بیترین - Bitrin
مطالب جالب - مطالب علمی - ترفند کامپیوتر - ترفند موبایل - مطالب مذهبی - مطالب اجتماعی - آموزش آشپزی - طالع بینی - شعر و ادبیات - تصاویر و عکس های جالب - مطالب طنز - داستان کوتاه

آگهی

 اینجا هستید : بخش مطالب » شعرو ادبیات » داستان کوتاه » عاشق دیوانه (براساس یک داستان واقعی)


فرستنده : ...
دسته بندی : داستان کوتاه

تعداد بازدید  : 5020
امتیاز : 65

مشخصات
 

عاشق دیوانه (براساس یک داستان واقعی)


احمد پسری 20 ساله بود با حالات روحی و روانی حساس که هر وقت عاشق دختری میشود زود با او به هم میزند و دوباره به یک دختر دیگر آشنا میشود احمد یک بیماری هم دارد که از گفتن آن خودداری میکند او دچار بیماری صرع است که باید همیشه تا آخر عمر از دارو استفاده کند . او در یک خانواده که وضعشان در حد متوسط هست زندگی میکند . پدر او در جلوی یکی از بیمارستان های شهرشان کیوسکی تنقلاتی دارد و مادرش هم در خانه بود و مادر بزرگش کارهای خانه را انجام میداد احمد به غیر از خودش 4 برادر دیگر هم داشت که در کنار هم زندگی میکردند احمد پسر اول خانواده بود . پدر احمد یک معلول جسمی و عقلی است ولی با این حال واقعا خانواده اش را دوست داشت

مادر احمد در خانه هیچ کاری انجام نمیداد چون نمیتوانست یا انجام نمیداد هر وقت چند بار فقط لباس می شیت او حتی بلد نبود قضا هم درست کند مادر بزرگش تمام کارهای خانه را انجام میداد احمد در پشت دیپلم گیر کرده است و چند درسی هنوز از سال سوم دارد ولی به پیش دانشگاهی هم میرود او همیشه با خود حرف میزند و همیشه فکر میکند که با یک دختر پول دار ازدواج میکند ولی همه آن خیالی بیش نبود . ولی یک روز همین خیال به حقیقت پیوست . روزی احمد به جشنی پا میگذارد که زندگی او را متحول میکند و خیال های او به حقیقت تبدیل میشود

جشن تولد یکی از دوستان قدیمی اش بود و او هم به این جشن دعوت شده بود در این جشن اتفاقی با دختری برخورد میکند که حالات آن دختر هم شبیه به احمد بود . اسم آن دختر نسرین بود . نسرین از یک خانواده بسیار پول دار بود پدر نسرین صاحب یک هتل و کارخانه بود . نسرین از احمد دعوت میکند که فردا به خانه آنها برود که بیشتر با هم آشنا شوند .احمد هم قبول میکند و آدرس محل سکونت آنها را میگیرد و پس از پایان جشن به خانه

می آید . فردا صبح به خانه نسرین میرود و داخل خانه میشود نسرین از پدرش خاسته بوده که در خانه بماند و از احمد سوالاتی را بپرسد پدر نسرین که حاج حسن نام داشته قبول میکند و در خانه میماند وقتی احمد وارد خانه میشود به صحنه جالبی برخورد میکند او فکر میکرده که با نسرین تنها است ولی وقتی داخل میشود میبند که پدر و مادر نسرین هم هستند . او میرود و کنار نسرین مینشیند . حاج حسن سوالات خود را شروع میکند و وقتی از احمد میخواهد که در مورد خود و خانوادهاش بگوید احمد غمگین میشود و حال خود و ختنواده خود را اینگونه باز گو میکند :

