دسته بندی مطالب


افراد آنلابن
کاربران آنلاین 166 نفر

آگهی



 اینجا هستید : بخش مطالب » علمی » دانستنیها » شیون در ایران باستان (+تصویر)

فرستنده : yasna
دسته بندی : دانستنیها

تعداد بازدید  : 4454
امتیاز : 104

مشخصات
 

شیون در ایران باستان (+تصویر)


شیون در ایران باستان (+تصویر) - Bitrin.com

..و هنگامیكه سیاوش به سخنان ناروا و خواسته هوسباز دل سودابه توجه نكرد، ‌سودابه ترسید كه سیاوش او را بدنام كند و سرش راپیش كاووس‌شاه فاش نماید، پیشدستی كرد و...
 
بشر اصولا دارای سجایای بیشمار اخلاقی و خصوصیات بی‌حد ذاتی است. بشر در مقابل هر پیش‌آمد گوارا و ناگوارا واكنشی ازخودنشان می‌دهد. این واكنش گاهی زاده عاطفه، احساس و مهر بوده و زمانی زاده خشم، كینه و بغض است. عقل و خرد و هوش و ذكاوت هم كم‌وبیش در هر دو حال تأثیری دارد. قلب انسان را گاهی به سنگ ‌خارا و زمانی به شیشه نازك و شفاف تشبیه كرده‌اند و به همین سبب است كه گاهی در مقابل حوادث مانند سنگ سخت و صبور و زمانی مانند شیشه نازك و زود شكن است. بشر بهنگام شادی می‌خندد و به هنگام ماتم و عزا گریه می‌كند. خنده و گریه هر دو غریزه‌ای در وجود بشر هستند كه شدت و ضعف آن بستگی به شدت و ضعف شادی و غم دارد. بشر در مرگ عزیزان بی‌اختیار گریه می‌كند و قطرات اشک را از دریای بیكران و روشن چشم به گونه خویش می‌چكاند و همراه این گریه و ریختن اشگ حركاتی‌ از خود نشان می‌دهد. گاهی ‌این حركات موزون و زیبا بوده و زمانی چندش‌آور و زشت است. یكی ‌ناله ‌می‌كند و با صدای بلند می‌گرید و دیگری زمزمه می‌كند و آهسته اشك می‌ریزد و موی سروصورتش را می‌كند. سومی‌ صورتش را می‌خراشد و موی سرش را از ریشه می‌كشد تا صمیمیت و وفایش را نسبت به عزیزان خویش یا دوست از دست رفته‌اش طاهر كند و اندكی نیز از غم درونش بكاهد. غمی ‌كه او را رنج می‌دهد و فقط با كریه تسكین پیدا می‌كند. می‌گویند احساس و عاطفه‌ی بیش از حد در بشر باعث شدت گریه می‌شود و هرچه گریه كند از شدت غمش كاسته می‌شود. مثلی است معروف كه می‌گویند: «بگذار گریه كند تا عقده نكند». 
گریه داروی مسكن است كه غم درون را می‌كاهد و بار اندوه را سبكتر می‌كند. این است كه از قدیمترین ایام كه بشر خود را شناخت گریه كرد. حضرت آدم پیامبر اولین برای اشتباه خویش گریست، زیرا از بهشت بیرونش كرده بودند. یعقوب نبی در فراق یوسف گم‌گشته‌اش گریه كرد دیگران برای عزیزان از دست رفته گریه كرده و می‌كنند. گریه در هر محل و هر شهر و مرزی با رسمی‌ توأم بوده است و امروزه تیز اثرات آن تا اندازه‌ای باقی مانده است. مثلا در اطراف شهرستان كرمانشاهان و لرستان بهنگام سوگواری برای عزیزان خویش زنان با لهجه محلی (Vi-Vi)  وی ـ وی كنان گریسته و با انگشتان دست پوست صورت خویش را می‌خراشند و موی سرشان را می‌كنند. این رسم سابقه تاریخی دارد، زیرا كندن مو و خراشیدن رو بهنگام شیون، از زمان بسیار دور معمول و یك رسم دیرینه بوده است. در بین زنان این رسم بیشتر رواج داشته است زیرا دو نمونه از مجسمه‌های زن عریان در حال گریه و خراشیدن صورت در موزه ایران باستان دیده می‌شود كه از حفاری تپه مارلیك (چراغعلی تپه) بدست آمده‌اند و بهترین و گویاترین شاهد بر این ادعاست. (ش 1 و 3). 
 
