
ـ آيا تا به حال به كسي علاقه مند بوده ايد كه به هيچ وجه مناسب شما نبود ، ولي اين موضوع را ماه ها و يا حتي سالها بعد نيز تشخيص نداديد ؟ ـ آيا شما عيب هاي همسرتان را ناديده مي انگاريد ، به اين دليل كه از توليد تنش در ازدواجتان جلوگيري كرده باشيد ؟
كشف افسانه عشقي شما
ـ آيا تا به حال خود را متقاعد كرده ايد كه عاشق هستيد ، در حالي كه فقط در هوس بوديد ؟
ـ آيا تا به حال به كسي علاقه مند بوده ايد كه به هيچ وجه مناسب شما نبود ، ولي اين موضوع را ماه ها و يا حتي سالها بعد نيز تشخيص نداديد ؟ ـ آيا شما عيب هاي همسرتان را ناديده مي انگاريد ، به اين دليل كه از توليد تنش در ازدواجتان جلوگيري كرده باشيد ؟
ـ آيا شما عادت داريد درام ، تنش و ماجراجويي را با «عشق حقيقي » اشتباه بگيريد ؟
ـ آيا تا به حال به زندگي با كسي كه با شما بدرفتاري مي كرد ، ادامه داده ايد ، فقط به اين دليل كه حفظ ظاهر كرده باشيد ؟
ـ آيا اين موضوع كه احساسات رمانتيك و خيلي قوي تجربه نمي كنيد ، و مدام در رابطه «سر از پا نمي شناسيد »موجب مي شود رابطه اي كه از سلامت كامل برخوردار است را زير سؤال ببريد ؟
ـ آيا كساني را بر مي گزينيد كه با آن ها تفاهم نداريد و از كساني چشم مي پوشيد كه مي توانيد با آن ها تفاهم داشته باشيد ؟
اگر به هركدام از سؤال هاي بالا پاسخ مثبت داده ايد به اين دليل است كه تحت تأثير افسانه هاي عشقي هستيد .
پنج افسانه ي مهلك درباره ي عشق
افسانه هاي عشقي باورهايي نادرست هستند كه بسياري از ما درباره ي عشق و داستان هاي عاشقانه داريم .اين افسانه ها عملاً ما را از انتخاب هوشمندانه باز مي دارند .اين باورها و رفتارها علايمي غلط درباره ي ازدواج هستند كه به سه دليل زير در ما شكل مي گيرند :
ـ تماشاي برنامه هاي تلويزيوني و فيلم ها
ـ خواندن رمان هاي عشقي
ـ عدم وجود آموزش درباره ي عشق
ما آگاهانه يا ناآگاهانه اساس تصميمات خود را در ازدواج بر اين پنج افسانه ي عشقي بنا مي گذاريم .بياييد به اين پنج افسانه ي مهلك درباره ي عشق ، نگاهي بيندازيم .در حالي كه هر يك از اين افسانه ها را مي خوانيد ، از شما تقاضا مي كنم كه نه تنها در روابط فعلي خود ، بلكه در روابط گذشته ي خود نيز تأمل كنيد .
1 ـ عشق حقيقي برهمه چيز فائق مي شود . 2 ـ اگر عشق ، «عشق حقيقي »باشد ، همان لحظه كه فرد را ديديد ، خواهيد دانست . 3 ـ تنها يك عشق واقعي در اين دنيا وجود دارد كه براي شما مناسب است . 4 ـ «همسر مطلوب »شما را از هر لحاظ ارضاء مي كند . 5 ـ جاذبه ي جنسي ، همان عشق است .
افسانه ي عشقي (1)
عشق حقيقي بر همه چيز فائق مي شود
همگي ما در اعماق وجود خود ، به طرزي اسرارآميز اين افسانه را باور داريم ، اگر واقعاً عاشق باشيم ، خوشبخت خواهيم شد و بر تمامي مشكلات فائق خواهيم آمد .
تمرين :به روابط گذشته يا مشكلاتي كه در اوج خود داريد بيانديشيد و جاي خالي را در جمله ي زير پر كنيد .فهرستي از حداقل چندين جمله را كه درباره ي گذشته تان صدق مي كند تهيه كنيد .
ـ اگرعاشق همسر خود باشم ، اين مسئله (مشكل )ديگر اهميتي نخواهد داشت .
ـ اگرعاشق همسر خود باشم ، اين مسئله ..........ديگر اهميتي نخواهد داشت .
ـ اگر عاشق همسر خود باشم ، اين مسئله ............... ديگر اهميتي نخواهد داشت .
مثال :اگر عاشق همسر خود باشم ، ديگر اهميتي ندارد كه :
ـ جاذبه ي جنسي چنداني بين ما وجود ندارد .
ـ او تمام وقت از من انتقاد مي كند .
ـ ما هميشه بر سر اين كه چگونه بچه هايمان را بزرگ كنيم ، دعوا داريم .
ـ زنم مرا تحريك نمي كند .
ـ او شغلي ندارد و دو سال اخير هم بيكار بوده است .
ـ خلق و خوي بدي دارد و يك دفعه منفجر مي شود .
ـ من با بچه هاي او كنار نمي آيم .
ـ او مشكل مي تواند احساساتش را بيان كند .
ـ خانواده اش مرا قبول ندارند .
ـ من بچه مي خواهم ولي او نمي خواهد .
ـ او هنوز نامزد قبلي اش را فراموش نكرده است و نسبت به او احساسات منفي دارد .
ـ او سي سال از من بزرگتر است .
ـ ما در دو نقطه ي مختلف كشور زندگي مي كنيم .
