|
آنچه در پى مىآيد، بخشى از احاديث گوهربار پيامبر گرامى اسلام «صلى الله عليه وآله وسلّم» و اهل بيت اطهار «عليهم السلام» است كه رهبر معظم انقلاب از كتب معتبر حديثى انتخاب كرده و در شروع جلسات درس خارج فقه با توضيح و شرحى مختصر، بيان فرمودهاند.
|
نصايح و مواعظ پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلّم)
- من اكل ما يشتهی ولبس ما يشتهی وركب مايشتهی لمينظر اللّه اليه حتى ينزع او يترك.
(تحف العقول، ص 38)
در جمله "ركب مايشتهی" احتمال دارد كه معناى حقيقى كلمه مراد باشد؛ يعنى هر مركبى كه مورد ميل اوست، انتخاب كند و احتمال دارد به معناى «ركب الامر» باشد؛ يعنى هر كارى دلش خواست انجام دهد. به هرحال، نظر و توجه الهى كه رأس همه خيرات و مايه همه كمالات انسان در عالم وجود است؛ با ارتكاب اين امور از انسان گرفته مىشود و ترك آن هم به اين است كه با رياضت اختيارى، آنچه را كه هوس مىكند و مىتواند انجام دهد كنار بگذارد.
كسانى كه قدرت انجام تمام مشتهيات خود را ندارند بايد قدر بدانند؛ زيرا اين نعمت بزرگى است كه انسان در مقابل هوا و هوسهاى خود، ميدان گستردهاى نداشته باشد. گرچه اگر بتواند و مبارزه كند، ثواب بيشترى دارد.
- الدنيا دُوَل، فما كان لك أتاك على ضعفك وما كان منها عليك لم تدفعه بقوّتك ومن انقطع رجاءه مما فات، استراح بدنه ومن رضی بما قَسَمه اللّه قرّت عينه.
(تحف العقول، ص 40)
"دُوَل" جمع دولة است، يعنى چيزى كه دست به دست مىگردد. طبيعت مظاهر دنيوى اين است كه در حال تغيير و تحول است، نبايد خيال كنيم آنچه كه از مال و جاه و امكانات و صحت و عافيت در دست ما است تا پايان عمر باقى مىماند، اينطور نيست، چه بسا از ما گرفته مىشود.
مراد از دنيا كه مىفرمايد: هركه اميدش را از آن قطع كند خيال خود را راحت كرده، دنياى مذموم است؛ يعنى آن چيزى كه انسان براى خود و هواى خود مىطلبد، نه معالى امور و خيرات اخروى و نه آن چيزهايى كه انسان براى وظيفه بايد به دست آورد و نه عمران و ساختن عالم، اينها مراد نيست.
- ثلاثٌ من كنّ فيه استكمل خصال الإيمان:
الذی إذا رضی، لم يُدْخِله رضاه فی باطلٍ و إذا غَضِبَ لميخرجه الغضب من الحقّ و إذا قدر لميتعاط ما ليس له.
(تحف العقول، ص 43)
معناى روايت، اين نيست كه ايمان در اين سه خصلت منحصر است، بلكه مراد اين است كه در هر كس، اين سه خصلت وجود داشته باشد، حاكى از اين است كه همه خصال ايمان، در او جمع است. چون هر يك از اينها متوقّف بر مجموعهاى از صفات نيك و كاشف از آنها است.
خشنودى و محبت كسى او را به باطل نكشاند كه موجب شود به ناحق از آن شخص دفاع كند و همچنين غضب، او را به برخوردهاى غلط و خروج از حق نكشاند، و در هنگام قدرت، كارهايى را كه حق او نيست مرتكب نشود.
- الحياءُ حياءان، حياءُ عقلٍ وحياء حُمْقٍ، وحياء العقل العلم وحياءُ الحُمقِ الجهل.
(تحف العقول، ص 45)
"حياءِ عقل" آن است كه انسان از روى عقل احساس حياء كند، مثل حياء در هنگام ارتكاب گناه، و يا حياء در مقابل كسانى كه احترامشان لازم است و اين حياء، علم است يعنى رفتارى عالمانه مىباشد.
