مرگی بدون ترس !
مرگى بدون ترس :
فردی صاحب ضمير و روشن دل ، متّقى و دلسوخته و بسيار بافهم به نام حاج هادى خانصمنى ابهرى که هشتاد و دو سال عمر كرد مى گفت :
در يك سفر كه به عتبات عاليات مشرّف شدم ، چند روزى كه در نجف اشرف زيارت مى كردم كسى را نيافتم كه با او بنشينم و درد دل كنم تا براى دلِ سوخته من تسكينى حاصل گردد.
روزى به حرم مطهّر مشرّف شده ، زيارت كردم و مدّتى هم در حرم نشستم . خبرى نشد. به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام عرض كردم : مولا جان ! ما مهمان شماييم ، چند روز است من در نجف مى گردم و كسى را نيافتم . حاشا به كرم شما !
از حرم بيرون آمده و بدون اختيار در بازار حُويش وارد شدم و به مدرسه مرحوم آية اللّه سيّد محمّد كاظم يزدى درآمدم و در صحن مدرسه روى سكّويى كه در مقابل حجره اى بود نشستم . ظهر شد، ديدم از مقابل من از طبقه فوقانى شيخى كه بسيار زيبا و باطراوت و زنده دل بود خارج شد و به بام مدرسه رفت و اذان گفت و برگشت . همين كه خواست داخل حجره اش برود چشمم به صورتش افتاد ، ديدم در اثر اذان گونه هايش مانند نور مى درخشد . درون حجره رفت و در را بست . من شروع كردم گريه كردن و عرض كردم : يا اميرالمؤمنين ! پس از چند روز يك مرد يافتم ، او هم به من اعتنايى نكرد. در همين حال بودم كه فوراً شيخ در را باز كرد و رو به من نمود و اشاره كرد: بيا بالا . از جا برخاستم و به طبقه فوقانى رفته و به حجره اش وارد شدم . هر دو يكديگر را در آغوش گرفتيم و مدّتى گريه كرديم و سپس به حال سكوت نشسته و به يكديگر نگاه كرديم . آنگاه از هم جدا شديم .
اين شيخ روشن ضمير مرحوم شيخ مرتضى طالقانى (اعلى اللّه مقامه الشّريف) بود كه داراى ملكات فاضله نفسانى بود و تا آخر دوران زندگى در مدرسه زندگى كرد و مانند حكيم هيدجى به تدريس اشتغال داشت و هر طلبه اى هر درسى كه مى خواست به او تعليم مى داد . طلاّب مدرسه سيّد مى گويند :
مرحوم شيخ مرتضى در شب رحلتش همه را جمع كرد در حجره اش و از شب تا صبح خوش و خرّم بود و با همه مزاح مى نمود و شوخى هاى بامزّه اى مى كرد و هر چه طلاّب مدرسه اجازه رفتن مى خواستند مى گفت : يك شب است غنيمت است !
هيچ كدام از طلبه ها خبر از مرگش نداشتند. هنگام طلوع صبح شيخ بر بام مدرسه رفت و اذان گفت و پائين آمد و به حجره خود رفت . هنوز آفتاب طلوع نكرده بود كه ديدند شيخ در حجره رو به قبله خوابيده و پارچه اى روى خود كشيده و جان به جان آفرين تسليم كرده است. خادم مدرسه سيّد مى گويد : در عصر همان روزى كه شيخ فردا صبحش رحلت نمود، شيخ با من در صحن مدرسه در حين عبور برخورد كرد و گفت : امشب مى خوابى و صبح از خواب برمى خيزى و كنار حوض مى روى تا وضو بگيرى ، مى گويند: شيخ مرتضى مرده است ! من اصلاً مقصود او را نفهميدم و اين جملات را يك كلام ساده و شبيه مزاح و فُكاهى تلقّى كردم ، صبح كه از خواب برخاستم و در كنار حوض مشغول وضو گرفتن بودم ديدم طلاّب مدرسه مى گويند: شيخ مرتضى مرده است !
Untitled 2