دسته بندی مطالب


افراد آنلابن
کاربران آنلاین 106 نفر

آگهی



 اینجا هستید : بخش مطالب » شعرو ادبیات » داستان کوتاه » عشق و چشم

فرستنده : شارلوت
دسته بندی : داستان کوتاه

تعداد بازدید  : 1202
امتیاز : 85

مشخصات
 

عشق و چشم


چندین سال پیش ، دختری نابینا زندگی میکرد که به خاطر نابینا بودنش از خویش متنفر بود . او از همه نفرت داشت الاپسری که به او عشق می ورزید . روزی دختر به پسر گفت : اگر یک روز بتواند دنیا را ببیند ، آن روز ، روز ازدواجشان خواهد بود . تا این که سرانجام شانس به او روی آورد و شخصی حاضر شد یک جفت چشم به دختر اهداء کند . آن گاه بود که توانست همه چیز از جمله نامزدش را ببیند . پسر شادمانه از دختر پرسید : آیا زمان ازدواج ما فرا رسیده ؟ دختر وقتی دید که پسر نابیناست شوکه شد . بنابر این در پاسخ گفت : متاسفم نمی توانم باتو ازدواج کنم . آخر تو نابینایی. پسر در حالیکه به پهنای صورت اشک میریخت سرش را پایین انداخت و از کنار تخت دختر دور شد بعد رو به سوی دختر کرد و گفت : بسیار خب محبوبم . فقط از تو خواهش میکنم خوب مراقب چشمان من باشی


امتیاز دهید نظرات    
شما هم مطالب جالب و خواندنی خود را با نام خود ارسال کنید

طالع بینی خانه | قوانین
 
بازیابی کلمه عبور | عضویت