احمد اول از دوران کودکی خود میگوید : من در سن 8سالگی وقتی که داشتیم پشت بانمان را قیر گونی میکردیم من تازه از مدرسه امده بودم نهار که خوردم رفتم و طنابی را که کارگر ها با ان قیر را بالا میبردند رو کشیدم وان اهرمی که ان بالا بود محکم به سر من اصابت کرد که فرق سر من شکافت و رفتیم و ان را بخیه کردیم ولی اثار بیماری بعد وقتی که کلاس اول راهنمایی بودم پیدا شد من دچار یک بیماری بنام صرع شده بودم همین بیماری باعث شد که من در همان کلاس بمانم بعد به روستا رفتم و در انجا پیش پدرو مادر مادرم ماندم و تا کلاس سوم انجا بودم بعد دوباره به شهر برگشتم ودرسم را ادامه دادم تا به اینجا رسیدم و حالا هم پشت دیپلم هستم و هم پشت کنکور

حالا از خانواده خودم میگم پدر من یک معلول جسمی و عقلی است و مادرم هم همین طور شاید خیلی ها تعجب کنند که چه جوری این دو با هم زندگی میگردند که این هم خودش یک داستان مفصلی است نمی خواهم بازگو کنم مادر من از یکی از روستاهااست که واقعا زیباست روستایی مانند بهشت ولی مردمی که انجا زندگی میکنند قدر این بهشت رو نمیدانند من بعد از خودم 4 برادر دیگر هم دارم که از ته قلب همدیگر رو دوست داریم ولی در ظاهر به گونه دیگری است خانواده واقوام ما رو دوست ندارن به میگن دیوانه میگن شماها دیوانه هستید نمیدانم چه جوری اقوام خودم رو بازگو کنم هر وقت جشنی یا کاری در خانواده رخ میدهد اصلا ما رو دعوت نمیکنند یا هیچ چیز رو به ما نمیگن خانواده من خیلی ساده هستند هروقت عروسی یا جشنی یا عزایی باشه اصلا به ما هیچ چیز نمیگن انگار ما غریبه هستیم . احمد تمام حقایق را باز گو میکند تا به حال به این سادگی و راحتی حرف نزده بود وقتی سرش رو بالا میکنه میبینه همه زدن زیر گریه وچشمان احمد هم پر اشک شده بود تصورش هم برای هر انسانی اشک اور هست . حاج حسن موافقت میکنه که با نسرین ازدواج کنه و نیمی از ثروت خود را هم به احمد میدهد که با این پول کاری برای خود دست پا کنه . احمد هم پول را در کار زمین و خانه و بورس سرمایه گذاری میکنه با نسرین هر روز میرفتن گردش به خانه همدیگر میرفتند بعد از چند ماه با هم عروسی کردند خیالی که همیشه احمد در خواب میدید حالا به واقعیت پیوسته بود .دست او در دست کسی بود که همیشه آرزو میکرد احمد و نسرین به سر خطبه عقد رفتن عقد این دو در باغی زیبا و با شکوه بود وقتی که عاقد شروع به سخن کردن کرد و نسرین بعد از سه بار بله را گفت نوبت به احمد رسید تا بله را بگوید و احود هم بله راگفت و به خوبی و خوشی عقد به پایان رسید و حالا نوبت عروسی بود در عروسی دوخانواده کاملا با هم متفاوت در مقابل هم قرار گرفته بودند یکی اقوام و خیشاوندان احمد و در سوی دیگر اقوام نسرین عروسی هم به خوبی به پایان رسید همه خوشحال به خانه های خود رفتند . فردای ان روز فقط هحمد مانده بود ونسرین حرف های زیادی بود که بزنند و احمد دوباره شروع کرد خوب من تسمسم گرفتم که در کارخانه پدرت شروع به کار کنم و امید وارم که هیچ وقت از هم جدا نشیم نسرین هم گفت من هم امید وارم که هیچ وقت از هم جدا نشیم چون من خیلی تو را دوست دارم و نمی خواهم برای هیچ و پوچ و فقط به خاطر حرف های مردم تو را از دست بدهم احمد وقتی اینقدر ابراز علاقه را دید گفت من خوشبخت ترین مرد روی زمینم من یک عاشق دیوانه هستم و با این حرف هر دو زدن زیر خنده .