در تنهایی خود لحظه ها را برایت گریه کردم
در بی کسیم برای تو که همه کسم بودی گریه کردم
در حال خندیدن بودم که به یاد خنده های سرد و تلخت گریه کرد
در حین دویدن در کوچه های زندگی بودم که ناگاه به یاد لحظه هایی که بودی و اکنون نیستی ایستادم و آرام گریه کردم
ولی اکنون می خندم آری میخندم به تمام لحظه های بچگانه ای که به خاطرت اشک هایم را قربانی کردم...

مرا در قبر سیاهی بگذارید تا همه بدانند در سیاهی ترین تاریکی ها جان باخته ام.
هر گاه در جای قبر من تردید داشتید قطعه سنگی را از کوه بغلتانید هر جا آرام
گرفت بدانید آنجا قبر من است.
دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسیدم.
چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند تا آخرین لحظه چشم انتظار مانده ام.
موهایم را پریشان بگذارید تا همه بدانند در این دنیا هیچ امید و آرزویی نداشتم.
بوته گلی وحشی در تابوتم بگذارید تا به جای معشوقم همراهم باشد.
تکه یخی روی قلبم بگذارید تا با تابش آفتاب،آب شود و به جای عزیزم برایم بگرید.
اشتباهی که یک عمر پشیمانم از آن
اعتمادی است که بر مردم دنیا کردم.

اگه قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت
این منم چون گل پرپر که نشستم سر راهت
تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم
اگه من نمردم از عشق تو بدون که رو سیاهم
اگه عاشقی یه درد، چه كسی آن درد رو ندیده
تو بگو كدوم عاشق، رنج دوری نكشیده
اگه عاشقی گناه، ما همه غرق گناهیم
میون این همه آدم، یه غریب و بی پناهیم
تو ببین به جرم عشقت، پرپروازم بستند
تو ندیدی من مغرور چه بی صدا شكستم
چه بگم وقتی كه عاشق، زخمی تیغ هلاكه
همه بال و پر زدناش رقص مرگی روی خاك...