روایت کربلای شلمچه
روايت کربلاي شلمچه :
ياد آنهايي که قدر واقعي شهادت را دانستند و ديگر نيستند و همان شبها بالهاي نور خود را آماده حرکت به سوي او کردند. همان ها که زمين و آسمان با همه بزرگي قفسي براي آن پرنده هاي شيدا بود. همان ها که دلهاي صيقلي شان آن سوي دنيا را به خوبي نشان مي داد. همان ها که آغوش بارگاه بي نهايت رب الارباب به رويشان باز شد. آنهايي هم که مانده اند تا عمر دارند در غم آنها شبهاي پر نور ، ناله سر مي دهند.
ياد آن شبها بخير ، ياد آن شامگاه بخیر که بيابانهاي دو طرف جاده اهواز - خرمشهر و جاده شهيد صفوي نوراني شده بود . ياد آن شب ها بخير که ايام فاطميه بود و نوحه و سينه زني ، ياد خنده آنها که نوبت به خط رفتنشان بود و گريه آنها که بايد منتظر مي ماندند. ياد آن قامت بلنداني که ديگر نشاني از آنها نيست. ياد تقي نوجوان 14 ساله دامغاني که راننده بولدوزر بود و با قد کوتاه و جثه کوچکترش براي ديدن جلو بايد از جا بلند و به جلو خم مي شد.
یاد جهادگر شهيد رمضان زاده که قصه عجيبي داشت . انفجاري مهيب فضا را نوراني کرد و بعد همه چيز آرام گرفت. خمپاره به گونه اي به او اصابت کرد که دو پايش جدا و چند متر آن طرف تر پرت شد. اثري از دست راستش نبود و سرش هم از بدن جدا شده بود و در کنار خاکريز برق مي زد. بدن قطعه قطعه او را راننده ديگري در بيل لودر گذاشت و با احترام تشييع کرد. گويي ورقهاي قرآن را از زمين برداشته است. بچه هاي گردان مهندسي دور لودر را گرفتند و اشک ريختند. جواني از راه رسيد و گفت: من با برادر رمضان زاده کار دارم. کسي جواب نداد تا اينکه کارش را گفت . ديروز ظهر برادرش در کنار نهر خين شهيد شد.
ياد همه کساني که شلمچه را به آسمان بردند و با همان بهانه هزار عالم را سپري کردند، ياد کانال زوجي ، کانال پرورش ماهي ، نهر دوعيجي ، نهرجاسم ، سه راه مرگ ، بوارين، ميدان امام رضا (ع) ، نوک خودنويسي کانال ماهي ... ياد آن هواي معطر که انگار تمام زمين و آسمان را ياس گرفته است، ياد آن آدمهايي که ديگر نيستند ولي هيچ چيز جز سادگي و دلدادگي نداشتند، ياد آنها که ديگر نايابند بخير ...
آسمان يک روز دريای کبوتر بود و نيست
سهم ما خون و تفنگ و زخم و خنجر بود و نيست
هر دري را مي زدي دربان جنت مي گشود
راهي از ميدان مين تا کوي دلبر بود و نيست
نردبامي از دعا مي برد ما را تا خدا
ساحت سجاده هامان جملگي تر بود و نيست
Untitled 2