در شاهنامه فردوسی از این ‌رسم بارهاسخن گفته شده است بدین معنی كه فردوسی روانشاد در سوگها و غمهای متعددی كه برای قهرمانان كتابش رخ داده است از این رسم یاد كرده است و من چند نمونه از آنها را ذیلا از شاهنامه نقل می‌كنم: 
هنگامیكه ایرج شاهنشاه پیشدادی كشته شد، شاه فریدون برایش گریه كرد و موهای سر خویش را كند و همه مردم كشورش عزادار شده و جامه سیاه پوشیده و در غم شاه شركت جستند: 
  فریدون  سر شاه    پور     جوان 
بیامد   ببر   بر   گرفته   نوان 
بر آن  تخت   شاهنشهی   بنگرید 
سرتخت را تیره   بی‌شاه   دید 
بر افشاند    بر تخت   خاك  سیاه 
بكیوان   بر  آمد   فغان   سپاه 
همی‌ سوخت ‌كاخ ‌و ‌همی ‌‌خست ‌روی 
همی ریخت اشك ‌و همی ‌كند موی 
گلستانش بركند و سروان بسوخت 
بیكبارگی چشم شادی بدوخت 
براین‌گونه بگریست چندان ‌بزار 
همی‌ تا  گیارستش اندر  كنار 
زمین  بستر و خاك  بالین اوی 
  شده تیره‌روشن جهان بین ‌اوی 
سراسر همه كشورش مرد و زن 
بهر  جای  كرده  یكی  انجمن 
همه‌ دیده پر آب و دل پر زخون 
نشسته به تیمار مرگ  اندرون 
همه جامه كرده كبود و سیاه 
نشسته باندوه  با سوك  شاد 
چه مایه چنین روز بگذاشتند 
همه زندگی مرگ پنداشتند 
 
هنگامیكه شاه فریدون پیشدادی می‌خواست با ضحاك بجنگد، پیش مادرش فرانكآمد و با مادرش خداحافظی كرد فرانك برای فریدون گریه نمود و از خدواند پیروزی برایش طلبید: 
فرو ریخت آب ‌از مژه مادرش 
همی ‌خواند باخون دل‌داورش 
به یزدان همی ‌گفت زنهارمن 
سپردم  ترا  ای  جهاندار من 
 
زمانیكه شاه فریدون در گذشت  شاه منوچهر نوه ایرج برای جدش گریه كرد: 
پراز خون دل ‌ و پر ز گریه دو روی 
چنین تا زمانه سر آمد بر اوی 
فریدون ‌شد و نام از او ماند باز 
  برآمد چنین روزگاری دراز 
منوچهر یك هفته با درد بود 
دو چشمش پر آب‌ و دورخ ‌زرد بود 
 
زمانیكه رودابه مادر رستم می‌خواستند رستم را بدنیا آورد چون زادتش سخت شد زال به بالینش رفت و به حال او زار زار گریه كرد و موهای خویش را كند: 
چنان‌شد كه یكروز از او رفت هوش 
از ایوان دستان برآمد خروش 
یكایك   بدستان   رسید  آگهی 
كه پژمرده ‌شد برگ سرو سهی 
ببالین   رودابه  شد  زال  زر 
پراز آب رخسار و خسته جگر 
شبستان ‌همه بندگان كنده موی 
برهنه سر و موی تر كرده‌ روی
 
