دسته بندی مطالب


افراد آنلابن
کاربران آنلاین 132 نفر

آگهی



 اینجا هستید : بخش مطالب » مذهبی » حکایات بزرگان دین » توسل به آقا امام زمان (عج) و برگشت عزرائیل (ع)

فرستنده : عباسعلی ایزدی مقدم
دسته بندی : حکایات بزرگان دین

تعداد بازدید  : 4857
امتیاز : 91

مشخصات
 

توسل به آقا امام زمان (عج) و برگشت عزرائیل (ع)


توسل به آقا امام زمان (عج) و برگشت عزرائیل (ع) :

حضرت آية اللّه حسينى تهرانى در كتاب معادشناسى خود از قول يكى از اعاظم نجف نقل مى فرمايد: ما از نجف اشرف عيال اختيار كرديم و سپس در فصل تابستان براى زيارت و ملاقات ارحام عازم ايران شديم و پس از زيارت حضرت ثامن الائمه عليه السلام عازم وطن خود كه شهرى است در نزديكيهاى مشهد گرديديم  .

آب و هواى آنجا به عيال ما نساخت و مريض شد و روزبروز مرضش شدّت پيدا كرد و هر چه معالجه كرديم سودمند واقع نشد و در آستانه مرگ قرار گرفت . من در بالين او بودم و بسيار پريشان شدم و ديدم عيالم در اين وقت فوت مى كند و من بايد تنها به نجف برگردم و در نزد پدر و مادرش خجل و شرمنده گردم و آنها بگويند: دختر نوعروس ما را برد و در آنجا دفن كرد و خودش برگشت . حال اضطراب و تشويش عجيبى در من پيدا شد . فوراً آمدم در اطاق مجاور ايستادم و دو ركعت نماز خواندم و توسّل به حضرت امام زمان (عج) پيدا كردم و عرض كردم  : يا ولى اللّه ! همسر من را شفا دهيد كه اين امر از دست شما ساخته است و با نهايت تضرّع و التجاء متوسّل شدم  .

سپس به اطاق عيالم آمدم . ديدم نشسته و مشغول گريه كردن است . تا چشمش به من افتاد گفت : چرا مانع شدى ؟ چرا نگذاشتى ؟ من متوجّه نشدم چه مى گويد و تصوّر كردم كه حالش بد است . بعد كه قدرى آب به او داديم و غذا به دهانش گذارديم قضيّه خود را براى من نقل كرد و گفت  :

جناب عزرائيل (ع) براى قبض روح من با لباسى سفيد آمد و بسيار زيبا و آراسته بود. به من لبخندى زد و گفت : حاضر به آمدن هستى ؟ گفتم : آرى  ! بعداً اميرالمؤمنين (ع) تشريف آوردند و با من بسيار ملاطفت و مهربانى نمودند و به من فرمودند : من مى خواهم بروم نجف . مى خواهى با هم به نجف برويم ؟ گفتم : بلى ! خيلى دوست دارم با شما به نجف بيايم . من برخاستم . لباس خود را پوشيدم و آماده شدم كه با آن حضرت به نجف اشرف برويم . همينكه خواستم با آن حضرت از اطاق خارج شوم ديدم كه آقا امام زمان (عج) آمدند و تو هم دامان امام زمان (عج) را گرفته اى   .

حضرت امام زمان (عج) به آقا اميرالمؤمنان علی (ع) فرمودند: اين بنده به ما متوسّل شده ، حاجتش را برآوريد ! حضرت اميرالمؤمنين (ع) سر مبارك را پايين انداخته و به جناب عزرائيل (ع) فرمودند: به تقاضاى مرد مؤمن كه متوسّل به فرزند ما شده است برو تا موقع معيّن ! و آنگاه اميرالمؤمنين عليه السلام از من خداحافظى كردند و رفتند . چرا نگذاشتى بروم ؟


امتیاز دهید نظرات    
شما هم مطالب جالب و خواندنی خود را با نام خود ارسال کنید

طالع بینی خانه | قوانین
 
بازیابی کلمه عبور | عضویت