بیترین - Bitrin
مطالب جالب - مطالب علمی - ترفند کامپیوتر - ترفند موبایل - مطالب مذهبی - مطالب اجتماعی - آموزش آشپزی - طالع بینی - شعر و ادبیات - تصاویر و عکس های جالب - مطالب طنز - داستان کوتاه

محصولات روز







 اینجا هستید : بخش مطالب » شعرو ادبیات » متون ادبی عاشقانه » دیدار یار

Untitled 2
100 هزار کتاب

100 هزار جلد کتاب

داستان رمان شعر تاريخي آموزشي و مقالات تخصصي و عمومي

خودکار جادویی

خودکار جادویی

براي نوشتن پيام هاي محرمانه هر متني ميخواهيد بنويسيد... متن شما نامرئي مي شود

آموزش ایروبیک

آموزش ايروبيك (كارمن الكترا)

برترين وجديدترين آموزش ايروبيك با مشهورترين هنر پيشه هاليوود (كارمن الكترا)

عینک پلیس

عينك POLICE

پرفروش ترين عينك تمام دوران كمپاني POLICE

گردن بند

30 مستند جنجالي ايران

جنجالي ترين مستندهاي دیدنی تاريخ ایران را يكجا در این بسته خواهید داشت

سریال های قدیمی

سريال هاي قديمي

با اين محصول در كنار خانواده تا مدت ها سرگرم خواهيد شد !

فرستنده : melodi
دسته بندی : متون ادبی عاشقانه

تعداد بازدید  : 254
امتیاز : 8

مشخصات
 

دیدار یار

دیدار یار

 

کاش می دانستی

بعداز آن دعوت زیبا به ملاقات خودت من چه حالی بودم!

خبر دعوت دیدارت چونکه از راه رسید

پلک دل باز پرید من سراسیمه به دل بانگ زدم

آفرین قلب صبور
زود برخیز عزیز
جامه تنگ در آر
وسراپا به سپیدی تو درآ .


وبه چشمم گفتم :

باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس؟ که پس از این همه مدت ز تو دعوت شده است !
چشم خندید و به اشک گفت برو
بعداز این دعوت زیبا به ملاقات نگاه .


و به دستان رهایم گفتم:

کف بر هم بزنید هر چه غم بود گذشت .


دیگر اندیشه لرزش به خود راه مده !

وقت ان است که آن دست محبت ز تو یادی بکند


خاطرم راگفتم:

زودتر راه بیفت هر چه باشد بلد راه تویی.
ما که یک عمر در این خانه نشستیم تو تنها رفتی


بغض در راه گلو گفت:

مرحمت کم نشود گوییا بامن بنشسته دگر کاری نیست .
جای ماندن چو دگر نیست از این جا بروم

 پنجه از مو بدرآورده به آن شانه زدم


و به لبها گفتم :

خنده ات را بردار دست در دست تبسم بگذار
و نبینم دیگر
که تو برچیده و خاموش به کنجی باشی


مژده دادم به نگاهم گفتم:

نذر دیدار قبول افتادست ومبارک بادت
وصل تو با برق نگاه


و تپش های دلم را گفتم :

اندکی آهسته آبرویم نبری
پایکوبی ز چه برپا کردی


نفسم را گفتم :

جان من تو دگر بند نیا اشک شوقی آمد
تاری جام دو چشمم بگرفت

 

و به پلکم فرمود: همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه
پای در راه شدم

دل به عقلم می گفت :

من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی
من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواند
و مرا خواهد دید

عقل به آرامی گفت :

من چه می دانستم من گمان می کردم
دیدنش ممکن نیست
و نمی دانستم
بین من با دل او صحبت صد پیوند است

سینه فریاد کشید :

حرف از غصه و اندیشه بس است به ملاقات بیندیش و نشاط
آخر ای پای عزیز
قدمت را قربان
تندتر راه برو
طاقتم طاق شده

چشمم برق می زد /اشک بر گونه نوازش می کرد/لب به لبخند تبسم می
کرد/دست بر هم می خورد

مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می کوبید

عقل شرمنده به آرامی گفت :

راه را گم نکنید

خاطرم خنده به لب گفت نترس

نگران هیچ مباش سفر منزل دوست کار هر روز من است

عقل پرسید :؟

دست خالی که بد است کاشکی ...

سینه خندید و بگفت :

دست خالی ز چه روی !؟ این همه هدیه کجا چیزی نیست !

چشم را گریه شوق

قلب را عشق بزرگ روح را شوق وصال
لب پر از ذکر حبیب
خاطر آکنده یاد ....

 


Untitled 2
آموزش شنیون حرفه ای سفر به اعماق جهان آموزش رفتارهای زناشویی کثیف ترین شغل های جهان کنگفو پاندا 2
امتیاز دهید نظرات    
شما هم مطالب جالب و خواندنی خود را با نام خود ارسال کنید

مطالب مرتبط
 
دسته بندی مطالب


افراد آنلابن
کاربران آنلاین 607 نفر

محصولات روز






طالع بینی | فروشگاه خانه | قوانین
 
بازیابی کلمه عبور | عضویت   کلمه رمز
نام کاربری