در زير برخي از عواقب باور به افسانه ي عشقي (1)آمده است :
كيمبرلي بيست و هشت ساله و شوهرش ديويد ، سي ساله ، روزي با اميد به نجات ازدواج شان ، پيش من آمدند .آن ها مدت شش سال بود كه با يكديگر زندگي مي كردند ، اما به نظر نمي رسيد كه بدون بحث مداوم ، قادر باشند با يكديگر كنار بيايند .كيمبرلي در حالي كه اشك در چشمهايش حلقه زده بود ، گفت :«من ديويد را خيلي دوست دارم اما او هميشه از من انتقاد مي كند و اين موضوع مرا ديوانه كرده است .از اين كار او بيزارم .من از كيمبرلي خواستم فهرستي از گله و شكاياتي را تهيه كند كه از شوهرشدارد.«ديويد مرد آرام و ساكتي است .او نسبتاً درون گرا است .از معاشرت و نشست و برخاست با آدم ها ، زياد لذت نمي برد ؛ ولي من دقيقاً نقطه ي مقابل او هستم .برون گرا ، پرحرف ، عاشق وقت گذراندن با دوستان و دوستدار زندگي با هيجان .بسياري از اوقات حوصله ام از دست او سر مي رود .به نظر مي رسد كه ما چيزي نداريم كه درباره ي آن با هم صحبت كنيم و من احساس مي كنم مرتباً او را از لاك خودش بيرون مي كشم ».
ديويد با تنش پاسخ داد ، «من هميشه به كيم گفته ام كه من همين طوري هستم .من مي خواهم او را خوشحال كنم ، اما احساس مي كنم او مي خواهد كسي باشم كه نيستم .من همين هستم كه هستم و واقعاً دوست ندارم كه تغيير كنم ».
همين كه بيشتر صحبت كرديم ، متوجه شدم كه كيمبرلي به اين علت با ديويد ازدواج كرده بود كه به دنبال ثبات در زندگي اش بوده است .نامزد قبلي كيمبرلي به او خيانت كرده بود .ذهن او چنان مشغول اين موضوع بود تا مطمئن شود ديويد مرد خوبي است كه هرگز فرصت اين را پيدا نكرده بود از خود بپرسد آيا آن ها با هم تفاهم دارند يا خير .كيمبرلي و ديويد اختلافات زيادي در سبك زندگي ، خلق و خوي و شخصيت با يكديگر داشتند و غير ممكن بود كه زندگي هماهنگي داشته باشند .آن ها يكديگر را خيلي دوست داشتند اما اين عشق براي خوشبختي آنان كافي نبود .
كيمبرلي به افسانه ي عشقي (1)اعتقاد داشت كه :«عشق حقيقي بر همه چيز فائق مي آِيد »و رابطه اش را با ديويد ادامه داده بود ؛ به اميد اين كه اگر ديويد را بيشتر دوست داشته باشد ، او تغييرخواهد كرد و هرگز اين امكان را در نظر نگرفته بود كه ديويد تغيير نكند ، به اين علت كه نمي خواست تغير كند .او سعي مي كرد همسر ايده آل باشد و بر اين باور بود كه عشق او مي تواند ديويد را تغيير دهد .
متأسفانهباور به اين افسانه ي عشقي مي تواند براي شما دلي شكسته و حتي ضرر جسماني به همراه داشته باشد ، زيرا شما را متقاعد مي كند در رابطه اي باشيد كه سالم نيست .كساني كه اعتماد به نفس پاييني دارند و گذشته اي مملو از ناديده انگاشته شدن يا آزار و اذيت ديدن ، بيشتر خود را در روابط مسمومي قرار مي دهند كه بيرون آمدن از آن برايشان مشكل است .اين گونه افراد مدام خود را متقاعد مي كنند كه اگر موافق شوند همسر خود را بيشتر دوست داشته باشند ، رفتارنامطلوب آن ها از بين خواهد رفت و با عشق جايگزين خواهد شد . اما اين دامي بيش نيست .اختلافات رفتاري همسر شما تحت كنترل نيروهايي است كه هيچ گونه ربطي به مهر ورزيدن يا نورزيدن شما ندارد .
آيلين پنجاه و چهار ساله ، به مدت سي و يك سال بود كه با رائول ، شصت ساله ، ازدواج كرده بود .رائول يك الكلي بود كه خشم و عدم مسئوليت پذيريش ، آيلين و سه بچه ي آن ها را شكنجه كرده بود .آيلين پس از خواهش و تمنا از شوهرش كه براي ترك اعتيادش كمك بگيرد ،با اين حقيقت رو به رو شد كه در تمام مدت، مشكل رائول را ناديده مي انگاشته است .به اين اميد كه اوضاع بهتر شود .او سرانجام موفق شد كه اين ازدواج را ترك كند .دو سال پيش از طلاق ، براي مشاوره و كمك گرفتن در حالي كه احساس افسردگي مي كرد ، پيش من آمد .وقتي از آيلين پرسيدم كه چه چيز او را اذيت مي كند گفت :« احساس مي كنم گناهكارم »
پرسيدم :«احساس گناه به دليل ترك شوهرت ؟ »
آيلين در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود گفت :«نه فقط به اين دليل كه از او جدا شوم .بلكه به دليل آن كه بيشتر تلاش نكردم تا او را نجات دهم . احساس مي كنم كه او را تنها گذاشتم .شايد اگر بيشتر به جلسات گروه درماني انجمن الكلي هاي گمنام رفته بودم ، مي توانستم موفق شوم او را بهتر درك كنم و او نيز از مشروب خواري خود دست مي كشيد ، يا شايد اگر با او مهربان تر بودم و اسباب رضايت او را بيشتر فراهم مي كردم ، او مشروب خوردن را ترك مي كرد ».
