شکی که انسان راعوض کرد
درفلکورآلمان.قصه ای هست که می گویدمردی ازخواب بیدارشدودیدتبرش ناپدیدشده است.شک کردکه همسایه اش آن رادزدیده باشدبرای همین تمام روز او رازیر نظر گرفت.
متوجه شدکه همسایه اش دردزدی مهارت دارد.مثل یک دزد راه می رود.مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان می کند.پچ پچ می کند.ان قدر از شکش مطمئن شدکه تصمیم گرفت به خانه برگردد.لباسش را عوض کند وپیش قاضی برودو شکایت کند.
اما همین که وارد خانه شدتبرش را پیدا کرد.زنش آنرا جابه جاکرده بودمرد از خانه بیرون رفت وهمسایه اش را دوباره زیرنظرگرفت.ودریافت که اومثل آدم شریف راه می رود حرف می زندورفتار می کند
Untitled 2