و "حياء جهل" آن است كه از پرسيدن و يادگرفتن يا از عبادتكردن و امثال آن، حياء كند (مثل كسانى كه در بعضى محيطها، از نماز خواندن، خجالت مىكشند) و اين حياء، رفتارى جاهلانه است.
- خياركم أحسنكم أخلاقاً، الذين يَألفون ويُؤلفون.
(تحف العقول، ص 45)
بهترين شما، كسانى هستند كه برخوردشان با مردم، از همه بهتر است. چهرهاى گشاده دارند كه مردم رغبت مىكنند با آنان انس و الفت بگيرند.
معناى روايت، اين نيست كه اگر كسى پاىبندِ عمل به تكليف شرعى نيست ولى خوشبرخورد است بر كسى كه وظائف دينى خود را انجام مىدهد ولى گشادهرو نيست، ترجيح دارد.
بلكه مراد اين است فرد مؤمنى كه وظائف خود را انجام مىدهد و حسن خلق هم دارد بر مؤمنى كه خوش اخلاق نيست برترى دارد.
- وجاءَهُ رجل بِلَبَن و عسل لِيَشربُهُ، فقال صلى الله عليه وآله وسلّم: شرابان يُكتَفى بأحدهما عن صاحبه لاأَشربُهُ ولااُحرّمُه ولكنّی أتواضَعُ للّه، فانّه مَن تواضع للّه رفعهُ اللّه و من تَكبّر وضعَهُ اللّه و مَنِ اقْتصد فی معيشته رزقَهُ اللّه و من بَذّر حرمهُ اللّه و من أكثر ذِكْر اللّهِ آجرهُ اللّه.
(تحف العقول، ص 46)
چون ممكن است برخى اينطور فكر كنند كه عدم استفاده معصوم «عليه السلام» از بعضى نعمتها به معناى تحريم است و لذا پيامبر صلى الله عليه وآله وسلّم فرمودند: من خود نمىخورم ولى تحريم هم نمىكنم، چون نمىخواهم از همه نعم حلال استفاده نمايم. و مراد از رفعت هم، رفعت معنوى است، گرچه ممكن است رفعت ظاهرى هم باشد ولى قدر مسلم رفعت روحى و معنوى است، يعنى اگر كسى براى خدا تواضع كند، خداوند روحاً و خُلقاً او را بالا برده و مشمول كرامات خود قرار مىدهد. همچنين قدر مسلم از وضع، تنزّل معنوى است، گرچه ممكن است تنزّل اجتماعى و موقعيتى هم منظور باشد.
- وقال رجلٌ اَوْصِنى، فقال صلى الله عليه وآله وسلّم: لاتَغضَب، ثم أعادَ عليه، فقال: لاتَغضَب، ثمّ قال: ليس الشّديد بِالصّرَعَةِ، انّما الشديدُ الذی يَملكُ نفسه عند الغضبِ.
(تحف العقول، ص 47)
مراد از "لاتغضب" قهراً عصبانىشدن خارج از اختيار نيست، بلكه عصبانيت ارادى است، يعنى عصبانيت را اعمال نكن، خشم خود را رها نكن.
فرد قوى آن كسى نيست كه هنگام كشتى گرفتن و زورآزمايى افراد ديگر را به زمين مىزند، بلكه كسى است كه هنگام خشم خود را نگه مىدارد.
مراد از عصبانيت هم، تنها عصبانيتهاى زودگذر نيست، بلكه شامل موردى هم مىشود كه انسان از شخصى خشمگين است، آنگاه او را در ميدانهاى مختلف زندگى تعقيب مىكند تا در فرصتى مناسب، انتقام خود را از او بگيرد. مهاركردن خشم و شهوت در همه زندگى اثر مىگذارد.
- عجباً للمؤمن لايقضی اللّه عليه قضاءً إلا كان خيراً له، سرّه او ساءه. إن ابتلاه كان كفّارةً لذنبه، وإن اعطاه وأكرمه كان قد حباه.
(تحف العقول، ص 48)
هرچه را خداوند براى مؤمن، مقدّر فرمايد، خير او است، خواه حوادثى كه او را ناراحت مىكند مثل بيمارى و خواه امورى كه او را خوشحال مىكند. حوادث محزون كننده، كفاره گناهان و حوادث خوشحال كننده عطاياى الهى است.