هر چه بيشتر صحبت كرديم ، بيشتر مشخص شد كه آيلين هنوز خود را به دليل شكست در نجات ازدواج اش تنبيه مي كرد .مادر آيلين هميشه به او گفته بود :«زن خوب در سختي و آسايش در كنار شوهرش مي ماند »بنابراين آيلين احساس مي كرد همسر نالايقي است .افسردگي آيلين به دليل باور به افسانه ي عشقي (1)بود .به اين معنا كه اگر او رائول را بيشتر دوست داشته بود ، رائول از اعتياد خود دست مي كشيد . واقعيت عشق با يك افسانه ، بسيار فرق دارد .عشق پايه و اساس يك ازدواج خوب است اما اگر قرار باشد كه رابطه زنده بماند و رشد كند به چيزي به مراتب بيش از عشق احتياج دارد . 1ـ ................................ 2-................................ 3-................................ 4-................................ 5-................................ 6-................................ 7-................................ 8-................................ 9-................................ 10-............................... 1 ـ شما از رو به رو شدن با مشكلات زندگي خود و يا ارائه ي راه حل هاي اين مشكلات با گفتن اين جمله به خود اجتناب مي كنيد كه :«اگر ما عاشق يكديگر باشيم ، هيچ يك از مشكلات و تفاوت هاي ما اهميت چنداني نخواهند داشت ». 2-شما با گفتن اين جمله به خودتان كه :«اگر بيشتر به او مهر بورزم ، او تغيير خواهد كرد »در روابط خالي از مهر و خشونت بار ، خواهيد ماند . 3 ـ از لحاظ روحي خود را زجر مي دهيد و هنگامي كه ازدواج نمي تواند موفق شود با گفتن اين جمله به خود ، خود را مقصر مي دانيد كه :«اگر بيشتر او را دوست مي داشتم ، توانسته بودم رابطه را حفظ كنم ».
واقعيت افسانه ي عشقي (1)چنين است :
عشق براي موفقيت يك ازدواج كافي نيست ،به اين معنا كه رابطه به تفاهم و تعهد نيازمند است .
حقيقتي تلخ اين است كه تنها تعداد كمي از روابط به اين دليل كه دو طرف يكديگر را به اندازه ي كافي دوست ندارند ، پايان مي پذيرد .رابطه به اين دليل پايان مي پذيرد كه آن دو با هم تفاهم ندارند .
من اين موضوع را به واسطه ي تجارب تلخ خود مي دانم .مانند بسياري از مردم كه همسر مناسبي ندارند ، من هم سعي مي كردم عدم تفاهم را با سعي و تلاش بيشتر و با شدت هرچه تمامتر عشق ورزيدن ، جبران كنم .اما در پايان باز تفاهم كافي براي زندگي و آرامش و خوشبختي نداشتيم .سال ها خود را سرزنش مي كردم كه اگر بيشتر مهر ورزيده بودم ، تفاوت هايمان ديگر مهم نمي بود اما حال مي دانم كه اشتباه فكر مي كردم .البته كه تفاوت ها اهميت دارند . گاه به آن ميزان كه زندگي هيجان انگيزتر بشود ، اما بيشتر موارد به اين منجر مي شود كه رابطه را ناسالم و نارضايت بخش مي كند .در سرتاسر باقي مانده ي مقاله با جزئيات بيشتري به اين موضوع خواهيم پرداخت كه آيا با شخص مقابل تفاهم داريد يا خير ؟
افسانه ي عشقي (2)
وقتي عشقي ، عشق حقيقي باشد همان لحظه كه فرد را ديديد ، خواهيد
دانست .
وقتي يك فيلم رمانتيك را تماشا مي كنيد ، اين موضوع را مي بينيد .
وقتي به يك آهنگ گوش مي دهيدف،آن را مي شنويد .
وقتي كه هنوز مجرد هستيد ، درباره اش خيالبافي مي كنيد .
عشق در نگاه اول
فكر مي كنم همه به طرزي پنهاني ، عشق در نگاه اول را باور داريم .اين عقيده كه :«اگرعشق ، عشق حقيقي باشد ، همان لحظه ي اول كه او را ملاقات كرديم ، خواهيم دانست »ممكن است انواع ديگري از عشق نيز وجود داشته باشند .اما برطبق اين افسانه ي عشقي «عشق حقيقي »عشقي است كه مثل رعد و برق شما را ذوب كند .
به ياد مي آورم دختر جواني بودم و اين افسانه را براي اولين بار شنيدم ، انتظار لحظه اي را مي كشيدم كه به طرزي رمانتيك از خود بي خود شدم ، لحظه اي كه در چشمان مردي نگاه مي كنم و در يك چشم به هم زدن در مي يابم كه او شريك مادام العمر زندگي من است .همانطور كه در ترانه ي عاشقانه ي فيلم و نمايشنامه ي معروف «اقيانوس آرام جنوبي »آمده است ، «انتظار غروب افسون شده اي را مي كشيدم كه در آن عشق واقعي خود را در آن سوي اتاقي پر ازدحام ، پيدا مي كنم »هرگونه احساس ديگري كمتر از اين نوع ادراك و دريافت روحي قوي ، فقط تقليدي بي مزه و احمقانه از احساسي بود كه فكر مي كردم همان عشق واقعي است .
مي توانيد اين نوع جذب شدن (جاذبه ي فوري )را «عشق در نگاه اول » بناميد .اگر به افسانه ي عشقي (2)باور داشته باشيد ، مشكلات احتمالي زير را خواهيد
مي توانيد اين نوع جذب شدن (جاذبه ي فوري )را «عشق در نگاه اول » بناميد .اگر به افسانه ي عشقي (2)باور داشته باشيد ، مشكلات احتمالي زير را خواهيد داشت :
1 ـ شما آن چنان به جاذبه اي كه بين شما به وجود آمده است مي پردازيد كه از بررسي ديگر قسمت هاي رابطه باز مي مانيد .
آيا شما يك «معتاد عشق در نگاه اول »هستيد ؟
الكسيا يك زن سي و شش ساله ي ريز نقش و جذاب بود كه يك مغازه ي لباس بچه داشت .يك روز پيش من آمد تا درباره ي ازدواجش با كنت تصميم بگيرد.الكسيا اين طور شروع كرد :«اعتراف مي كنم كه انتخاب هايم در گذشته خيلي خوب نبوده اند .به نظر مي رسد كه به مردهايي پر زرق و برق و مهيج كه آخر سر هم به من خيانت مي كنند يا مرا ترك مي گويند وي يا به نوعي به من صدمه مي زنند ،علاقمند مي شوم .اين مردها در ابتدا خيلي جذاب به نظر مي رسند ، به طوري كه شديداً عاشق مي شدم و سپس يك دفعه صدمه مي ديدم ».
