سردیس کریمخان
عصر یکی از روزهای سرد پاییز بود، خورشید داشت آرامآرام جای خودش رو به سیاهی شب میداد و من در کنار بخاری نشسته بودم و روزنامهها رو ورق میزدم که ناگهان چشمم به این تیتر خورد:
«سردیس کریمخان زند در شیراز ناپدید شد!» با خوندن این تیتر، اولین مطلبی که به ذهنم خطور کرد سرودن طنز بود و طنز! پس این شما، این هم روحوضی امروز
سردیس کریمخان اگر گم شد و رف ته دیس بپایید که آن گم نکنیم
گر پیر شود گُم خبری نیست، بیا کن جهد که ناگهان جوان گم نکنیم
عمری است زمین گم شده، با چشم بچسب بر جَو و فضا که آسمان گم نکنیم
خشک است زمین و آب کمیاب شده دستی به هوا ببر که نان گم نکنیم
چندی است ژیان از رده خارج شده است هشدار که ارزش ژیان گم نکنیم
شیراز اگر ز دستمان رفت، رَوَد شیرازه بکوش این میان گم نکنیم
تیر از زِهمان پریده و رفته، بیا از تیر مهمتر این کمان گم نکنیم
زند از کفمان رفت بیا حداقل قاآنی و گودعربان گم نکنیم
سردیس اگر رفته تهِ دیس که هست میکوش که تُنگ زعفران گم نکنی
تومان شده بیارزش و کاری بکنید کاین را چو ریال یا قِران گم نکنی
احمد ته طنز خود کم آورد و نوشت ای طنز بیا که واژگان گم نکنیم
Untitled 2