هنگامیكه رستم شكم سهراب را درید و فهمید كه سهراب پسر خودش بوده است، شیون كرد و گریبان خویش را چاك داد. 
«بگو تا چه داری ز رستم نشان 
كه گم باد نامش ز گردنكشان 
كه رستم  منم  كم  نماناد نام 
نشیناد  بر  ماتمم  پور  سام» 
بزد نعره و خونش آمد بجوش 
همی‌‌ كند موی و همی ‌زد خروش 
و هنگامی ‌كه رستم نشان خویش را در بازوی سهراب یافت دوباره گریه كرد: 
چوبگشاد خفتان و آن مهره ‌دید 
همی‌ جامه برخویشتن بر درید 
همی ‌‌ریخت خون ‌‌‌‌‌‌و همی ‌كند موی 
سرش ‌‌‌‌‌پر ز خاك و پر آب روی 
 
و زمانیكه خبر مرگ سهراب را به رستم دادند فریاد كشید و موهایش را كند و زار زار گریست و صورتش را خراشید: 
چو بشنید رستم خراشید روی 
همی‌زد به سینه همی ‌كند موی 
پیاده شد از اسب رستم چو باد 
بجای  كله  خاك  بر  سر نهاد 
و هنكامیكه رودابه تابوت سهراب را دید گریه كرد: 
چو رودابه تابوت سهراب دید 
ز چشمش ‌‌‌‌‌روان جوی خوناب دید 
بزاری  همه  مویه آغاز كرد 
  همی‌ بر كشید  از  جگر باد سرد 
 
و زمانیكه به تهمینه خبر رسید كه سهراب كشته شده است با صدای بلند گریه كرد و صورتش را خراشید: 
به مادر خبر شد كه سهراب كرد 
ز تیغ پدر خسته گشت  و بمرد 
خروشید و جوشید و جامه درید 
بزاری  بر آن  كودك  نا رسیده 
برآورد بانگ غریو و خروش 
زمان‌ تا زمان زو ‌همی رفت هوش 
مرآن ‌زلف ‌چون ‌تاب ‌داده كمند 
بانگشت پیچید و از بن بكند 
بسر برفكند آتش ‌و برفروخت 
همی‌ موی ‌مشكین ‌بآتش ‌بسوخت 
همی ‌گفت ‌و می‌خست ‌و می‌كند موی 
همی زد كف دست برخوب‌ روی 
ز بس كو همی ‌شیون ‌و ناله كرد 
همه خلق را چشم پر ژاله كرد 
بپوشید پس مویه ‌كرد و گریست 
  همان نیلگون ‌غرق گشته‌ بخون 
بروز و به ‌شب ‌مویه‌ كرد و گریست 
پس ‌از مرگ ‌سهراب ‌سالی ‌بزیست 
سرانجام‌ هم درغم او بمرد 
روانش بشد سوی سهراب ‌كرد 
 
و هنگامیكه سیاوش به سخنان ناروا و خواسته هوسباز دل سودابه توجه نكرد، ‌سودابه ترسید كه سیاوش او را بدنام كند و سرش راپیش كاووس‌شاه فاش نماید، پیشدستی كرد و سروصدا راه انداخت و بخاطر غمی ‌كه او را رنج می‌داد زارزار گریه كرد:
از آن تخت برخاست با خشم و جنگ 
بدو اندر آویخت سودابه چنگ 
بدو  گفت  «من  راز  دل  پیش   تو 
بگفتم   نهانی   بد   اندیش  تو 
«مرا  خیره  خواهی  كه  رسوا  كنی 
به   پیش  خردمند  رعنا   كنی» 
بزد  دست  و  جامه   بدرید  پاك 
بناخن دو رخ را همی كرد چاك 
بر  آمد  خروش  از  شبستان  اوی 
فغانش  ز ایوان  بر  آمد  بكوی 
بگوش     سپهبد     رسید   آگهی     
فرود  آمد  از  تخت   شاهنشهی 
بیامد   چو   سودابه   را دید روی 
خراشیده  و   كاخ   پر   گفتگوی 
  ز هر كس بپرسید و   شد تنگدل 
ندانست  كردار    آن  سنگدل 
خروشید  سودابه  در  پیش   اوی 
همی رفت  آب  و همی ‌كند  موی 
چنین گفت «كآمد سیاوش به تخت 
برآراست چنگ و برآویخت ‌سخت 
«كه از تست جان و تنم پر ز مهر 
چه پرهیزی ‌از من تو ای ‌خوب ‌چهر؟ 
«بینداخت  افسر  ز مشكین سرم 
چنین  چاك  شد جامه  اندر برم» 
 
