بیترین - Bitrin
مطالب جالب - مطالب علمی - ترفند کامپیوتر - ترفند موبایل - مطالب مذهبی - مطالب اجتماعی - آموزش آشپزی - طالع بینی - شعر و ادبیات - تصاویر و عکس های جالب - مطالب طنز - داستان کوتاه

آگهی



 اینجا هستید : بخش مطالب » شعرو ادبیات » داستان کوتاه » داستان چشم های عاشق












فرستنده : mary a
دسته بندی : داستان کوتاه

تعداد بازدید  : 2448
امتیاز : 78

مشخصات
 

داستان چشم های عاشق


داستان چشم های عاشق - Bitrin.com

 

داستان چشم های عاشق

در پس کوچه ای پر رفت و آمد،‌ دخترک نابینای دوره گرد به دیوار سنگی و بلندی تکیه داده بود و به صدای گام های رهگذرانی که بر روی سنگ فرش خیس کوچه پا می کوبیدند گوش می داد. دستش را دراز می کرد تا شاید کسی به او توجه کند. دست دیگرش را گره کرده به خود چسبانده بود.

رهگذران با لباسهای سیاه و شنل های بلند سیاه، با یقه هایی که به راحتی می شد تا بالای گوش در آن فرو رفت، با کلاههای بلند لبه دار مشکی که تا ابروها را می پوشاند با قدمهای سنگین و بی روح در این شب مه گرفته و خیس به سوی هدفی نامعلوم قدم می زدند. چند نفری که با نگاه سرد خود دخترک را می کاویدند تنها موجودی ناتوان و لاغری را می دیدند که سر تا پای لباسهای اندکش خیس بود و آب چکان چکان از دو گیسوی نا مرتب بافته شده اش می ریخت. صورت سپید و بی روحش همچون دیگر آدم های این کوچه می نمود. گاه گاهی پای می جنباند تا خستگی در کند. گاهی تک سرفه ای می زد تا نظری جلب کند. با کفشهای چوبی بر زمین ترانه باران میزد و گاه با سرانگشتانش مرز جدایی تکه سنگ هایی که در دیوار نهاده بودند را دنبال می کرد.

 مردی کوتاه قد با بینی بلند و آویزان به طرفش آمد. سیگار برگ بزرگش را با انگشتان کوتاه و چاق خود از لب دور کرد و با صدایی که گویی از زنگی زنگار گرفته در می آید پرسید: «برای فروش چه داری ؟» دخترک دستش را جلو آورد و باز کرد. در کف دستش دو چشم زیبا و درخشان جلوه گری می کرد.

مرد کوتاه با دقت بیشتر به آنها نگریست «دیگر چه داری؟» دخترک سرش را تکان داد و گفت هیچ! مرد کوتاه دستش را از جیب بیرون کشید و با ناخن های بلندش چشمان را جا به جا کرد. مرد برگشت تا برود، گوشه نگاهی به دخترک کرد «کاش چیز دیگری داشتی، اینجا همه چشم دارند، چشم ها به درد خودت می خورد». دخترک آهی کشید و مرد رفت.

پیر زنی یک چشم آمد گوژپشت و چروکیده. با عصای بلندی که چند برابر قد خودش بود به پای دخترک زد و با صدای جیغ مانند خود گفت: «گدایان را در میدان شهر سر می برند، نمی ترسی؟» دخترک آرام پاسخ داد: «من گدا نیستم، من فروشنده ام» و دستش را باز کرد. پیر زنه یک چشم نگاهی به چشمان دخترک کرد «به چه چیز یکی از آنها را میفروشی؟» دخترک سرش را جلو آورد و زمزمه کرد:

«هر دو را با هم می فروشم مادر جان،‌ یکی را تنها نمی دهم، اگر میخواهی باید آن چشمت را هم کور کنی!» پیر زن یکه خورد و فریاد زد: «گدای پست! تو میخواهی پولهایم را از چنگم درآوری دزد کثیف» با عصای خود دخترک را زد. دخترک آهی کشید و پیر زن رفت.

رهگذری بلند قد و زیبا روی آرام و بی صدا به سوی دخترک آمد. با صدایی مهربان و بم پرسید: «نام تو چیست ای دختر زیبا؟» دخترک که تازه حضورش را فهمیده بود دست دراز کرد و با دست خود جویای او شد. مرد دست او را گرفت و سوال خود را تکرار کرد. دخترک گفت:‌ « نام من را نه کسی به من گفته، نه کسی تا به حال از من پرسیده، خود نیز به آن فکر نکرده بودم» مرد گفت: «در این سرما با این پوشش اندک اینجا چه می کنی؟» دخترک که انگار سوالی آشنا شنیده است دستش را گشود و گفت : «فروشنده ام، چشمانم را می فروشم، هر دو را با هم، جز این دیگر چیزی ندارم، ارزان هم نمی فروشم ....» دخترک به سرعت حرف می زد. مرد حرفش را برید و گفت: «آنها را چند می فروشی؟» دخترک گفت: «به آدم سالم نمی دهم،‌ قدرش را نمی داند» مرد درنگ کرد و گفت: «چشمانم را به کسی دیگر قول داده ام، صبر کن تا برگردم!» مدتی گذشت و مرد برگشت.

بدون چشم،‌ با صورتی خونین. گفت: «حالا چشمانت را بده!» دخترک گفت: «بهایش گران است،‌ می پردازی؟» مرد قبول کرد و پرسید: «هرچه باشد» دخترک گفت: «من عشق و آینده ات را می خواهم.» مرد در سکوتی سنگین تر از جامه خیسش فرو رفت و قبول کرد. دخترک با دستانی لرزان چشم هایش را در دستان مرد گذاشت و عشق و آینده مرد را از سینه اش بیرون کشید. مرد چشم ها را به صورتش نزدیک کرد، بوسه ای بر آنها زد و دخترک را در آغوش کشید. صورت دخترک را با دستهایش کاوید و چشم ها را در جای چشم های دختر گذاشت. دخترک آهی کشید و چشم گشود.

به مرد نگاهی انداخت. بر زمین زانو زده بود و از صورت و سینه اش خون می چکید. نا توان شده بود و نابینا.

باران شروع به باریدن کرد، از میان کوچه مه گرفته و سنگی جوی کوچکی از آب به سمت پایین روان شد. صدای پای رهگذران که آب روی سنگفرش خیابان را به اطراف پرت می کردند زمزمه عشق و هستی جاری بود. قطرات باران از دیوار سنگی بلند و خیس پایین می خزیدند. بالای دیوار،‌ پرنده ای، مردمان کوچک کوچه را نگاه می کرد. باد می وزید و شمیم دل انگیز عشق را در فضا می پراکند. شهر ساکت بود و رهگذرانی بودند که به سوی نامعلومی قدم می زدند. در امتداد کوچه، دو عاشق دوش به دوش هم در دل مه گم می شدند.


امتیاز دهید نظرات    
شما هم مطالب جالب و خواندنی خود را با نام خود ارسال کنید

دسته بندی مطالب


افراد آنلابن
کاربران آنلاین 174 نفر

آگهی



طالع بینی خانه | قوانین
 
بازیابی کلمه عبور | عضویت   کلمه رمز
نام کاربری