احمد در کارخانه ماشین سازی مدیر مالی شرکت شده بود او با کارگر ها خیلی خودی بود و همیشه با آنها بود چند وقتی که احمد در کارخانه مشغول به کار بود کارخانه دوباره جان گرفته بود و همه اینها نشانگر تلاش احمد بود به حدی که عرض یک ماه به معاونت شرکت منصوب شد . یکسالی گذشت و نسرین حامله شد احمد از روی خوشحالی نمیدانست چه کار کند دکتر به نسرین گفته بود که شما دوقلو دارید رویایی که همیشه احمد در سر داشت این دفعه هم دوباره به حقیقت پیوست وازاینکه خدا اینقدر دوستش داره از خدای مهربان تشکر کرد . ولی میدانید که پس هر آسانی سختی هم وجود دارد بعد از اینکه بچه ها به دنیا آمدند و 1ساله شدند تازه سختی های احمد شروع شد یا باید گفت تلخی رندگی احمد شروع شد نسرین هم مانند احمد دچار یک بیماری بوده که از احمد پنهان میکرده .نسرین دچار بیماری قلبی بود .احمد هیچ وقت تصور نمیکرد که چنین اتفاق مهیبی در زندگی اش رخ دهد و او تنها شود خوب انگار تمام داستان رو گفتم خوب بهتره که بریم به روز حادثه .یک روز که نسرین و احمد داشتن با هم فیلم به دنیا آمدن بچه ها تا یک سالگی را میدیدند نسرین احساس کرد که قلبش داره کند میزنه چهره اش کبود شد و به زمین افتاد احمد سریع زنگ زد اورژانس و بعد هم زنگ زد خانه پدر نسرین آنها میدانستند که برای دخترشان چه اتفاقی افتاده حتی آنها از بیماری نسرین هم با خبر بودند ولی به روی خودشان هم نمی آوردند شاید پیش خودشان فکر میکردند که اگر این موضوع را به احمد بگویند از ازدواج با دخترشان صرف نظر میکرده . احمد بعد از اینکه پدر و مادر نسرین را از اتفاقی که افتاده با خبر کرد سریع زنگ زد به دکتر خانوادگی ولی دکتر نمیتوانست بیاید زیرا رفته بود شمال ولی از پشت تلفن اقدامات لازم را به احمد میگفت و احمد هم انجام میداد تا اینکه اورژانس آمد و سریع نسرین را به نزدیکترین بیمارستان انتقال دادند احمد بچه ها را به زن همسایه سپرده بود و خیالش از طرف بچه ها راحت بود ولی تمام فکرش به نسرین بود دکتر به احمد گفت که خانم شما دچار یک بیماری قلبی است چطور شما نمیدانستید آیا خانواده این دختر چیزی را به شما نگفته بودند احمد خشک شده بود انگار یک شک قوی به او وارد شده بود حرف های دگتر آنقدر احمد را ناراحت کرد که سر خود را به دیوار میکوبید و خودش را سرزنش میکرد دکتر به احمد گفت که نسرین باید هر چه زودتر عمل شود ولی گفت تجهیزات ما برای چنین عملی کم است باید او را به بیمارستان مجهزتری منتقل کرد هر چه زودتر هحمد هم موافقت کرد و با هلی کوبپر نسرین را به بیمارستان دیگری منتقل کردند دکتر به احمد گفت من زنگ میزنم تا تجهیزات را در آنجا آماده کنند . نسرین را منتقل کردند و عمل را یک دکتر خوب بر عهده داشت دکتر به احمد گفت که این عمل طولانی است حدود 6 تا 8 ساعت طول میکشد احمد به بیرون از بیمارستان می آید نامید و خسته پسر فال گیری کناری نشسته بود و داد میزد فال احمد رفت و یک فال خرید در فال نوشته شده بود عشق آسان نود اول ولی افتاد مشکل ها وقتی این فال رو خواند نا امید تر شد پدر و مادر نسرین آمدند و آنها هم احساس همدردی کردند با احمد ولی احمد نمی خواست که نسرین را از دست