وقتیكه فرنگیس از گرفتاری سیاوش آگاه شد گونه خویش را خراشید و گریه كرد: 
فرنگیس بشنید رخرا  بخست 
میانرا  بزنار خونین  به بست 
بگفت این ‌و روی سیاوش ‌بدید 
دورخ را بكند و فغان بركشید 
 
و زمانیكه فرنگیس برای نجات از مرگ به پدرش افراسیاب گفت كه سیاوش بی‌گناه است و كشتن او برای افراسیاب خوش آیند نیست گریه كرد: 
«درختی  نشانی  همی‌ بر زمین 
كجا برگ خون آورد بار كین 
«بسوك سیاوش همی‌ جوشد آب 
كند چرخ نفرین‌بر افراسیاب 
كه «شاها  دلیرا  گوا  سرورا 
سرافراز شیرا و كند آو را 
«بایران  برو بوم  بگذاشتی   
سپهدار را باب پنداشتی 
«كنون ‌دست ‌بسته ‌پیاده‌كشان 
كجا افسر و گاه ‌گردنكشان؟ 
«مرا كاشكی‌ دیده ‌گشتی ‌تباه 
ندیدی ‌بدین‌سان ‌كشانت ‌براه 
«مرا از پدر این كجا بد امید 
كه پردخت ‌ماند كنارم ‌رشید» 
 
و هنگامیكه فرنگیس دریافت سیاوش محكوم به مرگ شده است شیون كرد و موی سر و پوست صورت خویش را كند: 
ز كاخ سیاوش بر آمد خروش 
جهانی ز گرسیوز آمد بجوش 
همه بندگان  موی كردند باز 
فرنگیس مشگین ‌كمند دراز 
برید و میان را بگیسو به ‌بست        
  بناخن گل‌ ارغوان ‌را بخست  
 
 و زمانیكه خبر كشته شدن سیاوش را به كاووس شاه دادند زارزار گریست و جامه خویش درید و صورتش را خراشید: 
چو این گفته بشنید كاووس ‌شاه 
سر نامدارش نگون شد ز گاه 
همه جامه درید و رخ را بكند 
بخاك اندر  آمد ز تخت بلند 
برفتند   با   مویه    ایرانیان 
برآن ‌سوك بسته سواران میان 
همه ‌دیده ‌پرخون ‌و رخساره ‌زرد 
زبان از سیاوش پر از یاد كرد
 
و هنگامیكه رستم به كین‌خواهی سیاوش سودابه را كشت گریان و نالان پیش كاووس شاه رفت و با شاه سخن گفت: 
تهمتن برفت از بر تخت اوی 
سوی كاخ سودابه بنهاد روی 
زپرده بگیسوش بیرون كشید 
زتخت بزرگیش در خون كشید 
به خنجر به‌ دو نیمه ‌كردش ‌براه 
نجنبید بر تخت  كاوس  شاه 
تهمتن‌چو پرداخت‌از كار اوی 
دلش  تیزتر شد ز آزار  اوی        
بیامد بدرگاه با سوك و درد 
پراز خون ‌دو دیده ‌دور خساره ‌زرد 
همه شهر ایران بماتم شدند 
پر از غم بنزدیك رستم شدند 
 
هنگامیكه رستم برای گرفتن انتقام خون سیاوش آمادگی خویش را اعلام كرد، كاووس شاه از این پیش‌آمد گریه كرد: 
نگه كرد كاوس در جهر اوی 
چنان اشگ خونین و آن مهر اوی 
نداد ایچ پاسخ مراو را زشرم 
فرو  ریخت  از دیدگان آب گرم 
 
