دسته بندی مطالب


افراد آنلابن
کاربران آنلاین 223 نفر

آگهی



 اینجا هستید : بخش مطالب » شعرو ادبیات » شعر نو » آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

فرستنده : شارلوت
دسته بندی : شعر نو

تعداد بازدید  : 5779
امتیاز : 90

مشخصات
 

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش


همه می پرسند:

چیست در زمزمه ی مبهم آب؟

چیست در همهمه ی دلکش برگ؟

چیست در بازی ان ابر سپید ،

روی این آبی آرام بلند ،

که تو را میبرد اینگونه به ژرفای خیال

 

چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده ی جام؟

که تو چندین ساعت

مات و مبهوت به ان مینگری!؟

 

-نه به ابر،

نه به آب،

نه به برگ،

نه به این آبی آرام بلند،

نه به این خلوت خاموش کبوترها،

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

من به این جمله نمی اندیشم.

 

من،مناجات درختان را،هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه

صحبت چلچه ها را با صبح

نبض پاینده ی هستی را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل

همه را می شنوم

                          می بینم

   من به این جمله نمی اندیشم!

 

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی،

تک و تنها به تو می اندیشم.

 

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم.

تو بدان این را ، تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من ، تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گلها تو بخند.

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز،

تو بگیر،

تو ببند!

 

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را ، تو بگو

قصه ی ابر هوا را ، تو بخوان

تو بمان با من، تنها تو بمان

 

در رگ ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش!


امتیاز دهید نظرات    
شما هم مطالب جالب و خواندنی خود را با نام خود ارسال کنید

طالع بینی خانه | قوانین
 
بازیابی کلمه عبور | عضویت