اين مضمون در اشعار حافظ هم آمده «در طريقت هرچه پيش سالك آيد خير او است» لكن حافظ اين معنا را مختص به سالك دانسته ولى اين روايت، آن را درباره مطلق مؤمن بيان فرموده است.
- الحوائجُ الى اللّه وأسبابها فَاطْلُبوها الى اللّه بهم فمن أعطاكموها فخذوها عن اللّه بصبر.
(تحف العقول، ص 48)
در اين حديث نقش اسباب و علل طبيعى در مورد حوائج انسان به طور برجستهاى مورد توجه قرار گرفته است.
كلمه «بهم» با ضمير جمع ذوىالعقول اشاره به اين دارد كه بسيارى از حوائج ما توسط انسانها برآورده مىشود. لكن در عين آن كه انسان نيازهاى خود را از اسباب طبيعى (كه اكثراً انسانها هستند) بهدست مىآورد، بايد در وراء آنها ذات اقدس الهى را ببيند و از او بداند.
رفتن سراغ اسباب بىتوجه به خدا، كار ناقصى است و رفتن در خانه خدا بىاعتنا به اسباب هم، كار ناقصى است، هر دو را بايد با هم جمع كرد و براى رسيدن به حوائج بايد از صبر كمك گرفت.
- ودّ المؤمن المؤمن فياللّه من أعظم شعب الإيمان ومن أحب فياللّه وأبغض فياللّه وأعطى فياللّه ومنع فياللّه فهو من الأصفياء.
(تحف العقول، ص 48)
دوستى و دشمنى و بخشش و نبخشيدن (در مواردى كه عدم بخشش مطلوب است) اگر براى خدا باشد، انسان را جزء اصفياء (برگزيدگان) كه مقامى بالاتر از مؤمنين و اتقياء دارند، قرارمىدهد.
- ولمّا نزلت عليه «ولاتمدّن عينيك إلى ما متعنا به ازواجاً منهم... الى آخر الآية»، قال صلى الله عليه وآله وسلّم: مَنْ لَمْ يتعّز بعزاء اللّه انقطعت نفسه حسراتٍ على الدنيا ومن مدّ عينيه اَلى ما فی أيدی الناس من دنياهم طال حزنه وسخِط ما قسّم اللّه له من رزقه وتنقصّ عليه عيشه.
(تحف العقول، ص 51)
پيامبر صلى الله عليه وآله وسلّم بعد از نزول آيه شريفه فوق (به نعمتهاى مادى كه به بندگان خود داديم چشم مدوز و حسرت نعمتهایى كه در دست مردم است مخور)، فرمودند:
مؤمن بايد خود را به تسلاى الهى تسلى دهد و به آنچه كه نزد پروردگار است از قبيل رحمت بىپايانش و پاداشهايى كه در قيامت براى مؤمنين قرار داده، دل خوش دارد. وگر نه اگر به مال و مقام و امكانات ديگران چشم بدوزد يا هميشه در حسرت و اندوه و غصه بسر برده و به مقدّرات الهى راضى نمىشود و زندگى پرملالى خواهد داشت و يا بايد وارد مبارزه تلخى شده و مزرهاى حلال و حرام الهى را بشكند و از هر طريقى ولو نامشروع، خود را به ديگران برساند.
پس براى اين كه در آتش حسرت زندگى ديگران نسوزيد و يا در ميدان مبارزهاى بىفرجام گرفتار نشويد، مايههاى تسلاى خدا را براى خود برجسته كنيد.
- إنّما أخاف على أمتی ثلاثاً، شحّاً مطاعاً وهوىً متبعاً وإماماً ضالاً
(تحف العقول، ص 58)
"شحّ" حالتى مركب از حرص و بخل است، يعنى حرصزدن براى زخارف دنيا و تا وقتى كه اين حالت در انسان هست ولى به دنبال آن حركت نكرده، مهم نيست، خطر آن وقتى است كه شحّ مورد اطاعت قرارگيرد و انسان براى تحصيل اعراض دنيوى، تلاش كند.
"هواى متبع" همان شهوت نفسانى است كه انسان از آنها فرمانبرداى كند، و بين آن و شح مطاع اعم و اخصّ من وجه است.