زمانی كه فرامرز پسر رستم،‌ سرخه پسر افراسیاب را اسیركرد و بدستور رستم او را به صحرا برد سرش را درون طشت همانند سر سیاوش برید، افراسیاب آگاه شد و گریه كرد و موی سر خویش را كند: 
نگون شد سر و تاج افراسیاب 
همی ‌كند موی و همی‌ ریخت آب 
همه جامه خسروی كرد چاك 
خروشان  بسر بر  برافشاند  خاك
 
و زمانیكه پیران قیافه هفت سالگی كیخسرو را نزد شبانان دید گریه كرد زیرا شباهت زیادی به سیاوش داماد خودش داشت: 
چو پیران بدید آنچنان فرو چهر 
  رخش گشت پر آب و دل پر ز مهر    
 
شیون در ایران باستان (+تصویر) - Bitrin.com
 
  شماره 7677-14677 دفتر بخش پیش از تاریخ موزه ایران‌باستان بین 800 تا 1200 قبل از میلاد. مجسمه زن سفالی در حال شیون به ارتفاع 5/35 سانتیمتر كه در سال 1341 به وسیله استاد محترم دكتر عزت‌الله نگهبان از تپه مارلیك واقع در منطقه نصفی نزدیك رودبار گیلان كشف شده است. این مجسمه توخالی كه احتمالا ریتون بوده است هیكل زنی را نشان می دهد كه دو دستش را بر گونه خویش نهاد و مشغول خراشیدن پوست صورت خود می‌باشد. روی سینه آن ظرفی را آبریز ناودانی دیده می‌شود. روی پاها و دور گردن مجسمه نقطه چین‌های تزیینی وجود دارد. 
 
 بنابه وصیتی كه سیاوش به‌اسب خویش «بهزاد» ‌كرده بود، بهزاد پس ازسیاوش بكسی جز كیخسرو سواری نداد. زمانیكه كیخسرو می‌خواست اسب سیاه پدرش را از دشت و كوه بگیرد و غمگین شد و كیخسرو و گیو هم كه این منظره را تماشا می‌كردند گریه كردند و به افراسیاب نفرین فرستادند: 
  نگه كرد  بهزاد  و كی را  بدید 
یكی باد سرد از جگر بر كشید 
همی داشت برآبخور پای خویش 
از آنجا كه  بد  پای  ننهاد پیش 
همی‌ بود بر جای شبرنگ زاد 
ز دو چشم او چشمه‌ها برگشاد 
سپهدار  با  گیو گریان شدند 
چو  بر آتش  تیز بریان  شدند 
گشادند از دیدگان هر دو آب 
زبان   پر  ز  نفرین  افراسیاب 
بمالید بر چشم او دست و روی 
بر و یال میسود و بشخود موی 
لگامش بسر كرد و زین برنهاد 
همی‌ از  پدر  كرد  با  درد  یاد 
 
و زمانیكه پیران بدست گیو اسیر شد، فرنگیس گریه كنان شفاعت پیران را كرد و گیو پیران را بخشید: 
به كیخسرو آنگه نگه كرد گیو 
بدان تا چه فرمان دهد شاه نیو 
فرنگیس را دید دیده پر آب 
زبان   پر  ز  نفرین  افراسیاب
 
هنگامیكه كیكاوس كیخسرو را دید اشگ شوق از دیدگانش ریخت: 
چو كاوس كی روی خسرو بدید 
سرشكش ز مژگان برخ بر چكید 
فرود آمد ازتخت وشد پیش اوی 
بمالید  بر روی او چشم  و روی 
 
و زمانیكه جریره مادر فرود، كشته شدن فرود را بچشم خود دید آنقدر گریه كرد و خودش را بزمین زد تا با دشنه‌ای خود را كشت: 
فرود  سیاوش  بیكام  و  نام 
چو شد زین جهان نارسیده بكام 
جریره یكی آتشی برفروخت 
همه  گنجها  را  بآتش  بسوخت 
بیامد  به  بالین  فرخ  فرود 
بر  جامه  او   یكی   دشنه   بود 
دو رخ را بروی پسر بر نهاد 
شكم بر درید و برش جان  بداد
 