«پارسال ترجيح دادم كه براي هميشه قيد ازدواج را بزنم تا اينكه با كنت ملاقات كردم .او پسر خاله ي يكي از دوستان خوب من است و چند نفر از ما تصميم گرفتيم آخر هفته ها را با هم بگذرانيم .من از همان روز اول از كنت خوشم آمد ، اما هيچ وقت به ازدواج با او فكر نمي كردم .چون او به درد من نمي خورد .ما واقعاً دوستان خانوادگي خوبي شديم .بعضي اوقات تلفني با هم حرف مي زديم .خيلي چيزها را كه هرگز به كسي نمي گفتيم ، با يكديگر در ميان مي گذاشتيم .هفته اي يكبار به هم زنگ مي زديم و بيشتر جمعه ها به كوهستان مي رفتيم».
«ناگهان يك روز وقتي كه از كوهستان بر مي گشتيم ، كنت جلو آمد و به من گفت ماه ها مي خواسته است به خواستگاري من بيايد .او همچنين گفت كه به من علاقه مند شده است ».
من از الكسيا پرسيدم :«چه احساسي داشتي ؟»
او جواب داد :«واقعاً گيج و هيجان زده شده بودم .ترسيده بودم .كنت قرار بود يك دوست باشد ، نه يك همسر .من نمي توانم تصور كنم كه او شوهرم باشد ».
پرسيدم :«تصور تو از شوهر آينده ات چيست ؟ »
الكسيا در حالي كه به طرز كنايه آميزي به اين سؤال پاسخ مي داد ، كمي شرمگين به نظر مي آمد :«چطور بگويم ؟ تصور من از شوهر آينده ام مردي است كه مرا يك دل نه صد دل عاشق خود كند .
گفتم :«الكسيا ، رابطه ات با كنت سالم به نظر مي آيد .من فكر مي كنم كه تو نمي داني عشق سالم چگونه احساسي است ».
الكسيا آن چنان به افسانه ي «عشق در نگاه اول »باور داشت كه احساسات در حال رشدش نسبت به كنت را باطل مي پنداشت .او نمي توانست باوركند ، چيزي كه ظرف پنج دقيقه ي اول ملاقاتش با كسي او را «كله پا »نكند ، عشق باشد .نظير بسياري از «معتادان عشق در نگاه اول »الكسيا نمي توانست عشق راستيني را كه ميان او و كنت در حال شكل گيري بود ، شناسايي كند و اولين رابطه ي سالم زندگي اش را خراب كرده و از دست داد .
معتادان به «عشق در نگاه اول »بيشتر نقاظ ضعف شخصيتي فرد را جستجو كرده و چشمان شان را به روي تمام نكات مثبت او مي بندند . 2 ـ به شروع هاي آنچناني معتاد مي شويد و فرصت هاي ديگر را براي عشق واقعي و پر دوام از دست مي دهيد .
عشق در نگاه اول چيست ؟
اين چيست كه وقتي شما كسي را براي اولين بار ملاقات مي كنيد ، تكانتان مي دهد ؟ اگر اين عشق نيست ، پس چيست ؟
ـ هوس در نگاه اول :شما جاذبه جنسي خاصي نسبت به فردي از جنس مخالف در خود احساس مي كنيد و سپس بسيار بيشتر از آن چيزي كه عملاً وجود دارد ،دچار عواطف و احساسات مي شويد .شما نه به اين دليل كه عاشق شده ايد ، بلكه به اين دليل كه تحريك شده ايد مدام به او فكر مي كنيد . جاذبه جنسي شديد به خصوص با كسي كه با تصوير ذهني شما از همسر مطلوب مطابقت دارد ، به سادگي با عشق اشتباه گرفته مي شود .خصوصاً اگر شما به دنبال يك اوج احساسي لحظه اي باشيد ، اما اين اوج احساسي يا « هوس در نگاه اول »غالباً به دنبال شكست رابطه ، يك «حضيض احساسي » يا سرخوردگي را با خود به همراه خواهد آورد .
ـ شيفتگي با تصوير آن ها :بعضي اوقات ، وقتي به كسي علاقه مند مي شويد ، عاشق او نيستيد ، بلكه عاشق تصوير او هستيد :«چه قيافه اي دارد »؛ « چه كاره است »؛ «چقدر پول دارد »؛ «چه ماشيني سوار مي شود »؛ « چه كارهايي در زندگي انجام داده است ».شما از تمامي اين چيزها در سرتان رويايي مي سازيد و ماهيت فرد را ناديده مي گيريد :«خواستگار من دكتر است !»«نامزدم هيكلي فوق العاده دارد ».
گذشته از اين آيا ممكن است كسي را ملاقات كنيد و در همان لحظه احساس كنيد كه او همسر مطلوب شماست و اشتباه نكرده باشيد ؟ زوج هايي وجود دارند كه سي سال با هم زندگي كرده اند و مي گويند كه در همان ملاقات اول ، مي دانستند كه همسر مطلوب خود را يافته اند .آيا اين همان «عشق در نگاه اول »نبوده است ؟ دوست دارم اين موضوع را اينطور تلقي كنم كه آن ها جاذبه اي قوي و ارتباطي روحي را تجربه كرده اند كه سپس آن را به رابطه اي قوي و موفق بدل ساخته اند .آنان در نگاه اول وجود چيزي را در يكديگر تشخيص داده اند ، اما عشق حقيقي ميان آن دو ، مي بايست در طول ساليان شكل گرفته باشد .
واقعيت افسانه ي عشقي (2)چنين است :
براي دلباختگي يك لحظه كافي است ، اما «عشق حقيقي »به وقت نياز دارد .
