دسته بندی مطالب


افراد آنلابن
کاربران آنلاین 155 نفر

آگهی



 اینجا هستید : بخش مطالب » شعرو ادبیات » شعر » آغاز

فرستنده : نگار بهرامی
دسته بندی : شعر

تعداد بازدید  : 909
امتیاز : 67

مشخصات
 

آغاز


ناراضی ام به حد تمام غم زمین
از آنچه خواستیم و به ما آسمان نداد

هر روز در این خیابانهای داغ که قدم میزنم بوی قیر و تردید بیشتر تنم را می گیرد...بوی آسفالت های گندیده که زیر چرخهای پنچر مردم این شهر بیصدا خون میریزاند...انگار می کنم رگهای شهر خونابه هایش را در جویها میریزاند و ریشه های درختان بلند هر روز سیراب تر از این خونها میشود...هر روز آتش آتش فرو میریزم و کسی پلکی از ابرهای جهان را هدیه نمی دهد...

زندگی مسخره تر ادامه پیدا می کند با مردمی که فقط تلخ اند ،در این دنیای سنگ ها و ترازو ها...

در حاشیه ی خودم چیده می شوم و لنگر می اندازم کنار آسمانی که افقهایش را شکسته است..کسی در من میمیرد و من بسان دریا تف میکنمش...بیچاره! گور کیستی پس؟!!

گاهی فکر میکنم مرا واژه های بزرگ از من گرفته است...

مرا در ختانی با برگهای خونی کنار خیابانهای دودزده گرفته است...گیج میچرخم...آیا من لنگر انداخته ام کنار درختان سبز و سرخ؟! ایا من غرق شده ام میان قیر و اسفالت؟! ایا این منم که هر روز با دندانهای خونی بوسیده می شوم؟!!


امتیاز دهید نظرات    
شما هم مطالب جالب و خواندنی خود را با نام خود ارسال کنید

طالع بینی خانه | قوانین
 
بازیابی کلمه عبور | عضویت