زمانیكه رستم به كوه هماون می‌رسد تا طوس و گودرز و لشكر ایران را یاری كند گودرزاز شوق اشگ می‌ریزد: 
چو گودرز روی تهمتن بدید 
شد از آب دیده رخش ناپدید 
گرفتند مر  یكدیگر را كنار 
خروشی بر آمد ز هر دو بزار 
 
وقتیكه رهام دلاور ایرانی بدستور كیخسرو «پشنگ» پدر افراسیاب را كشت افراسیاب گریه كرد و موی سر خویش را كند: 
سپهدار گشت از جهان ناا‌مید 
بكند آن چو كافور موی سپید 
چنین گفت با موبد افراسیاب 
«گزین ‌پس ‌نه ‌آرام‌ جویم‌ نه ‌خواب»
 
هنگامیكه دربان بافراسیاب خبردادكه منیژه شوهر ایرانی كرده و در میان كاخ او را نگهداشته است افراسیاب از ناراحتی زیاد، گریه كرد: 
  زدیده برخ خون مژگان برفت 
برآشفت و این داستان باز گفت 
«گرا از پس پرده دختر بود 
اگر  تاج  دارد  بد   اختر  بود» 
و زمانیكه پیران بیژن را در چنگ گرسیوز گرفتار دید و فهمید كه می‌خواهند او را دار بزنند گریه كرد: 
ببخشود  پیران  ویسه  بروی 
فرو رفت آب ازدو دیده بروی 
 
و زمانیكه بیژن را به چاه انداختند منیژه بر سر چاه بیژن رفت و گریه كرد: 
منیژه  بیا‌مد   بیك   چادرا 
برهنه دو  پای و  گشاده  سرا 
بیامد خروشان بنزدیك چاه 
یكی دست را  اندرو كرد  راه 
چو از كوه خورشید سر بر زدی 
منیژه ز هر دو همی‌ نان چدی 
همی ‌گرد كردی بروز دراز 
بسوراخ  چاه  آوریدی  فراز 
 به بیژن سپردی و بگریستی 
بدین پوربختی همی‌ زیستی 
و هنگامیكه منیژه اولین‌بار رستم را دید به حال بیژن گریه كرد  از او كمك خواست: 
  برهنه ‌نوان دخت ‌افراسیاب 
بر رستم آمد دو دیده پر آب 
همی ‌بایستن ‌خون ‌مژگان ‌برفت 
بر او آفرین كرد و پرسید و گفت  
   «نیایم ‌ز درویشی‌ خویش ‌خواب 
ز نالید او دو چشمم پر آب» 
 
و زمانیكه بهرام بدنیال تازیانه گم‌شده‌اش رفت با كشته‌ای روبرو شد و بحال او گریه و زخمهایش را بست: 
بشد تیز بهرام تا پیش روی 
بجان ‌مهربان ‌ و بدل ‌خویش ‌اوی 
برو گشت ‌گریان ‌ورخرابخست 
  بدرید  پیراهن  او  را ببست 
 
هنگامیكه گیو و بیژن بهرام را با دست بریده و حال پریشان پیدا كردند و بی‌ا‌ختیار گریستند: 
دلیران  چو بهرام را یافتند 
پر از آب ‌ وخون‌دیده‌ب شتافتند 
بخاك ‌و بخون ‌اندر افكند خوار 
جداگشته ‌زودست ‌و برگشته ‌كار 
همی ‌ریختند آب بر چهر او 
پر از خون تن ودل پراز مهر او
 