تصور كنيد كه در يك شب سرد ، در كلبه اي نشسته ايد .مي خواهيد آتش روشن كنيد تا خود را گرم كنيد .براي اين كار ميان روزنامه و هيزم ، حق انتخاب داريد .اگر درباره ي اين كار تجربه ي كافي داشته باشيد ، پاسخ اين سؤال را مي دانيد :روزنامه سريعتر مي تواند شعله بزرگي درست كند ، اما سريعتر هم خاموش مي شود .هيزم ممكن است به مدت زمان طولاني تري نياز داشته باشد تا شعله ور شود ، اما به آرامي و يكنواخت مي سوزد .
من بسياري از مردم را ديده ام كه به اشتباه در ابتداي روابط به دنبال همان شعله ي ناگهاني هستند ،به جاي آنكه به دنبال همسري باشند كه بتوانند با او رابطه اي پر دوام و محكم را بسازند ، از جمله خودم .نمي گويم كه شما نمي توانيد هر دو را داشته باشيد ،همانطور كه مي توان هم روزنامه و هم هيزم را براي درست كردن آتش ، استفاده كرد.اما اگر متوجه شده ايد كه مدام كساني را انتخاب مي كنيد كه براي شما نامناسب اند شايد بهتر باشد به دنبال «آقا يا خانم هيزم »برويد و از «خانم يا آقاي باروت »برحذر باشيد .
بايد به ياد داشته باشيد كه عاشق شدن ساده است ، اما ايجاد يك رابطه ي سالم ، مستلزم كار سخت است .
افسانه ي عشقي (3)
تنها يك عشق واقعي در دنيا وجود دارد كه براي من مناسب است .
در هررابطه اي ، زماني فرا مي رسد كه از خود مي پرسيم :
آيا آن مرد همان شوهر ايده آل من است ؟
يا
آيا آن زن همان همسر ايده آل من است ؟
قسمتي از مشكل ما در پاسخ به اين سؤال ، مربوط به كلمه ي همان است . چرا كه اين پيش فرضي را براي شخص قرار مي دهد كه فقط و فقط در اين دنيا يك همسر مناسب وجود دارد و اين كه ما بايد همان يك نفر را پيدا كنيم و گرنه خوشبخت نخواهيم شد .هيچ كس حتي اگر شبيه آن فرد نيز باشد ، پذيرفته نيست .ما بايد مطمئن شويم كه عاشق «همان »يك نفر شده ايم .
بنابراين وقتي مجرديم ،با نگاهي ترديد آميز از گذرگاه زندگي عبور مي كنيم : هر شريك بالقوه را زير ذره بين به دقت معاينه مي كنيم .هرعيب او را به عنوان مدركي دال بر اين كه او «همان »نيست ، مي گيريم .آن « همان »بايد بهتر حرف بزند ، دو بچه از ازدواج قبلي اش نداشته باشد ، بيشتر پول در بياورد ، ده پوند اضافه وزن نداشته باشد .اما در اين تلاش خود به منظور اجتناب از اشتباه و از دست ندادن همان چه بسا كه غالباً خود را از تجربه ي عشق واقعي و ازدواجي سالم ، محروم مي كنيم .
وقتي به ازدواج با كسي فكر مي كنيم به خصوص در شرايط دشوار ، به طرزي پنهاني از خود مي پرسيم :«آيا همان همسر مطلوب من است ؟ »يا «آيا شخص ديگري نيز وجود دارد كه با او خوشبخت تر باشم ؟ »
عواقب باور به افسانه ي عشقي (3)
تامي ،مهماندار هواپيما ، سي و چهار ساله ، خوش رو و جذاب است كه يك روز به اميد درك اين موضوع كه چرا نمي تواند با كسي ازدواج كند ، به يكي از سمينارهاي من آمده بود .او گفت :«نمي دانم چه مشكلي دارم ؟ تمام دوستانم ، يا ازدواج كرده اند و يا نامزد دارند ، اما به نظر مي رسد كه من نمي توانم كسي را انتخاب كنم كه برايم مناسب باشد ».
از او پرسيدم :«آيا كسي به تو پيشنهاد ازدواج داده است ؟ »
او جواب داد :«موضوع همين است .مرتباً مردهاي زيادي به من پيشنهاد ازدواج مي دهند كه به من علاقه مند هستند .درابتدا شوق و اشتياق زيادي نسبت به آن ها احساس مي كنم ، اما ظرف يك يا دو ماه سرد مي شوم و آن ها را رد مي كنم .پارسال فكر مي كردم ، سرانجام كسي را پيدا كرده ام كه بتوانم زندگي ام را با او شروع كنم .ما به مدت چند ماه با هم نامزد بوديم ، در ابتدا همه چيز خوب و مطلوب بود ، اما بعد ،چيزهاي كوچكي از او مرا اذيت مي كرد و تمام چند ماه گذشته ،مدام دعوا كرديم تا سرانجام نامزدي مان به هم خورد ».
همين كه بيشتر با تامي صحبت كردم ،فهميدم كه او بسيار ، «كمال گرا » است .از ديد او ، يك ازدواج مطلوب رابطه اي است كه در آن هيچ اختلافي نباشد .مهمتر از همه ،اينكه هيچ چيز درباره ي همسرش وجود نداشته باشد ، كه او نپسندد.تامي با ايمان به افسانه ي عشقي (3)بزرگ شده بود ، «يك جاي دنيا مرد مطلوب منتظر اوست و تنها اوست كه مي تواند خوشبختش كند و بس »به همين دليل هم به مجرد اين كه در روابطش چالشي پيدا مي شد، به طرزي ناخودآگاه با مقايسه كردن نامزد خود با همان آقاي مطلوب جا مي زد و طبعاً همگي در اين آزمون مردود مي شدند و در اين ميان او هيچ وقت اين فرصت را پيدا نمي كرد كه به كسي علاقمند بشود و ازدواج كند .
من به تامي كمك كردم تا منشأ و خاستگاه تصوير غير واقعي خود را از مرد مطلوب درك كند كه او را از داشتن هرگونه رابطه ي واقعي بازداشته بود . سه ماه بعد ، نامه اي از او دريافت كردم در آن گفته بود با نامزد قبلي خود، ازدواج كرده است .از اين كه اين بار او را تا بدين حد متفاوت يافته بود ، متعجب بود :«او همان شخص قبلي است و اين من هستم كه انتظار ندارم او خيلي مطلوب باشد .اين موضوع براي من دوست داشتن او را همانطوري كه هست ، ساده تر كرده است » .
