تقديم به باران عزيز ( ايليا )

تقديم به باران عزيز
اگر یادمان بود و باران گرفت نگاهی به احساس گلها كنیم
بگذار این راه راه من باشدو این جاده جاده ی من
بگذار غرق شوم در دستان سرد نمناك این ابر
بگذار تا بگریم بر تنهایی دستان بی رمق كویر
بگذارعاشق شوم بر باد سرد پاییزی
بگذار آرام گیرم در آغوش سیاه شب
بگذار نصیحت كنم گلبرگ های عاشق را
بگذار بگویم از باران از شب از ماه
بگذار ابر عاشق شود ، ببارد ، برسد به مشوق ،زمین
بگذار ابر ببارد بر گیسوان بید ، بی پروا و عاشق، تر كند لبان سرخ گل ها را
بگذار برگ هایی از جنس طلا برقصند در آغوش باد در بزم ابر
بگذار احساس كنم پاكی شبنم را بر گلبرگ
بگذار بخندم بر كودكی دنیا به بزرگی زمین
بگذار نگاهت در نگاهم غرق شود
بگذار شاید فردا زنده تر از امروز
بگذار زمین ناز كند ، باد فریاد كشد ، ابر در فراق بسوزد
بخار گرفته است دلم از سرمای این شب اما
چشمان تو همه چیز را از پس این پنجره ی
بخار گرفته از سپیدی غم می بیند
بگذار بفهمم این زجه از آن كیست كه درون را پاره می كند
بگذار بفهمم ، بدانم جغد شوم بر سر شاخه ی خشكیده ی باغ
به كدامین گلبرگ خیره شده
بگذار بدانم ابر چرا عاشق ، برگ چرا بی روح
بگذار بدانم كجایی تا كه هر روز به شوق دیدنت به كنار بركه
خیره در زیبایی چشمانت غرق نشوم.....
Untitled 2