"امام ضالّ" پيشواى گمراهى است كه جامعه را در خلاف حق، حركت داده و به سوى انحراف و تباهى مىكشاند، و اين ضلالت ريشهاش همان شحّ و هواى نفس است، و لذا با مطالعه تاريخ به روشنى معلوم مىشود كه انحراف خلفای بنىاميه و بنىعباس از همان زمانى آغاز شد كه آنان به دنبال ارضاء غرائز شهوانى و هواهاى نفسانى حركت كردند و از اين رو همه تلاش انبيا و اوليا اين بوده كه با اين دو عنصر خطرناك (هوى و شحّ) مبازره كنند.
- من أصبح من أمتی و همّته غيراللّه فليس من اللّه و من لميهتمّ بأمور المسلمين فليس منهم و من أقرّ بالذل طائعاً فليس منّا أهل البيت.
(تحف العقول، ص 47)
هركس كه صبح كند درحالى كه در انگيزهها و نيتهايش رضاى الهى نقش و تأثير نداشته باشد، جزء جنداللّه و عاملان للّه، محسوب نمىشود و هركس كه صبح كند و نسبت به مصالح و مفاسد مردم و جامعه مسلمين بىتفاوت باشد، در زمره مسلمين واقعى به حساب نمىآيد.
اهتمام به امور مسلمين مصاديق مختلفى دارد. مصداق اعلايش اهتمام به امور امت اسلامى و عزت و اقتدار و حكومت مسلمين است و مصداق ديگرش رسيدگى به حوائج ضعفا و مستمندان است.
هركس كه با رغبت تن به ذلت دهد از ما اهل بيت نيست. بايد دانست كه تسليم با ذلت، تنها در مقابل قدرتمندان سياسى نيست بلكه ذلت در مقابل ثروتمندان و سرمايهداران را نيز شامل مىشود. انسان نبايد براى حرص و طمع و حطام دنيوى، خود را ذليل كند. در روايتى وارد شده است كه مؤمن همه چيز را مىپذيرد جز ذلت را.
- أبلغونی حاجة من لايستطيع إبلاغی حاجته، فإنه من أبلغ سلطاناً حاجة من لايستطيع إبلاغها ثبت اللّه قدميه على الصراط يوم القيامة.
(تحف العقول، ص 47)
مراد از "سلطان" در روايات، شخص صاحب قدرت است. يعنى هر كس كه در حوزهاى، مسئول كارى است و در حد خود قدرتى دارد، مثل رئيس يك اداره يا قاضى يك دادگاه يا مسئول يك نهاد و غيره. به هرحال يك فرد صاحب قدرت در هر مرتبهاى كه باشد، همه افرادى كه حاجت و كارى با او دارند، دستشان به وى نمىرسد و هر كس كه مىتواند حوائج و مطالب مردم را به آن مسئول برساند، پيامبر چنين ثواب بزرگى را به او وعده داده است.
- إيّاكم و تخشّع النّفاق وهو أن يُرى الجسد خاشعاً والقلب ليس بخاشع.
(تحف العقول، ص 60)
مراد از "خشوع" در اين حديث، خشوع در مقابل خداوند است در حال نماز و دعا و ذكر، اگر انسان طورى باشد كه وقتى كسى به او نگاه مىكند خشوع را در او احساس كرده و توّهم مىكند كه داراى قلب خاضعى است، اما در باطن هيچ خبرى نباشد، خشوع منافقانه است.
از دعائى كه در صحيفه ثانيه سجاديه به اين مضمون نقل شده كه «اللهم ارزقنی عقلاً كاملاً و... و لبّاً راجحاً» استفاده مىشود كه انسان لبّى دارد و قشرى، قشر او همين ظاهر و لُبّ او باطن وى مىباشد و اگر قشر ما راجح و خاشع و ذاكر باشد و لُبّ ما غافل و غرق در ماديات باشد بسيار مذموم است.
پروردگارا به ما لبّ راجح روزى گردان.
مواعظ و حكمتهاى اميرالمؤمنين حضرت على (عليه السلام)
- الزّاهد فی الدّنيا من لميغلب الحرام صبره و لميشغل الحلال شكره.