دومين ايرادي كه به افسانه ي عشقي (3)وارد است اين است ، كه شما را از شروع مجدد ، پس از پايان رابطه به دلايلي چون :طلاق يا مرگ باز مي دارد ؛ روابطي كه اميدوار بوديد يك عمر ادامه پيدا مي كردند .اگر فقط به يك عشق حقيقي باور داريد و سپس آن يك نفر را از دست بدهيد ، بقيه ي عمرتان را با قلبي تنها و مطمئن از اين كه هيچ كس ديگري نمي تواند جايگزين همسرتان باشد ،خواهيد گذراند .
چندين سال پيش زني را ملاقات كردم كه در اينجا او را دوريس مي نامم .در آن زمان دوريس شصت و يك ساله بود و مدت دو سال بود كه پس از چهل سال زندگي مشترك ،بيوه شده بود .شوهرش مدت ها با سرطان دست و پنجه نرم كرده بود .دوريس چند سال گذشته را صرف اين كرده بود كه خود را به زندگي بدون او ،وفق دهد .حال ، فاميل و دوستانش او را تشويق مي كردند كه دوباره با مردي ازدواج كند .او در مقابل اين موضوع مقاومت مي كرد و علاقه اي نشان نمي داد .
هنگام ناهار به من توضيح داد كه :«من عشق و زندگي خود را داشته ام .ما سال هاي زياد ، زندگي فوق العاده اي داشتيم .چرا براي پيدا كردن كسي كه وجود ندارد تا جايگزين شوهرم شود ، اين طرف و آن طرف بروم ؟ انسان فقط مي تواند يك عشق حقيقي را در تمام طول عمر خود به دست بياورد ».
من به دوريس توضيح دادم كه يك همسر جديد هرگز جايگزين شوهر مرحوم او نخواهد شد .اما مي تواند فرصتي به او بدهد تا زندگي جديد و متفاوتي را تجربه كند .دوريس با تعلل گفت :«نمي دانم ، فكر مي كنم براي اين كار ،خيلي پير شده ام »
شش ماه گذشت .دوريس به من تلفن كرد:«فكر مي كنم به كمك احتياج دارم ».موضوع از اين قرار بود كه يك آقاي شصت و چهار ساله به نام ساول ، با او از طريق يك مؤسسه خيريه كه دوريس با آن همكاري مي كرد ، آشنا شده
بود.ساول پانزده سال بود كه از همسرش جدا شده بود ، اما هرگز زني را پيدا نكرده بود كه در زندگي اش با او سهيم شود ، تا آنكه دوريس را ديده بود . دوريس توضيح داد :«او مي خواهد با من ازدواج كند .موضوع اين است كه من هم به او علاقه مند شده ام .مدت چهار ماه است كه همديگر را مي شناسيم.ابتدا من به او به ديده ي يك همكار در برنامه هاي اجتماعي نگاه مي كردم .حال او از ازدواج صحبت مي كند و وقتي موضوع ازدواج را پيش مي كشد ، نفسم بند مي آيد و همه اش به اين موضوع فكر مي كنم كه اين ازدواج تا چه حد با ازدواج قبلي ام متفاوت خواهد بود .از اين كه دوباره شوهر دارم ، خوشحالم .آخر مگر من با او چه كار كرده ام ؟ ».
با لبخند به او پاسخ دادم :«به او مهر ورزيده اي، اما نه به طرزي كه شوهرت را دوست داشتي ، بلكه به طرزي جديد و متفاوت ، چيز فوق العاده اي درباره ي عشق وجود دارد :شما مي توانيد در حالات متفاوت آن را تجربه كنيد .
دوريس با خجالت پرسيد :«منظور شما اين است كه مسئله اي نيست او را دوست داشته باشم ؟ »
من به او اطمينان خاطر دادم كه هيچ مسأله اي نيست .
آن ها دو ماه بعد ،ازدواج كردند و به طرز باشكوهي خوشبخت هستند .هر چند وقت يكبار ،دوريس به من زنگ مي زند و از زندگي اش مي گويد :« غافلگير شده ام .شوهرم را خيلي دوست داشتم .اما ساول را هم به همان اندازه ، ولي به گونه اي متفاوت ، دوست دارم .چه كسي مي توانست فكر كند كه يك مادر بزرگ هم فرصت دوباره اي داشته باشد ؟ ».
چيزي نمانده بود كه دوريس يك زندگي فوق العاده را با ايمان به افسانه عشقي (3)، از دست بدهد .افسانه عشقي (3)مي گفت كه فقط يك عشق حقيقي وجود دارد .
براي شما همسران بالقوه مناسب زيادي وجود دارند . 1 ـ همسر خود را با آن تصوير رويايي مقايسه مي كنيد كه از همان يك نفر در سر خود ساخته ايد .از درك منحصر به فرد بودن آن شخص ، باز مي مانيد . 2 ـ باور به افسانه عشقي (3)ما را از شروع يك زندگي جديد ، پس از آن كه زندگي قبلي پايان پذيرفته است ، باز مي دارد .
واقعيتي كه درمقابل افسانه ي عشقي (3)وجود دارد اين است كه :
اين امكان وجود دارد كه عشق حقيقي را با بيش از يك نفر تجربه كنيد . شريك هاي بالقوه زيادي وجود دارند كه مي توانيد با آن ها خوشبخت شويد .
