شب زنده دار عاشق
شب زنده دار عاشق
حاج ميرزا تقي زرگري « رحمه الله علیه »
زندگینامه : يكي از دوستداران و عشاق حضرت ولي عصر ارواحنا لتراب مقدمه الفداء بودند كه ايشان از دوستداران و شاگردان حاج ملا آقا جان زنجاني بودند كه واقعاً از عشاق و دلسوختگان حضرت بقيه الله الاعظم عليه السلام بودند .
همسر ايشان نقل مي كنند :
قبل از ماه رمضان 1398 ق كه همان ماه رمضان آخر عمرش بود تبش شدت يافت به طبيب مراجعه كرد قدري دارو بود كه مصرف مي كرد . طبعاً لازم بود روزه نگيرد و لذا شب اول ماه رمضان من به قدر خودم غذا تهيه كردم ولي ساعت 2 نيمه شب از خواب بيدار شدم ، ديدم مناجات مي كند و با خداي خودش راز و نيازي دارد و آماده براي سحري خوردن است . گفتم : شما بنا نبود روزه بگيريد ؟ گفت : در خواب ديدم پنج نفر از علما و سادات به منزل ما آمدند كه يكي از آنها را شناختم و او مرحوم آيت الله العظمي بروجردي بود . گفتند : امسال تو از دنيا مي روي و اين ماه رمضان آخر عمر توست ، روزه براي تو ضرري ندارد و تو مي تواني روزه بگيري . روزه هاي ماه رمضان را گرفت و حالش هم رو به بهبود بود ، در نيمه شب شانزدهم باصداي گريه و مناجات او از خواب بيدار شدم ، عطر عجيبي فضاي اتاق را پر كرده بود ، پرسيدم چي شده ؟
گفت : نمي داني چه خبر بود حضرت بقيه الله روحي له الفداء تشريف داشتند مدتي خدمتشان نشسته بودم و الان كه رفتند فراق ايشان مرا ناراحت كرده است . گفتم : پس چرا مرا بيدار نكردي ؟ گفت : آقا فرمودند بگذار بخوابد . گفتم مذاكراتي هم داشتيد ؟ گفت : سؤالاتي از آقا كردم و ايشان جواب عنايت فرمودند ولي نمي توانم همه سؤالاتم را به تو بگويم . گفتم : آنچه را مي توانيد بگوئيد . گفت : از اوضاع مملكت از آقا سؤال كردم فرمودند : شاه مي رود و رژيم سرنگون مي شود و فرج نزديك است ( با آنكه در آن روز مردم فكر نمي كردند قدرتمندي مثل شاه سرنگون شود ) پرسيدم شفاي كسالتت را از آقا نخواستي ؟ گفت : من بايد از دنيا بروم چند ماه هم دير شده است . سپس خود او ادامه داد و گفت از حضرت بقيه الله سؤال كردم چگونه مي شود هميشه خدمتتان باشم ؟ فرمودند : من هميشه با شما هستم هر وقت بخواهيد مرا مي بينيد .
بعد مي افزايد : هر شب از ساعت 2 بعد از نيمه شب بيدار بود و به نماز شب مبادرت داشت هميشه با وضو بود ، بسيار كتوم بود ، اكثراً حالاتش را از ما كتمان مي كرد . موقع فوتش حالش خوب بود ناگهان ديدم مرا صدا مي زند و مي گويد : بيا . و سپس رو به من كرد و به زبان تركي گفت : آمدند ! آمدند ! نگاه به در كرد و مي خواست از جا برخيزد . سلام كرد من هم بي اختيار با اينكه چيزي نمي ديدم دست به سينه گذاشتم و سلام كردم ، فهميدم در حال احتضار است . گفتم بگو : لا اله الا الله . تبسمي كرد مثل اينكه مي خواست به من بگويد ( به من ياد مي دهي سر تا پاي وجودم فرياد مي زند : لا اله الا الله و تمام سلولهاي بدنم مي گويد : محمد رسول الله ) .
Untitled 2