(تحف العقول، ص 200)
"زهد" كه مورد نظر اسلام بوده و ائمه معصومين (عليهم السلام) به آن توصيه كردهاند حقيقتش طبق اين روايت دو چيز است:
اول، آن كه وساوس شيطانى و تمايلات حيوانى كه انسان را به ارتكاب محرمات، تحريك مىكند بر او غلبه نكند و بتواند در برابر اين مسائل، صابر بوده و استقامت كند.
دوم، آن كه نعَم الهى آن قدر او را سرگرم نكند كه از شكر خدا غفلت كرده و انسانى ناسپاس باشد، و غفلت كند كه اين نعمتها از كيست؟ و زينهار كه اين غفلت، انسان را به وادىهاى خطرناك، مىكشاند.
- عباداللّه، سلوا اللّه اليقين، فإنّ اليقين رأس الدّين وارغبوا اليه فی العافية فإنّ أعظم النعمة العافية فاغتنموها للدنيا والآخرة.
(تحف العقول، ص 150)
"يقين" مراتبى دارد، و هر مرتبهاى از آن كه فرض شود، مرتبهى بالاترى براى آن وجود دارد، لذا ائمه اطهار (عليهم السلام) با اين كه در مراتب عاليه يقين بودند باز هم از خدا طلب يقين مىنمودند.
در اين حديث، يقين تشبيه به رأس شده؛ چون همانطور كه سر، منشأ هدايت حركات و سكنات آدمى است، يقين هم در دين انسان چنين نقشى را دارد.
و تحصيل يقين از دو راه ممكن است:
1. تأمل و تفكر در دلائل و مبادى دين و حقانيت شرع مقدس اسلام،
2. و ديگرى توجه به ذات مقدس الهى و تضرّع و خضوع در پيشگاه با عظمت او.
عافيت كه در روايات آمده آن چيزى نيست كه ما در عرف خودمان از آن تعبير به عافيتطلبى مىكنيم، كه انسان در كنجى خزيده و در ميدان جهاد وارد نشده با وظائف بزرگِ زندگى مواجه نگردد. بلكه مراد، عافيت در اعتقاد و عمل و محفوظ ماندن از وساوس شيطانى و نفسانى است. انسان در ميدان جنگ هم بايد از پروردگار طلب عافيت كند، يعنى از او بخواهد كه دچار شك و ترس و تزلزل نشود. امام سجاد (عليه السلام) در دعاى بيست و سوم صحيفه سجاديه به ابعاد مختلف عافيت، اشاره كرده و آن را از پروردگار طلب نمودهاند.
- يا كميل! إفهم واعلم إنّا لانرخص فی تركِ أداء الأمانة لأحدٍ من الخلق فمن روى عنّا فی ذلك رخصةً، فقد أبطل وأثم وجزاءُه النار بما كذب، اقسم لسمعت رسول اللّه (صلى الله عليه وآله وسلّم) يقول لی قبل وفاته بساعةٍ مراراً ثلاثاً: يا اباالحسن أدّ الأمانة إلى البرّ والفاجر فيما جلّ وقلّ حتى الخيط والمخيط.
(تحف العقول، ص 175)
ادای "امانت" از نظر اسلام بسيار مهم است. حتى اگر چيز ارزان قيمتى نزد انسان امانت باشد، بايد در حفظ آن بكوشد و به صاحبش برگرداند خواه، آن شخص مؤمن باشد و خواه فاجر و حتى كافر.
لكن بايد دانست كه امانت تنها امانت مالى نيست، بلكه وظيفهاى كه به دوش ما است و يا اسرار ديگران كه نزد ما است، همه امانت است و بايد از آن نگهدارى نمود.
- يا كميل! ليس الشّأن أن تصلّی و تصوم و تتصدّق، الشّأن أن تكون الصلوة بقلبٍ نقىّ و عمل عنداللّه مرضيّ و خشوع سوىّ و انظر فيما تُصلّی و على ماتصلّی ان لميكن من وجهه و حلّه فلا قبول.