بدهد . شیوا دوست دختر قدیمی احمد اورا در بیمارستان دید و وقتی احمد همه چیز را برای شیوا تعریف کرد یک خورده سبک شد شیوا به احمد گفت که مواظب بچه ها است و آنها را به خانه خودش میبرد و آدرس خانه را به احمد داد احمد به شیوا گفت مگه تو ازدواج کردی شیوا گفت آره ولی زیاد با هم نبودیم طلاق گرفتیم و او بجای مهریه خونشو به من داد هر دو مانند هم بودند در عشق شکست خورده بعد از 7 ساعت دکتر ناراحت و عصبانی از اتاق عمل خارج شد احمد وقتی این صحنه را دید از ته دل فریادی بلند کشید چرا من؟ جمله چرا من را صدها بار تکرار کرد احمد به یک دیوانه تبدیل شده بود پدر و مادر نسرین و اقوام و خیشاوندانش همه در بیمارستان و در مقابل هحمد شرمسار از اینکه حقیقت را برایش بازگو نکرده بودند و افسوس احمد از اینکه همسری مهربان و دلسوز را ز دست داده میدید و از سوی دیگر شیوا با بچه های نسرین گریه هایی که کودکان از خود سر میدادند و فضایی پر از غم و اندوه و پشیمانی و جسد دختری در اتاق عمل با لباسی سبز رنگ و جوانی که همیشه رویایی بود آن روز جز حقیقت چیز دیگری را ندید خوب تصویری غم انگیز بود حتی دکتران و پرسنل بیمارستان و حتی بیماران همه گریه میکردند نسرین مانند یک فرشته بود و از پیش احمد و رویاهای که با هم داشتند پر کشید وبهسوی آسمانها رفت . فردای آنروز تشع جنازه و خاک سپاری نسرین بود همه بودند اقوام و دوستان احمد و نسرین جمعیتی باور نکردنی برای خاک سپاری بعد از خاک سپاری احمد خواست که تنها باشد احمد برسر خاک نسرین رفت گفت چرا نسرین اینقدر زود من را ترک کردی و رفتی من حالا بدون تو با این دو طفل معصوم چه بکنم ناگهان شیوا با بچه ها آمدند و شیوا گفت احمد خودت رو سرزنش نکن اتفاقی بود که افتاده و هیچ کاریهم از دست تو بر نمی آید بعد از چند هفته احمد که دید بچ هایش با شیوا اخت شده اند و شیوا هر روز به خانه اش می آید که از بچه ها مراقبت کند دلش میخواست که با شیوا ازدواج کند تا جای خالی نسرین را پر کند خانواده نسرین رضایت دادند ولی احمد گفت من به نسرین قول دادم که با هیچ کس دیگری ازدواج نکنم . روزی به سر خاک نسرین رفت و ماجرای شیوا را برایش گفت ناگهان در تصورش نسرین را دید که کنارش نشسته نسرین گفت احمد با شیوا ازدواج کن من احساس خوبی دارم اگر من را از دست دادی خدا شیوا را به تو داد فکر میکنی تصادفی شما در بیمارستان به هم خوردین نه این خواست خدا بود که شما یک بار دیگر همدیگر را ببینید وقتی احمد سرش را بالا برد چیزی را ندید . احمد به خانه برگشت قلبش تند میزد نمی دانست که چه جوری حرفش را بگوید رفت جلو شیوا استاد با یک شاخه گل رز گفت با من ازدواج میکنی چون هم من به یک همسر احتاج دارم و هم بجه ها به یک مادر شیوا هم قبول کرد و با هم به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند احمد دوباره بعد از چند هفته به همان کارخانه پدر نسرین رفت و کارش را آغاز کرد هنوز که هنوز هست به سر خاک نسرین میرود و با او درد دل و مشورت میکند چون احمد عقیده دارد که نسرین زنده است . اکنون 3سال از آن واقعه میگزرد بچه ها چهار ساله شدند نام دختره نسرین و نام پسر نیما و شیوا هم حامله شده و حالا باید گفت سه تا بچه احمد هنوز خود را یک عاشق دیوانه میداند .

