالها بود می اندیشیدم
این همه غم از کجا پیدا شد؟
ناگهان
یادم آمد
رویاها به روی دوشم سنگینی میکرد
خسته بودم از این همه رویای تلخ ونا فرجام
یاریم کردی تو
فصل پاییز و شب باران بود
راه نشانم دادی
گفتی از خاطر دریا بگذر
پشت دریای خیال به جزیره میرسی
تا رسیدی آنجا رویاها را بر سر راه جزیره بنشان و خود برگرد
تنها........من
رفتم
رسیدم
نشاندم
آمدم
رویاهایم را به امان جزیره ها رها کردم....همهن کار که تو گفتی
چه بد کردم
نه یکبار
هزاربار رفتم رسیدم و نشاندم و آمدم
و تو هر بار غریبانه تر از آغاز نگاهم کردی
و تو شاید به صداقت زدگی های دلم خندیدی
دیدم رویاهایم را که هر غروب یکیشان از کنار لبهای ترک خورده ساحل
تن به دستان یخ اقیانوس نیستی می سپرند
می دیدم
اما چه کنم که خسته بودم
جزیره ی رویا هایم از حریم پاک آن خاطره ها خالی شد
یکی پس از دیگری
دیگر بهانه یشان کمبود جا نبود
خسته بودند!
داشتم می دیدم لحظه ای پایان آخرین رویا را
چه معصومانه
من تکیه ام بر باد بود بی خبر....
جزیره ام خالی شئ سوت و کور
دلش گرفت زانوان خیس اشکم را بغل کرد
با نگاهی برمن
آهی کشید و به دنبال رویاهای خاموش رفت
آهش دلم را ترساند
گفته بودند آه مظلومان زود به عرش الهی برود
منتظر بودم اما
نه به این زودی ها
عاقبت آه جزیره دامن روزگارم را گرفت
و مرا به عمق باران و شب و پاییز داد
وتو هم رفتی....
و من ماندم و روزگار بارانی
من باران کاش حرفت را نمی شنیدم غریبه ی آشنا....
Untitled 2