موقعی كه رستم برزو (پسر سهراب) را بزمین می‌زند و می‌خواهد راو را ببرد «شهرو»‌ مادر برزو گریه می‌كند و از رستم می‌خواهد كه پسرش را نكشد و حقیقت را برستم می‌گوید رستم آگاه می‌شود كه برزو نوه خویش و یادگار سهراب است: 
همی‌ گفت ‌و می‌راند خون‌ جگر  
همان خاك آورد كرده بسر 
خمی ‌كند موی ‌و همی ‌ریخت ‌خاك 
همه جامه نا‌‌مور كرده چاك 
بدوگفت رستم كه ای شهره زن 
مرا  اندرین  داستانی   بزن 
چه‌گوئی‌ مگر خواب گویی همی‌
بدین‌دشت ‌چاره ‌چه‌ جوئی ‌همی‌
و زمانی كه لهراسب كشته می‌شود و گشتاسب از مرگ پدرش آگاه می‌گردد گریه می‌كند: 
چو بشنید گشتاسب شد ‌پر ز درد 
ز مژگان ببارید خوناب زرد 
بزرگان  ایرانیان  را  بخواند 
شنیده همه پیش ایشان براند 
و هنگامیكه بیدرفش دلاور توران، زریر شاهزاده ایران را می‌كشد گشتاسپ شاه گریه می‌كند: 
چو آگاهی كشتن او رسید 
جهاندار گشتاسپ مرگی بدید 
همه‌ جامه ‌تا پای بدرید پاك 
بدان  تاج خرم  بپاشید  خاك‌ 
به لشكر بگفتا  كدامست ‌شیر 
كه باز آورد كین فرخ زریر؟»  
 
شیون در ایران باستان (+تصویر) - Bitrin.com
 
 شماره 8140-25140 دفتر بخش پیش از تاریخ موزه ایران‌باستان بین 800 تا 1200 سال ق.م مجسمه زن سفالی در حال شیون به ارتفاع 5/37 كه در سال 1341 از حفاری تپه مارلیك یافت شده است. این مجسمه توخالی هیكل زنی را نشان می‌دهد كه بدنش لخت و سینه‌هایش كاملا عریان و برجسته شود و انگشتان دو دستش را روی صورتش گذاشته و مشغول خراشیدن پوست صورت خویش اشت. بر روی پاها و دور كمر و دور گردن نقطه چین‌های گنده تزیینی وجود دارد كه به زیبایی آن افزود است   
 بهنگامیكه اسفندیار در حال مرگ است برستم وصیت بهمن را می‌كند و می‌گوید از پسرم حفاظت كن و او را بفنون جنگ و تیراندازی آشناگردان من او را بتو می‌سپارم، در این حال رستم گریه می‌كند و جامه بر تن می‌درد: 
تهمتن   بگفتار او داد  گوش 
پیاده  بیامد   برش   با  خروش 
همی‌ریخت‌ازدیدگان‌آب‌گرم 
همی‌مویه‌كردش ‌به ‌آوای   نرم 
باو جامه رستم همه پاره كرد 
سرش‌پرزخاك‌ورخش پرزگرد 
همی‌گفت «زارای نبرده سوار 
نیا   شاه   جنگی   پدر  شهریار 
«بخوبی شده در جهان نام من 
زگشتاسپ بد شد سرانجام من» 
چوبسیاربگریست ‌باكشته‌گفت 
كه «ای‌درجهان‌شاه بی‌یاوروجفت 
«روان  تو  بادا میان  بهشت 
بداندیش تو بدرود هر چه گشت» 

«پشوتن»
 راهنما و مشاور اسفندیار و بهمن پسرش و سایر دلاوران نیز در مرگ اسفندیار گریستند: 
جوانان گرفته سرش در كنار 
همی‌خون ستردند از آن شهریار 
پشوتن بر او همی ‌مویه كرد 
رخی پر زخون و دلی  پر ز درد 
پشوتن براوجامه‌راكرد چاك 
خروشان  بسر  بر  پراكند  خاك 
همی ‌گشت ‌بهمن ‌بخاك ‌اندرون 
  بما‌‌لید  رخ را  بر آن گرم خون 
 
