دسته بندی مطالب


افراد آنلابن
کاربران آنلاین 193 نفر

آگهی



 اینجا هستید : بخش مطالب » شعرو ادبیات » شعر » چند شعر كوتاه

فرستنده : mahtab maleki
دسته بندی : شعر

تعداد بازدید  : 51102
امتیاز : 112

مشخصات
 

چند شعر كوتاه


از لابه لای کلمات دنیا
یکی نام تو را دوست می دارم
یکی واژه خوشبختی را
هر دو مرا به خنده وا می دارند
هر دو مرا به گریه می اندازند


دنیا چقدر مضحک است وقتی
از کلمات دم دستی حرف می زنم
و خنده آور تر وقتی از کلمات بزرگتر


عشق من!
این بار که از کنار من گذشتی
واژه ای تلخ بگو
تا با آن سیگاری روشن کنم
و دنیا را در دود
به پشت میز همان کافه همیشگی برگردانم
شاید داخل فنجان قهوه
تصویر تازه ای پیدا کنیم

 

درخت بودی

سبز

ساکت

با پرنده هایی بر شاخسار

تنها یک غلط تایپی تو را دختر کرد

 

 

غالبا تنها هستم

و آرامش کلبه ام را

چشمه و کوهسار تکمیل می کند

سر می رسند

قمقمه هایشان را پر می کنم

و می گذارم ماه بخشی از صورتم را روشن کند

پای مسافران را می بینم

و حدس می زنم

که از کدام ناحیه آمده اند

 

در عصرهای این پارک

من هستم

و کودکی که هر روز فرا می رسد

تا اندام تازه اش را

در جریان سرسره ها  بگذارد

 

 

شاید!
شعر همین است
که من عاشق تو باشم
و تو!
    با هر که می‌خواهی

 


کاش
  هم‌چون داغ آب
          بر جویبار
             نشانه‌ای داشتم

 


حالا که این قصه به پایان می‌رسد
بی رودربایسی!
شما هم در قتل من دست داشته‌اید

 


می‌گویم: سلام
کسی جوابم نمی‌دهد
پس خدانگهدار می‌گویم!
شاید از سر اتفاق
کسی دست‌هایش تکان بخورد

 


هرچه پیش‌تر می‌روی
               افق دورتر می‌شود

 


... تو که رفتی!
ماه هم راهش را گرفت و رفت
و مسیری از مورچگان
که قی‌شده‌های دیروز را می‌برند

 

 

با تو پرنده‌شدن
             چه آسان است

 

 

پاگیر شده‌ام
پاگیر مذهبی تازه
که حرمت آفتاب را لکه‌دار! نه
و عصمت عشق را
بی هیچ کدورتی
در رنجش عصر پنج‌شنبه‌ها
می‌بخشد به اولین سلام

 

 

دیگر!
آدمی را دوست نمی‌دارم
می‌خواهم درخت باشم
پرندگان را
بیش‌تر دوست دارم

 

 

فکر می‌کنی
برای فریب‌دادن شب
                   چقدر باید مهربانی کرد؟

 

 

 

می‌خواهم نگاهت کنم
                    اما
                      دیرم می‌شود

 

 

هرگز عاشق نبوده
                  خطی صاف

 

 


وقتی دست‌هایت لرزید
و دلت لیز خورد
در رودخانه‌ای
که ماهی‌های قزل
تسلیم نمی‌شوند
تازه می‌فهمی
عاشق شده‌ای



گفتم:
پیامبرم!

 

نظر يادتون نره

 

         نامه‌ها را به صندوق‌های پستی شما می‌رسانم
گفت: پس معجزه کن
معجزه کردم
روبه‌رویم نشسته بود

 

 

 


امتیاز دهید نظرات    
شما هم مطالب جالب و خواندنی خود را با نام خود ارسال کنید

طالع بینی خانه | قوانین
 
بازیابی کلمه عبور | عضویت