پایان

Untitled 2
آموزش شنیون حرفه ای سفر به اعماق جهان آموزش رفتارهای زناشویی کثیف ترین شغل های جهان آموزش آب كردن شكم در 90 روز
امتیاز دهید نظرات    
شما هم مطالب جالب و خواندنی خود را با نام خود ارسال کنید

مطالب مرتبط
  طالع بینی براساس اول اسم
  یک داستان واقعی
  آنكه عاشق مي شود خدائي دارد
  در مغز عاشق چه می گذرد؟+ تست عاشقی
  وقتی 2 پسر عاشق 1 دختر میشن تو کشورهای مختلف چی کار میکنن ؟ . . .
  آیا ادعای کشف بقایای کشتی حضرت نوح (ع) واقعی است؟؟؟!!!!
  یا عاشق زائد است یا معشوق...
  چرا من عاشق زنهای پیر هستم؟
  چگونه دیوانه جلوه کنیم
  عاشق دیوانه (براساس یک داستان واقعی)
  وقتی شما عاشق خداوند هستید به نظر می رسد که همه چیز در دنیا درست به نظر میرسد
  اگر عاشق کسی هستید از ابراز عشق غافل نشوید
  عروسک های واقعی !
  وقتی ریاضی دان عاشق می شود
  10 مطلبي كه همسر شما عاشق شنيدن آنها است
  هورمون‌هايي كه شما را عاشق و فارغ مي‌كند !
  هرکسی که عاشق شده است، بخواند!!
  چگونه عاشق شريك زندگي خود باشيم؟
  باز یک غزل حکایت کسی که عاشق است...
  ” شکسته شدن قلب “، فقط یک اصطلاح نیست ، بلکه یک پدیده واقعی است و بسیار شدیدتر از دردهای بدنی است
  عشق واقعی شما کیست ؟ همسرتان یا کودک تازه وارد ؟
  چگونه عاشق می شویم؟
  چگونه دیوانه شدم(داستان)
  ببین من عاشق را ....
  چرا عاشق می‌شویم؟!
  چگونه یک مرد را عاشق خودتان کنید؟
  داستان – من عاشق آدم های پولدارم
  خصوصیات و ویژگی های عاشق واقعی
  اسم واقعی افراد سرشناس!
  چگونه یک مرد را عاشق خود کنیم؟؟!
  گزارشی تکان دهنده از فاصله واقعی فقیر و غنی در تهران!!
  چرا انسان ها دوست دارند عاشق شوند؟؟؟؟؟؟
  چه چیزهایی باعث می شود مردها عاشق شوند؟
  دلایل عاشق شدن از نظر علم
  داستان واقعی و معجزه آسای: چشم های دوباره
  دوست دارید بدانید با قلب عاشق می شویم یا مغز!!؟
  اگر این نکات را بدانید، حتما عاشق می شوید!!
  چگونه دیوانه شدم؟!!
  گر قاشق و چنگال عاشق هم شوند...!؟!؟!
  شخصیت شناسی براساس اشتهای شما!
  اگه عاشق کسي شدي ...........
  صحنه های واقعی از سقوط افراد
  ایمان واقعی
  یک داستان واقعی و خواندنی
  داستان واقعی و زیبای دستان دعا كننده! (+عکس)
  این هم برای کسایی که مثل من عاشق کوروش کبیر تنها فرمانروای ایران هستند
  آنچه یک زن بطور واقعی می خواهد
  الفبای زندگی به معنی واقعی
  باورهای غلط در عاشق شدن
  کوچک باش و عاشق
 
دسته بندی مطالب


افراد آنلابن
کاربران آنلاین 182 نفر

محصولات روز







طالع بینی | فروشگاه خانه | قوانین
 
بازیابی کلمه عبور | عضویت   کلمه رمز
نام کاربری