زمانی كه پشوتن و همراهیانش تابوت اسفندیار را حمل می‌كنند پیش كتایون و گشتاسپ‌شاه می‌آورند زن و فرزندان و خواهران اسفندیار و پدر و مادرش گریه می‌كنند: 
چو آگاه شد مادر و خواهران 
از  ایوان  برفتند  با  دختران 
برهنه سروپای پرگرد و خاك 
ببربرهمه جامه‌ها كرده چاك 
زنان از پشوتن در آویختند 
همی ‌خون‌زمژگان فروریختند 
كه «ازتنگ تابوت سربرگشای 
تن كشته از دور ما را نمای» 
چو مادرش ‌با خواهران ‌روی ‌شاه 
   پرازمشگ دیدندوریرش‌سیاه 
  بسودند از مهر یال و  برش 
كتایون ‌همی ریخت ‌خاك ‌از سرش 
  بیالش  همی ‌اندر آویختند 
  همی‌ خاك بر تاركش ریختند 
هنگامیكه خبرمرگ رستم و زواره را به زال دادند زال گریه كرد و یكسال هم مردم سیستان عزادار شدند و جامه سیاهبر تن پوشیدند: 
  همی‌ریخت‌زال‌ازبریال‌خاك 
همی‌كردروی وبرخویش‌چاك 
همی‌گفت «زارا گو پیلتن 
نخواهم كه پوشد تنم جز كفن» 
به‌یكسال‌درسیستان‌سوك‌بود 
همه جامه‌‌هاشان سیاه و كبود 
 
  دارا پس ازاینكه وصیت خویش را به اسكندر كرد درگذشت و اسكندربا همراهیانش درمرگ دارا گریه كرده و جامه خویش را پاره كردند: 
بگفت این‌وجانش برآمدزتن 
  برو زاروگریان شدندانجمن 
سكندرهمه جامه‌هاكردچاك 
بتاج  كیان بر پراكنده خاك 
یكی‌دخمه‌كردش‌به‌آئین‌اوی 
برآنسان كه بدفره‌ودین اوی 
زمانی كه اسكندر بنا بوصیت دارا برای زن دارا (دل‌آرا) نامه می‌نویسد و دخترش (روشنك) را از او خواستگاری می‌كند، دل آرا بیاد شوهرش می‌افتد و گریه می‌كند و پاسخ‌نامه اسكندر را نیز می‌نویسد: 
دل‌آرای‌چون این‌سخنهاشنید 
یكی باد سرد از جگر بر كشید 
نویسنده نامه را پیش خواند 
همی‌خون زمژگان برخ‌برفشاند 
مرآن‌نامه‌راخوب‌پاسخ‌نبشت 
سخنهای  با مغز و  فرخ  نبشت 
سكندرزگفتاراو گشت شاد 
به‌آرام  شد  تاج  بر  سر   نهاد 
و زمانی كه اسكندر در گذشت سپاهیانش برای او گریه كردند: 
ز لشكر سرا‌سر برآمد خروش 
هوا   را   بدرید   آواز   گوش 
همه‌خاك‌برسرهمی‌بیختند 
به مژگان همی‌خون ‌دل ریختند. 
 
درخاتمه بهتراست اشاره‌ای به عزاداریها-تعزیه‌خوانیها و روضه‌خوانیها كرده و بگویم هنگامیكه به مستمعین ‌یك مجلس عزا می‌نگریم می‌بینیم هركس بنوعی خود را سرگرم گریه كرده است، یكی دست را بر سر برسینه می‌كوبد و دیگری  كف دست را بر پیشانی می‌زند و سومی‌ دست را برسینه می‌كوبد و چهارمی ‌موی سرش را می‌كند و پنجمی ‌صورتش را می‌خراشد و بالاخره همه این حركات توأم با گریه و صدای ناله وزاری انجام می‌گیرد و همین گریه‌ها و حركات  هستند كه غم درون را می‌كاهند و درد ناراحتی و سوزناك غم را زا میان می‌برند و می‌توان گفت كه گریه در حقیقت آغازی برای روشن كردن دل ‌است كه ناخودآگاه ان حالت روحانی و لذت‌بخش به انسان دست می‌دهد.


امتیاز دهید نظرات    
شما هم مطالب جالب و خواندنی خود را با نام خود ارسال کنید

طالع بینی خانه | قوانین
 
بازیابی کلمه عبور | عضویت