نخند به احساس کودکانه ی دلم
نخند به من .
نخند به احساس کودکانه ی دلم که گاهی همین دل دلیل زندگی می شود .
نخند اگر از تکرار آوای کلمه ای از تو آرام می شوم ...
نخند به دل ساده ام که دستان لرزانش نه تاب نوشتن حقیقت را دارد و نه جرأت لرزاندن دلت را ...
نخند به من ، نخند به رویای نیمه کاره ام ، که من رویایم را با قلم موی دلم رنگ می زنم حتی اگر نباشی ...
نخند به سر خوشی ام حتی اگر بهانه ام برای شادمانی تنها جمله ای ، کلامی ، حرفی از تو باشد ...
نخند اگر هنوز از رسیدنت به دلهره می افتم و از رفتنت دلتنگ می شوم ...
نخند بر من و بر دل و بر نگاهم که به ندیدنت عادت کرده ام ...!
نوشتم ، نوشتی ...
نوشتم تا شاید بدانی ...، نوشتی تا شاید از یاد ببرم ...!!!
نوشتم تا هر روز از خواندن هزارباره ی هر جمله بی قرار شوم...، نوشتی تا ...
نمی دانم چرا؟! شاید ...
شاید نوشتی چون هنوز به رسم گذشته جملات را به بازی لبخند و نگاهت مهمان می کنی و نمی دانی ...
نمی دانی که من دل را به بهای هر جمله ات مهر می زنم ، هنوز ...!
راستی گفتم " نخند " ، اما بخند ... به زندگی ات ، به لبخندش ، به نگاهش ، به شادی ، به فردا و به سختی های سرسخت شدنت ...
گفتم بخند ، اما نه به من و نه به " دلم که پبش دلی است که ..."
بهترین ها رو برات آرزومندم ، مهربونم .
Untitled 2