فرشته مرگ بر داود نبى وارد شد. داود پرسيد
فرشته مرگ بر داود نبى وارد شد. داود پرسيد: كه هستى ؟ پاسخ داد: من كسى هستم كه از پادشاهان هراسى به دل ندارد و قصرهاى سر به فلك كشيده آنان جلوگيرش نخواهد بود و رشوه هم نمى پذيرد.
داود گفت : پس تو بايد ملك الموت باشى كه براى گرفتن جانم آمده اى ؟ اما من هنوز آماده نيستم .
ملك الموت گفت : فلان كس كه همسايه ات بود و فلانى كه از بستگانت بود كجا هستند؟!
داود گفت : (مدتى است كه ) مرده اند.
ملك الموت گفت : آيا مرگ آنها براى توجه و آمادگى تو كافى نبود؟ (وقتى كه انسان مرگ ديگران را با چشم خود ببيند بايد بداند كه روز مرگ او هم در پيش است ).
======================================================
جبرئيل بر آدم فرود آمد و گفت : اى آدم ! به من فرمان داده اند كه از تو بخواهم يكى از سه چيز را برگزينى . پس تو يكى را برگزين و دو ديگر را رها كن .
آدم گفت : اى جبرئيل ! آن سه چيز كدامند؟
جبرئيل گفت : عقل و دين و حيا.
آدم گفت : من عقل و خرد را برگزيدم .
آنگه جبرئيل خطاب به حيا و دين گفت : دور شويد و آدم را به حال خود واگذاريد. آن دو گفتند: اى جبرئيل ما نمى توانيم از او دور شويم ؛ چون به ما دستور داده شده كه هر جا عقل باشد ما نيز همراه او باشيم .
جبرئيل گفت : پس به آنچه دستور داريد رفتار كنيد. اين بگفت و به آسمان پرواز كرد.
=======================================================
موسى به همراه برادرش هارون به كاخ فرعون وارد شدند در حالى كه پيراهن پشمينه بر تن داشتند و عصايى چوبين در دست . با فرعون شرط كردند كه اگر دين موسى را بپذيرد و به آيين او بگرود، پادشاهى و بقاى عزت وى را تاءمين كنند.
فرعون (از پيشنهاد آنان شگفت زده شده و) به پيروان خود گفت : آيا شما از اينان دچار شگفتى نمى شويد كه ايمان آوردن مرا به دين خود، شرط باقى ماندن عزت و سلطنت من قرار مى دهند؟! در حالى كه هر دو در حالتى از فقر و خوارى هستند كه خود مشاهده مى كنيد! (اگر اين دو نفر راست مى گويند كه از جانب خدا آمده اند) پس چرا دستبندهايى از طلا به دستشان آويخته نشده است ؟!
اين سخن را به جهت بزرگ دانستن طلا و گرد آوردن آن و پست و حقير شمردن پشم و پوشيدن آن گفت .**reza**
از نظری که میدهید متشکرم
Untitled 2