بیترین - Bitrin
مطالب جالب - مطالب علمی - ترفند کامپیوتر - ترفند موبایل - مطالب مذهبی - مطالب اجتماعی - آموزش آشپزی - طالع بینی - شعر و ادبیات - تصاویر و عکس های جالب - مطالب طنز - داستان کوتاه

آگهی

 اینجا هستید : بخش مطالب » شعرو ادبیات » داستان کوتاه » داستان کوتاه عشق واقعی


فرستنده : mehdi kohkan
دسته بندی : داستان کوتاه

تعداد بازدید  : 13871
امتیاز : 83

مشخصات
 

داستان کوتاه عشق واقعی


چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .

رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید  .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام میشست .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫

هنوزم دیوونه ام.


Untitled 2
آموزش شنیون حرفه ای سفر به اعماق جهان آموزش رفتارهای زناشویی کثیف ترین شغل های جهان آموزش آب كردن شكم در 90 روز
امتیاز دهید نظرات    
شما هم مطالب جالب و خواندنی خود را با نام خود ارسال کنید

مطالب مرتبط
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی_شما مردها همه مثل همید! (15)
  چرا عشق ما روز به روز كم رنگتر مي‌شود
  عشق ( داستان کوتاه )
  روش تشخیص نشانه های عشق حقیقی
  صحنه های واقعی از سقوط افراد
  معنی عشق و ازدواج
  باز عشق مرا...
  داستان کوتاه راه بهشت
  تست عشق و دوستی
  زبان عشق همسرتان را كشف كنيد
  داستان واقعی و معجزه آسای: چشم های دوباره
  داستان کوتاه ليلي، نام ديگر آزادي
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی_طاووس و لاک پشت(5)
  آیا ادعای کشف بقایای کشتی حضرت نوح (ع) واقعی است؟؟؟!!!!
  داستان واقعی و عبرت آموز
  از عشق بند نسازيد
  سخنانی کوتاه اما جاودانه
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی_الکساندر فلمینگ (11)
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی_گفتگو با خدا(16)
  داستان کوتاه بزرگترین حکمت
  یک داستان واقعی و خواندنی
  داستان کوتاه خانم نظافتچي
  داستان کوتاه قهرمان تو کيست؟
  داستان کوتاه تو رازي و ما راز
  داستانهای کوتاه و پند اموز
  به عشق چگونه مینگری؟؟؟(بیا تو تست بزن)
  داستان کوتاه حکمت خدا
  داستان کوتاه عروسک
  داستان کوتاه مترو
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی_عقابها در طوفان(21)
  داستانی از عشق و فداکاری
  داستان کوتاه خانم شما خدا هستید؟
  داستان کوتاه عقاب
  داستان کوتاه موجودی کوچک با عشقی بزرگ
  داستان کوتاه و غمناک عشقی ماندگار
  داستان کوتاه وسوسه
  داستان کوتاه درخشش سپید و خنک معشوق
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی(38)
  داستان کوتاه دو کوزه
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی(10)
  داستان کوتاه آبدارچی مایکروسافت
  داستان کوتاه نوشته روی ديوار
  در دنياي امروز نياز به عشق بيشتر از نيازبه نان است
  با یک پیام کوتاه ، مقدار اعتبار دلخواه خود را به سیم کارت ایرانسل دیگری انتقال دهید
  من عشق را در تو ....
  بهای عشق از داکتر ش. پرتو
  یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا
  داستان کوتاه نوشته روی ديوار
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی _قورباغه سخنگو يا شاهزاده خانم زيبا(19)
  هفت شهر عشق را عطار گشت
 
دسته بندی مطالب


افراد آنلابن
کاربران آنلاین 207 نفر

محصولات روز







طالع بینی | فروشگاه خانه | قوانین
 
بازیابی کلمه عبور | عضویت   کلمه رمز
نام کاربری