نمي توانم به شما بگويم چه تعداد شريك بالقوه براي شما روي زمين زندگي مي كنند ، اما قوياً باور دارم تعداد امكاناتي كه شما بتوانيد خوشبختي و عشق را تجربه كنيد ،محدود به يك شخص نمي شود .من از تجربيات شخصي خود مي دانم كه قلب يك انسان ظرفيت فوق العاده اي براي عشق ورزيدن دارد و اينكه ما مقدارعشقي را كه اجازه مي دهيم در زندگي از آن بهره مند شويم محدود مي كنيم ،فقط به اين دليل كه به افسانه هاي عشقي باور داريم .باور دارم كه اگر دو نفر را سرگردان در يك جزيره ي متروك رها كنيد ، به طوري كه مجبورباشند باقي عمرشان را با هم بگذرانند ، به احتمال بسيار قوي ،همسران خوبي خواهند شد .درحالي كه ممكن است تصوير فوق ، لزوماً روياي رمانتيك شما از يك زندگي مطلوب نباشد .اما به طرز خوبي اين نكته را به تصوير مي كشد كه عشق ورزيدن به تنهايي آن قدر لذت بخش است كه اگر فقط به ما فرصت داده شود ،راه هايي براي دوست داشتن انسان هايي كه فكر نمي كرديم آن ها را دوست داشته باشيم ، پيدا خواهيم كرد .
هر عشق حقيقي ، قلبمان را در مسيري متفاوت رشد مي دهد و هررابطه اي به گونه اي به ما خدمت مي كند .آيا اين بدان معنا است كه اهميتي ندارد شما با چه كسي ارتباط داريد ؟ «البته كه نه ».درواقع اين موضوع ، مسئله ي تفاهم را خيلي مهم تر مي كند .پيدا كردن همسري كه با او تفاهم داشته باشيد ،فرمول يك رابطه ي سالم و پردوام است .
افسانه ي عشقي (4)
همسر ايده آل ،شما را از هر لحاظ ارضاء مي كند .
فرض كنيد براي شغل مورد علاقه تان يك مصاحبه داريد .ازشخصي كه احتمالاً شما را استخدام مي كند تا برايش كار كنيد ،مي پرسيد :مي توانيد درباره ي اين شغل بيشتر برايم توضيح بدهيد ؟ ».
«اساساً از شما انتظار دارم تمامي نيازهاي مرا برآورده كنيد .من از شما توقع دارم كه بدانيد خواسته ي من از شما چيست ،حتي وقتي كه به شما نمي گويم چه مي خواهم .از شما مي خواهم كه ذهن مرا بخوانيد و تمام توقعات پنهاني مرا دريابيد و آن ها را به زبان بياوريد .از شما مي خواهم هنگامي كه سردرگم هستم ، تمام جواب ها را بدانيد و زماني كه غمگينم ، مرا خوشحال كنيد و دراوقاتي كه اعتماد به نفسم را از دست داده ام ،كاري كنيد تا نسبت به خودم احساس بهتري داشته باشم .البته اين توقع را نيز از شما دارم كه هر وقت حوصله ام سر مي رود ،
همواره مرا سرگرم كنيد .درضمن بايد از تمامي علايق من نيز لذت ببريد ، به طوري كه بتوانيد همراهي مطلوب براي من باشيد ».
مطمئنم كه شما نيز بر اين باوريد كه چنين توقعاتي عجيب و غريب هستند . صرف نظر از اين كه چه مقدار به شما حقوق خواهند داد ، باز نمي تواند شما را وسوسه كند تا خود را در چنين موقعيت پرفشار و ناممكني قرار بدهيد . گر چه اين داستان كمي اغراق آميز است ، اما حقيقت اين است كه بسياري از ما در زندگي به طرزي ناخودآگاه از همسر خود ، اين توقع را داريم كه هر نياز ما برآورده كند و هنگامي كه اين كار را نمي كند ، از او دلسرد و منزجر مي شويم .من اين پديده را متهم كردن ديگران مي نامم .به خصوص هنگامي كه خود نيز از پاره اي نيازهايتان آگاه نيستيد و طبيعتاً قادر نخواهيد بود تا آن نيازها را با صراحت بازگو كنيد .
عواقب منفي باور به افسانه ي عشقي (4):
همين كه در دفترم نشستم آندريا اعلام كرد :«من فكر مي كنم بايد از شوهرم جدا شوم »او از من وقت قبلي گرفته بود تا درباره ي ازدواجش كه دچار بحران بزرگي شده بود ، صحبت كند .آندريا بيست و هفت ساله ، زيبا و ورزشكار بود .او دو سال بود كه با بنيامين ازدواج كرده بود .
پرسيدم :«خوب ، مشكل چيست ؟ »
آندريا جواب داد :«نمي دانم ، زياد خوشحال نيستم .فكر مي كردم ازدواج بهتر از اين ها باشد .اين كه چيزهايي را براي من عوض كند .اما به نظر مي آيد كه هيچ تغييري اتفاق نيفتاده است و من ديگر اميد خود را از دست داده ام ».
از او پرسيدم :«فكر كردي ازدواج چه چيزي را بايد تغيير بدهد ؟ »
او جواب داد :«فكر مي كردم مي تواند اعتماد به نفس ، وضوح و هدفمندي بيشتري به زندگي ام بدهد .اما به جاي آن فقط بيشتر گيج شده ام ».
به او گفتم :«بيا درباره ي بقيه ي زندگي ات صحبت كنيم .شغلت چيست ؟»
«خوب ،درحال حاضر ، بي كارم ، شش ماه پيش يك شغل داشتم ، اما استعفا دادم .به دليل آن كه كارم را دوست نداشتم .من واقعاً نمي دانم چه كاري را دوست دارم .همه اش فكر مي كنم اگر از اين ازدواج بيرون بيايم ، احساس بهتري خواهم داشت ».
«آيا گله و شكايت به خصوصي از بنيامين داري ؟ »
آندريا بعد از يك دقيقه فكر كردن گفت :«نه ، او واقعاً با محبت و دوست داشتني است .فقط مرا خوشحال نمي كند ».
بعد از كمي صحبت با آندريا كاملاً واضح بود كه مشكل رابطه ي آن ها ، شوهرش نبود ، بلكه خود آندريا بود .او هيچ هدفي در زندگي اش نداشت . او با بنيامين ازدواج كرده بود به اميد آن كه تمام خلأهاي دروني او را پر كند و اعتماد به نفس پايينش را بالا ببرد .اما اين وظيفه ي خود او بود ، نه بنيامين .به جاي آن كه به دنبال شغل باشد ، يا تحصيلاتش را تمام كند ،روزها را به اين مي گذراند كه به سالن ورزشي برود يا تلويزيون تماشا كند .
