وعده لباس گرم
پادشاهي در يک شب سرد زمستان از قصر خارج شد هنگام بازگشت سرباز پيري را ديد که با لباسي اندک در سرما نگهباني ميداد به او گفت: آيا سردت نيست نگهبان پير گفت: چرا اي پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت: اشکالي ندارد من الان به داخل قصر ميروم و ميگويم يکي از لباسهاي گرم مرا بياورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد اما پادشاه به محض ورود به قصر وعدهاش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد پيرمرد را که در اثر سرما مرده بود در قصر پيدا کردند که در کنارش با خطي ناخوانا نوشته بود اي پادشاه من هر شب با همين لباس کم سرما را تحمل ميکردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاي در آورد.
Untitled 2