(تحف العقول، ص 174)
از اين جملات كه حضرت، شاگرد باوفاى خود را از قشر ظاهرى به ماوراى آن و به باطن و حقيقت اعمال، نفوذ مىدهد، استفاده مىشود كه هر عملى، جسمى دارد و روحى، و اگر روح نباشد، جسم مرده و بىارزش است. نبايد به پوست بدون مغز، دل خوش كنيم، لُبّ و مغز مهم است، همان طور كه امام سجاد (عليه السلام) مىفرمايد: «اللهم ارزقنی... لبّاً راجحاً»
در نماز هم كيفيتِ آن مهم است، بايد نماز را با قلب پاك و خضوع و كردارى كه موجب خشنودى خدا است، انجام داد. اگر نماز در مكان و جامه غصبى و غير حلال انجام شود مورد قبول الهى نيست.
البته گرچه اين روايت در مورد نماز وارد شده، ولى همه اعمال همين طور است، حتى فعاليتهاى سياسى هم، بايد همراه با روح اصلاح امت اسلامى باشد و در غير اين صورت مطلوب ذات بارى نيست.
- يا كميل! لست واللّه متملقاً حتى أطاع و لاممنياً حتى لاأعصى و لامائلاً لطعام الأعراب حتى انحل امرة المؤمنين و ادعى بها.
(تحف العقول، ص 175)
در اين فراز از وصيت، حضرت از روشهاى متداول و معمولى كه اهل دنيا براى بهدست آوردن حكومت و تحكيم و حفظ آن، به آنها متشبث مىشوند تبرّى مىجويد.
تملق هميشه، در برابر صاحبان قدرت و سرمايه و مقام نيست. گاهى يك حاكم به آحاد ملت و حتى به افراد زيردست و مطيع نيز تملق مىگويد تا اين كه از او اطاعت كنند.
مىفرمايد: من آرزوها را در دل مردم زنده نمىكنم و آنان را با وعدههاى پوچ و توخالى سرگرم نمىكنم تا از من اطاعت كنند، و گرايش به خوراك ساده صحرانشينان نكرده و مثل آن غذا نمىخورم تا از اين طريق رياست و امارت مؤمنين را بهدست گيرم.
بايد توجه كرد كه اين جمله را كسى مىگويد كه سادهترين طعامها را ميل كرده، سختترين و دشوارترين شرایط را براى خود در زندگى انتخاب كرده بود. اما در عين حال مىفرمايد: من به خاطر حكومت، رياكارى و تظاهر نمىنمايم و اين مسأله براى ما، خيلى مهم است و بايد از آن درس بگيريم كه هدف و نيت ما خالص و الهى باشد و هر كار كه انجام مىدهيم، از متن شرع فقط براى خدا باشد.
- إنّ أحسن ما يألف به الناس قلوب اودّائهم و نفوا به الضّغن عن قلوب أعدائهم حسن البشر عند لقائهم و التفقد فی غيبتهم و البشاشة بهم عند حضورهم.
(تحف العقول، ص 218)
خوشرويى و خوشبرخوردى، سبب جلب محبت افراد و تأليف قلوب است. در روايت وارد شده كه: «التودّد نصف العقل». اين حديث براى همه مسئولين در نظام اسلامى و بالاخص روحانيونى كه مسئوليتى را در اداره يا نهادى عهدهدار هستند بسيار قابل توجه است. زيرا افرادى كه براى انجام كارى مراجعه مىكنند، از نظر ايمان در يك سطح نيستند چه بسا يك برخورد سرد و يا يك بىاعتنايى به ارباب رجوع موجب شود كه او از دين زده شود و اعتقادش سست شود. و بالعكس اخلاق خوش موجب مىشود كه او به دين و اسلام خوشبين شده و جذب شود. «المؤمن بشره فى وجهه و حزنه فى قلبه.»
- من استطاع أن يمنع نفسه من أربعة اشياء فهو خليق بأن لاينزل به مكروهٌ أبداً قيل: وما هنّ يا أميرالمؤمنين! قال: العجلة واللجاجة والعُجب والتّوانی.
(تحف العقول، ص 222)
هركس اين چهار صفت را از خود دوركند خواه فرد باشد، خواه مجموعه دستاندركاران و رؤسای جامعه، هيچگاه حادثه و واقعه ناخوشايندى، متوجه او نخواهدشد:
1- عجله، بدون تأنّى و دقت، تصميمگيرى كند يا كارى را اجرا نمايد (عجله غير از سرعت در عمل است).
