ارباب و نوکر
ارباب و نوكر :
اربابى ، نوكرى تنبل داشت . روزى به او دستور داد برو انگور و انجير خريدارى كن و بياور.
نوكر ، سهل انگارى كرد و رفت يكى از اين دو (مثلاً انگور تنها) را خريد و آورد . ارباب نوكر را كتك زد و گفت : از اين پس هر وقت از تو كارى خواستم بجاى
يك كار ، بايد دو كار انجام دهى ، او گفت : چشم .
روزى ارباب ، بيمار شد و به نوكرش دستور داد كه برو دكترى بياور ، او رفت و دكتر را با يك مرد ديگر حاضر كرد. ارباب گفت : اين مرد دوم كيست ؟ نوكر
گفت : اين قبركن است ، تو به من گفتى هر وقت يك كار از من خواستى ، دو كار برايت انجام دهم ، اينك فرمان تو را انجام داده ، يك دكتر آوردم با يك
قبركن كه اگر دكتر تو را خوب كرد كه چه بهتر و گرنه قبركن حاضر است و ديگر نيازى به رفتن دوباره براى پيدا كردن قبر كن نيست !!!
Untitled 2