بیترین - Bitrin
مطالب جالب - مطالب علمی - ترفند کامپیوتر - ترفند موبایل - مطالب مذهبی - مطالب اجتماعی - آموزش آشپزی - طالع بینی - شعر و ادبیات - تصاویر و عکس های جالب - مطالب طنز - داستان کوتاه

آگهی

دانلود نمونه سوالات پیام نور

 اینجا هستید : بخش مطالب » شعرو ادبیات » داستان کوتاه » داستان کوتاه و غمناک عشقی ماندگار


فرستنده : شيما داراب نيا
دسته بندی : داستان کوتاه

تعداد بازدید  : 5730
امتیاز : 79

مشخصات
 

داستان کوتاه و غمناک عشقی ماندگار


دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد


Untitled 2
امتیاز دهید نظرات    
شما هم مطالب جالب و خواندنی خود را با نام خود ارسال کنید

مطالب مرتبط
  داستان کوتاه طنز انگلیسی با ترجمه ي فارسي(37)
  داستان کوتاه جوجه عقاب اثر گابریل گارسیا مارکز
  داستان کوتاه طنز انگلیسی با ترجمه ي فارسي(36)
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی_درخت سیب (12)
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی_خدا را شکر(23)
  داستان کوتاه
  داستان کوتاه - بیمار روانی
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی(40)
  دانستنی های علمی کوتاه و جالب
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی(31)
  داستان کوتاه قدرت عجیب یک کودک
  داستان کوتاه سنگتراش
  داستان کوتاه ده است
  داستان کوتاه در ميان خلق نشستن
  داستان کوتاه - چشم
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی_داستان شلوار لی (14)
  داستان کوتاه استجابت دعا
  تقدیم به دوستانی که شکست عشقی خوردن
  داستان کوتاه بایست...
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی(28)
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی _هدایایی برای مادر (18)
  داستان کوتاه عروسك پشت پرده
  داستان کوتاه موجودی کوچک با عشقی بزرگ
  انتقام عشقی ، گرفتن یا نگرفتن ؟
  داستان کوتاه ليلي، نام تمام دختران زمين است
  داستان کوتاه ایمان
  داستان کوتاه دو کوزه
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی-مغز الکترونیکی(32)
  داستان کوتاه خولی و خر نامرد
  اگر جزو افرادي هستيد که پيام کوتاه را جزو لاينفک زندگي روزانه مي دانيد اين ترفند را بخوانيد.
  با یک پیام کوتاه ، مقدار اعتبار دلخواه خود را به سیم کارت ایرانسل دیگری انتقال دهید
  7 داستان کوتاه از افراد بسیار موفق و ثروتمند دنیا.....نگاه شما
  داستان کوتاه دانه ای که سپیدار بود
  باز هم دانستنی های علمی کوتاه و جالب
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی_سه اتاق در جهنم (13)
  عاقبت فحش دان و مسخره کردن
  داستان کوتاه يادگـــــاري
  وقتی ریاضی دان عاشق می شود
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی(3)
  داستان کوتاه و آموزنده (فاصله نیکی و بدی)
  داستان کوتاه جراح
  گذری کوتاه بر زندگانی پیامآور عاشورا، حضرت زینب کبری(س)
  داستان کوتاه ( شکلات تلخ.... )
  داستان کوتاه چه کشکی , چه پشمی
  داستان کوتاه فرزانگی پیری
  داستان کوتاه ليلي، رفتن است
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی(10)
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی_عشق و زمان(20)
  داستان کوتاه درخشش سپید و خنک معشوق
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی_عقابها در طوفان(21)
 
دسته بندی مطالب


افراد آنلابن
کاربران آنلاین 240 نفر

آگهی



طالع بینی | فروشگاه خانه | قوانین
 
بازیابی کلمه عبور | عضویت   کلمه رمز
نام کاربری