شعر دريا
گفتي نمي خواهي که دريا را بلد باشي
اما تو بايد خانه ي ما را بلد باشي
يک روز شايد در تب توفان بپيچندت
آن روز بايد ! راه صحرا را بلد باشي
بندر هميشه لهجه اش گرم و صميمي نيست
بايد سکوت سرد سرما را بلد باشي
يعني که بعد از آنهمه دلدادگي بايد
نامهرباني هاي دنيا را بلد باشي
شايد خودت را خواستي يک روز برگردي
بايد مسير کودکي ها را بلد باشي
يعني بداني " ...مرد در باران " کجا مي رفت
يا لااقل تا " آب - بابا " را بلد باشي
حتي اگر آيينه باشي، پيش آدم ها
بايد زبان تند حاشا را بلد باشي
وقتي که حتي از دل و جان دوستش داري
بايد هزار آيا و اما را بلد باشي
من ساده ام نه؟ ساده يعني چه؟... نمي دانم
اما تو بايد سادگي ها را بلد باشي
يعني ببيني و نبيني!...بشنوي اما...
يعني... زبان اهل دنيا را بلد باشي
چشمان تو جايي است بين خواب و بيداري
بايد تو مرز خواب و رويا را بلد باشي
بانوي شرجي! خوب من! خاتون بي خلخال!
بايد زبان حال دريا را بلد باشي
شيراز رنگ خيس چشمت را نمي فهمد
اي کاش رسم اين طرف ها را بلد باشي
ديروز- يادت هست- از امروز مي گفتم
امروز مي گويم که فردا را بلد باشي
گفتي :" وجود ما معمايي است...." مي دانم
اما تو بايد اين معما را بلد باشي
Untitled 2