داستان کوتاه - آخرین گردش
همین موقع روز بود، قبل از طلوع آفتاب، دسته جمعی می رفتند بیرون چه هوای دلپذیری بود، دیدار یار بود و بوی نم علف ها، عطرگل ها، جیک جیک گنجشک ها، حتی صدای پای طلوع خورشید را هم می شد احساس کرد. زندگی چقدر با شکوه بود.
یک روز با تمام شوقی که به زندگی داشت بیرونش آوردند، ولی مسیر، مسیر همیشگی نبود، بیشتر شبیه بیابان بود و دیوار و دیوار. حتی یک بار سرش را بلند نکرد تا ببیند آخر دیوارها به کجا ختم می شود. مرد کشان کشان او را می برد و او با چشم های درشت و معصومش خیره به مرد نگاه می کرد و از خودش می پرسید: پس کی میرسیم؟ در فکر جای تازه ای برای گردش بود . به چیزی لب نمیزد. اشتهایش کور شده بود. چون اینبار نی لبک مرد همراهش نبود.
حتی برق فلز در چشم های تیره اش هم نتوانست باور این حقیقت را در او زنده کند که باید برای سلاخی آماده شود...
Untitled 2