2- لجاجت، يكى از مسائل خطرناك و بلاهاى دامنگير، اصرار و پافشارى ناحق، در مسألهاى است كه چون اين حرف را گفته و يا چنين موضعى اتخاذ كرده حاضر نيست عقبنشينى كند و لو خلاف آن ثابت شود.
3- مغرورشدن و خودشگفتى، كه انسان نقصها و ضعفهاى خود را نديده و احياناً محسناتش را بزرگ بشمرد.
4- كاهلى و سستى، كار امروز را به فردا افكندن و تأخير انداختن.
بنده، در اثر تجربياتى كه در سالهاى متمادى پيدا كردم به اين نتيجه رسيدم كه اين سخن على (عليه السلام) واقعاً حكمت تمامى است و همه ضرر و زيانهايى كه متوجه جامعه شده است در اثر اين امور بوده.
خداوند ان شاءاللّه ما را با مجاهدت خودمان و با توفيق خودش از اين صفات دور بدارد.
- ذلّلوا أخلاقكم بالمحاسن و قوّدوها إلى المكارم و عوّدوا أنفسكم الحلم.
(تحف العقول، ص 224)
"تذليل" به معناى رامكردن است. در اخلاق طبيعى انسان (انسانى كه تربيت نشده) ناسازگارىها و ناهمواريهايى وجود دارد و وظيفه انسان اين است كه اين ناملائمات را از بين برده و اخلاق خود را به سمت متعادل متوجه سازد، مثلاً صفت دليرى خود را به سوى شجاعت سوق دهد و نگذارد كه به صورت ذميمه تهوّر درآيد. اين كار بايد با شناسايى صفات و برنامهريزى و ممارست و مجاهدت، انجامگيرد و تصميمهاى مقطعى و زودگذر نتيجهاى ندارد. البته يك عامل وجود دارد كه اگر در انسان پيدا شود انقلاب عجيبى در خلقيات انسان پيدا مىشود و آن عامل كيمياى محبت الهى است كه اگر دل انسان به سمت حق تعالى گرايش پيدا كند راه صد ساله را يك شبه مىپيمايد.
در فراز بعد مىفرمايد خود را به حلم و بردبارى عادت دهيد. حلم، تنها به معناى عصبانىنشدن نيست، بلكه به معناى ظرفيت پيداكردن است. انسان بايد در مقابل عواملى كه او را به خشم مىآورد يا او را به غرور مىاندازد و يا به فرح و سرورهاى پوچ وامىدارد، همچون دريايى كه رودهاى خروشان با رسيدن به آن آرام مىگيرند، باشد و همه آنها را در خود هضم نمايد.
مواعظ و اندرزهاى امام سجاد (عليه السلام)
- ابن آدم! إنّك لاتزال بخير ما كان لك واعظ من نفسك و ماكانت المحاسبة من همّك و ماكان الخوف لك شعاراً والحذر لك دثاراً.
(تحف العقول، ص 280)
گرچه انسان از موعظه ديگران بىنياز نيست، لكن موعظهاى كه از درون انسان برمىخيزد بهترين "موعظه" است، چون هركسى به صفات و عيوب خود از همه آگاهتر است.
بايد همت انسان اين باشد كه خود را "محاسبه" كند. اگر ديگران ما را محاسبه نكنند، دليل نمىشود كه ما خود را محاسبه نكنيم. محاسبه، از لغزشهاى آينده انسان جلوگيرى مىكند.
مراد از "خوف"، خوف از خدا و عذاب او و كردار بد انسان است نه ترس از مردم و قدرتهاى پوشالى.
"حذر"، به معناى احتياط است، لكن نه به اين معنا كه انسان دست از فعاليت بكشد، بلكه بايد در ميدانهاى مختلف وارد شده اما همواره احتياط و پرهيز را رعايت كند كه معناى "تقوا" هم همين است.
- كم من مفتونٍ بحسن القول فيه، وكم من مغرورٍ بحسن الستر عليه، وكم من مستدرجٍ بالإحسان عليه.
(تحف العقول، ص 281)
چه بسا افرادى كه فريب تعريفها و تحسينهايى كه مردم از آنان مىنمايند مىخورند. انسان نبايد فريفته قضاوتهاى مردم درباره خودش شده و به خاطر تساويل نفسانى از قضاوت صحيح در مورد خودش غفلت ورزد و توجه به اين مسأله بالخصوص براى مسئولين حائز اهميت است.
