گاه برای نوشتنم هم دلیل ندارم،گاه خودم را هم بی دلیل میپندارم....
گاه گاهی می خواهم درون واژه ها گم شدهای پیدا کنم از جنس احساس و بنوازم آهنگ محبت را بر دیواره ی قلبش و بفهمانم که دلیل بودنم می باشد!
و گمان کنم می رسم به او ، او که بدنش را مخفی کرده و چشم و دیدگان دیگر تاب
زیاد باز ماندن را برای جستنش ندارد ....
پس کجا ؟ چگونه ؟ کی؟ می توانم احساس کنم در کنارت هستم ، در کنارم هستی ؟!
نمی دانم دیگر چگونه دایره مانندهای روی گونه ام را مخفی کنم وقتی تنهایی. و تنهاییم با بودنت پر می شود . . .
پس می نویسم و نوشتم ..... اما ......... اما نشانیت ؟ نشانیت را چند روزیست عوض کرده ای ؟؟ چون پست چی نامه ا را بر می گرداند ، چون Mail هایم Error می دهند .......... نمی دانم ....قهری با من ؟؟!!
دیگر نمی شنوی ام ، نمی بینی ام . . . من که گفته بودمت بی تو هیچم ، من که گفته بودمت سکوت شبانه هایت و لبخند مکث کردن هایت برایم کافیست فقط کنارم باش...
چه شده ؟؟!! در کوچه های دلم سلامی پاسخ نمی دهم چون نوای سلامت همیشه
برایم تازگی دارد ، به هیچ کس دست دوستی نمی دهم چون باور دارم نمی روی از کنارم . . .
اما کاش یادداشتی برایم بگذاری یا کاش بیدار شوم و بینم تمامی،خواب بود که از دوری خودت با خودم می دیدم!!
اولین یادداشت و نگاه صبحگاهت همیشه در مقابل سجاده ام گذاشته ام تا مستانه به
سجدگاهت خم شوم و بگویم مرا ببخش ... آری باورم شد !! کوتاهی از من
بود تو که کوتاه بودن را نمی شناسی ، تو که آنقدر بزرگی که من کوچک،
خیالم هم خشک می شود اگر تصور کنم به من نگاه می کنی .
مرا ببخش .....در کوچه بازار بزرگان می گویند تو تنها بخشنده ای هستی که منت نمی گذاری !! می بخشی ام ؟؟ دلم کوچک و غم ها و ناراحتی ها اقیانوسی بیکران...
باز هم تنهایم می گذاری ؟؟
همان بزرگان از دیار وفا گفتند تو مهربانی ،تنهایم نمی گذاری .
به نگاهت همجون همیشه محتاجم ، احتیاج معنای یک کوچک در مانده است . . .
درمانده در راه نگاه تو . . . درمانده در باور بودنت .خدایم تنهایم نگذار
دستهایم خالیست .... قلبم پر لرزش .... به درگاهت می آیم اگر مرا برهانی ، باز هم برایت می نویسم هر چند پاره اش کنی و یا جوابش را خالی برایم پست کنی ! با اینکه میدانم زیاد بزرگی .....زیاد...
دوستت دارم خدا .....دوستت دارم