آندريا يك زن لوس و خودخواه بود كه هرگز بزرگ نشده بود .اما صرف نظر از اين كه چقدر بنيامين او را دوست مي داشت ، نمي توانست خلأهاي دروني او را پر كند .چون هنوز از درون احساس خلأ مي كرد ، فرض را بر اين مي گذاست كه ازدواج او را ارضاء نكرده است .حقيقت اين بود كه بنيامين شوهر خوبي براي آندريا بود ، اما آندريا با خودش خيلي خوب نبود . عدم رضايت او از ازدواج نبود ، بلكه از خودش بود .
اين رؤيا كه عشق حقيقي همه مشكلات را حل مي كند ، رويايي مهلك است . اين رويا مي تواند باعث شود كه شما رابطه ي خوب خود را پايان بدهيد ، با اين چشم داشت كه همسرتان كاري را براي شما انجام دهد كه بايد خودتان انجام بدهيد .
اگرپيش از ازدواج احساس تهي بودن مي كنيد ، پس از ازدواج نيز به همان اندازه ، احساس تهي بودن خواهيد كرد .
اشكال ديگري كه باور به اين كه همسر مطلوب تمام نيازهاي شما را برآورده مي كند ،اين است كه به او فشار مي آوريد تا براي شما همه چيز باشد . بارها و بارها شنيده ام كه زنان از اين موضوع شكايت دارند كه اي كاش شوهرشان به جاي آن ها به خريد مي رفت و از پرسه زدن در مغازه هاي عتيقه فروشي نيز لذت مي برد و يا از تغيير دكوراسيون خانه خوشش مي آمد . سال ها طول كشيد تا بفهمم كه ما زن ها احتياجاتي داريم كه مردها نمي توانند و نبايد هم برآورده كنند .نيازهاي احساسي مثل :عشق ،محبت ، دوستي و غيره جزء اين نيازها محسوب نمي شوند .منظورم نيازهايي است كه زن ها مي بايست از برآورده كردن آن ها ، حتي لذت نيز ببرند .خانم ها ، اين حقيقت را بپذيريد .بيشتر شوهرها هرگز از مشاركت در تغيير دكوراسيون خانه ، مهماني تولد بچه ها ، جوركردن نمونه هاي پارچه براي يك كاناپه جديد ، يا ساعت ها اين طرف و آن طرف گشتن در فروشگاه هاي بزرگ ، آن گونه كه ما زن ها لذت مي بريم ، لذت نخواهند برد .اينها نيازهايي هستند كه به طرزي بهتري ، توسط زنان ديگر برطرف مي شوند .
به نظرمي آيد كه مردها در اين زمينه ، توقعات كمتري نسبت به ما زن ها داشته باشند.اما مردها هم به سهم خود دلسردي هايي را تجربه مي كنند ، به اين دليل كه ما زن ها تمامي نيازهايشان را برآورده نمي كنيم .جفري چند سال پيش ، اين مرحله را تجربه كرد و در اين كه آيا من براي او مناسب هستم يا نه ، دچار ترديد شد .من تا سر حد مرگ وحشت زده شده بودم ، اما همين كه درباره ي اين موضوع صحبت كرديم ، معلوم شد كه نگراني هاي او بيشتر حول يك موضوع دور مي زنند :ورزش ، او از لحاظ ورزشي بسيار با استعداد بود و به تمام ورزش ها عشق مي ورزيد .گر چه من هم از ورزش لذت مي برم ، اما به نحوي گرايش دارم كه چيزهاي ديگري را در زندگي خود ،در اولويت قرار دهم .هرچه بيشتر درباره ي آن صحبت كرديم ، جفري بيشتر مطمئن شد كه افسانه ي عشقي اوست كه مي گويد :
«زن مطلوب زني است كه با او بيرون برود و يك توپ بيسبال را با او به اين طرف و آن طرف بيندازد و آخر هر هفته با او راكت بال بازي كرده و به طور جدي بدنسازي نيز كار كند ».جفري خود را از همگي اينها محروم كرده بود ،زيرا مي خواست من هم مانند او ، اين چيزها را انجام بدهم .او اعتراف كرد :«از تو به دليل اين كه مرا از علاقه ام محروم مي كردي ، منزجر بودم »ما توافق كرديم كه من هم سعي كنم تا فعاليت ورزشي بيشتري را با او انجام بدهم و او نيز موافقت كرد كه به يك تيم بيسبال برود و با دوستانش قرار بگذارد كه بدنسازي كار كنند و براي چيزهايي كه از آن لذت مي برد ، وقت بگذارد و بدين گونه خود را در اين زمينه ارضاء نمايد . 1 ـ از شناسايي رابطه ي خوب و سالم باز مي مانيد ، فقط به اين دليل كه همسر شما نيازهايي را كه خود بايد براي خودتان برآورده كنيد ، برآورده نمي كند . 2 ـ از همسرتان به دليل ندادن چيزي به شما كه مي بايست خودتان در جاي ديگر آن را پيدا كنيد ، منزجرخواهيد شد .
حقيقت افسانه ي عشقي (4):
همسر مناسب ،بسياري از نيازهاي ما را برآورده مي كند ، اما نه همه ي آن ها را .
ما هر كدام فهرستي خاص از آرزوهايي داريم كه فكر مي كنيم يك همسر مطلوب بايد بتواند براي ما برآورده كند .اما در اين باره نكته اي وجود دارد ، پاره اي از نيازها هستند كه فقط همسرشما بايد آن ها را ارضاء كند ، اما نيازهاي ديگري وجود دارند كه دوستان ، خانواده و يا آشنايان شما نيز مي توانند براي شما برآورده كنند .
كاملاً اهميت دارد كه ما بين چيزهايي كه دوست داريم در همسرمان