و همچنين انسان نبايد از اينكه خداوند عيوب او را پوشانده مغرور شود و خيال كند كه هميشه بديهاى او مستور مىماند. چه بسا خداوند در همين دنيا آنها را فاش كند و اگر در اين دنيا هم با لطف و احسان خود فاش نكرد در قيامت (روزى كه باطن افراد ظاهر مىشود) آشكار كند. لذا ائمه (عليهم السلام) همانطور كه در دعاى شعبانيه نقل شده از خدا مىخواستند كه: «الهى لا تفضحنى يوم القيامة على رؤس الاشهاد.»
و چه بسا افرادى كه در اثر نعم الهى گرفتار استدراج مىشوند، «وسنستدرجهم من حيث لا يعلمون».
پس نبايد ما به خاطر تمجيدهاى مردم و ستر الهى و اعطاى نعم او از قضاوت صحيح در مورد خود غفلت نمائيم.
- وقال له رجلٌ: إنّی لأحبّك فی اللّه حبّاً شديداً، فنكس عليه السلام ثمّ قال: الّلهم إنّی أعوذبك أن اُحَبّ فيك وأنت لی مبغض ثمّ قال له: أحبّك للذی تحبّنی فيه.
(تحف العقول، ص 282)
نكته اساسى كه در اين بيان وجود دارد و درس بزرگى براى ما است، توجه فورى به خطرى است كه در برابر چنين پديدهاى (محبوب بودن نزد مردم به خاطر خدا) انسان را تهديد ميكند. لذا وقتى آن مرد به حضرت عرض مىكند كه شما را براى خدا دوست دارم، نمىفرمايند: از تو متشكرم، يا خدا را بر اين محبوبيت سپاس ميگويم، بلكه مىفرمايند: «پرودگارا پناه به تو مىبرم از اين كه مردم مرا به خاطر تو دوست داشته باشند ولى تو مرا دشمن داشتهباشى» و اين خطر بزرگى است براى ما، نكند كه مردم فكر كنند ما مخلصانه براى خدا كار مىكنيم و در راه او قدم مىزنيم اما حقيقتاًً ما اينطور نباشيم، و ظاهر و باطنمان يكى نباشد و يا با اعمال خود موجبات غضب الهى را در خود به وجود آورده باشيم. و در اين صورت است كه مردم به خاطر خدا ما را دوست دارند ولى خداوند - نعوذ باللّه - دشمن ما مىباشد.
- ما من شىءٍ أحبّ إلى اللّه بعد معرفته من عفّة بطن و فرج، وما من شىءٍ أحبّ إلى اللّه من أن يسأل.
(تحفالعقول، ص 282)
علت اينكه حضرت، محبوبترين امور نزد پروردگار را بعد از معرفت خدا، عفت بطن و فرج، دانسته و ساير واجبات و عبادات مثل نماز را ذكر نفرموده، اين است كه: عفت، جلوگير عامل مزاحم است و هميشه، تأثير عامل مزاحم، بيشتر از عامل مُعِدّ است، مثل اين است كه كسى غذاهاى مفيد و مقوى مصرف كند، اما از آن طرف به طور منظم يك سم يا ميكروبى را وارد بدن نمايد بديهى است اثرى نخواهد كرد.
در مسائل معنوى نيز اگر انسان عبادات زيادى انجام دهد، اما مرتباً ميكروب گناه را در كالبد روح خود وارد كند، اثر عباداتش خنثى مىشود. ولى اگر آئينه قلب خود را با گناه تيره نكند، فطرت الهياش او را به رشد و كمال هدايت مىنمايد. پس ترك گناه اهم از فعل عبادت است و لذا شيطان بيشتر انسان را به گناه وسوسه مىكند تا ترك عبادت، چون وقتى گناه بر آدمى سيطره پيدا كرد عبادات او موجب تقرّب وى نخواهد شد.
پس محبوبترين كارها، ترك دو گناه است يكى گناه بطن كه ارتباط پيدا مىكند با دنياطلبى، مالاندوزى و طمعها و ديگرى شهوات جنسى است.