بیترین - Bitrin
مطالب جالب - مطالب علمی - ترفند کامپیوتر - ترفند موبایل - مطالب مذهبی - مطالب اجتماعی - آموزش آشپزی - طالع بینی - شعر و ادبیات - تصاویر و عکس های جالب - مطالب طنز - داستان کوتاه

آگهی

دانلود نمونه سوالات پیام نور

 اینجا هستید : بخش مطالب » شعرو ادبیات » داستان کوتاه » داستان کوتاه جالب و آموزنده


فرستنده : sarina lotfi
دسته بندی : داستان کوتاه

تعداد بازدید  : 11449
امتیاز : 89

مشخصات
 

داستان کوتاه جالب و آموزنده



ايمان

مرد جواني که مربي شنا و دارنده ي چندين مدال المپيک بود٬ به خدا اعتقادي نداشت. او چيزهايي را که درباره خداوند ميشنيد مسخره ميکرد.شبي مرد جوان به استخر سر پوشيده آموزشگاهي رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه روشن بود و همين براي شنا کافي بود.مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شيرجه برود.ناگهان٬ سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده کرد. احساس عجيبي تمام وجودش را فراگرفت. از پله ها پائين
.................................................. .................................................. .......................
داستان دوم(من با خدا غذا خوردم) من با خدا غذا خوردم!

پسرکي بود که ميخواست خدا را ملاقات کند، او ميدانست تا رسيدن به خدا بايد راه دور و درازي بپيمايد. به همين دليل چمداني برداشت و درون آن را پر از ساندويچ و نوشابه کرد و بي آنکه به کسي چيزي بگويد، سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرف‏تر به يک پارک رسيد، پيرمردي را ديد که در جال دانه دادن به پرندگان بود. پيش او رفت و روي نيمکت نشست. پيرمرد گرسنه به نظر ميرسيد، پسرک هم احساس گرسنگي ميکرد. پس چمدانش را باز کرد و يک ساندويچ و يک نوشابه به پيرمرد تعارف کرد. پيرمرد عذا را گرفت و لبخندي به کودک زد. پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند. آنها تمام بعدازظهر را به پرندگان غذا دادند و شادي کردند، بي آنکه کلمه‏اي با هم حرف بزنند. وقتي هوا تاريک شد، پسرک فهميد که بايد به خانه بازگردد، چند قدمي دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پيرمرد انداخت، پيرمرد با محبت او را بوسيد و لبخندي به او هديه داد. وقتي پسرک به خانه برگشت، مادرش با نگراني از او پرسيد: تا اين وقت شب کجا بودي؟پسرک در حالي که خيلي خوشحال به نظر ميرسيد، جواب داد: پيش خدا! پيرمرد هم به خانه اش رفت. همسر پيرش با تعجب پرسيد: چرا اينقدر خوشحالي؟ پيرمرد جواب داد: امروز بهترين روز عمرم بود، من امروز در پارک با خدا غذا خوردم
.................................................. .................................................. ...................
سکه

در خلال يک نبرد بزرگ، فرمانده قصد حمله به نيروي عظيمي از دشمن را داشت. فرمانده به پيروزي نيروهايش اطمينان داشت ولي سربازان دو دل بودند. فرمانده سربازان را جمع کرد، سکه از جيب خود بيرون آورد، رو به آنها کرد و گفت: سکه را بالا مي‏اندازم، اگر رو بيايد پيروز مي‏شويم و اگر پشت بيايد شکست مي‏خوريم. بعد سکه را به بالا پرتاب کرد. سربازان همه به دقّت به سکه نگاه کردند تا به زمين رسيد. سکه به سمت رو افتاده بود. سربازان نيروي فوق‏العاده‏اي گرفتند و با قردت به دشمن حمله کردند و پيروز شدند. پس از پايان نبرد، معاون فرمانده نزد او آمد و گفت قربان، شما واقعاً مي‏خواستيد سرنوشت جنگ را به يک سکه واگذار کنيد؟ فرمانده با خونسردي گفت: بله و سکه را به او نشان داد. هر دو طرف سکه رو بود
.................................................. .................................................. .......................
پنجره

در بيمارستاني، دو بيمار در يک اتاق بستري بودند. يکي از بيماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر يک ساعت روي تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشيند ولي بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد. آنها ساعتها با هم صحبت مي‏کردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعتيلاتشان با هم حرف مي‏زدند و هر روز بعد از ظهر، بيماري که تختش کنار پنجره بود، مي‏نشست و تمام چيزهائي که بيرون از پنجره مي‏ديد، براي هم اتاقيش توصيف مي‏کرد. پنجره، رو به يک پارک بود که درياچه زيبائي داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا مي‏کردند و کودکان با قايقهاي تفريحيشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بيرون، زيبيايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي‏شد. همان‏طور که مرد کنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي‏کرد، هم اتاقيش جشمانش را مي‏بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي‏کرد و روحي تازه مي‏گرفت. روزها و هفته‏ها سپري شد. تا اينکه روزي مرد کناز پنجره از دنيا رفت و مستخدمان بيمارستان جسد او را از اتاق بيرون بردند. مرد ديگر که بسيار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را با رضايت انجام داد. مرد به آرامي و با درد بسيار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد. بالاخره مي‏توانست آن منظره زيبا را با چشمان خودش ببيند ولي در کمال تعجب، با يک ديوار بلند مواجه شد! مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقيش هميشه مناظر دل انگيزي را از پشت پنجره براي او توصيف مي‏کرده است. پرستار پاسخ داد: ولي آن مرد کاملا نابينا بود
.................................................. .................................................. ......................
ديوار

مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت زنبيل سنگين را داخل خانه آورد.پسر بزرگش که منتظر بود،جلو دويد و گفت مامان،مامان! وقتي من در حياط بازي مي‏کردم و بابا داشت با تلفن صحبت مي‏کرد،تامي با ماژيک روي ديوار اتاقي که شما تازه رنگش کرده ايد،نقاشي کرد! مادر عصباني به اتاق تامي کوچولو رفت. تامي از ترس زير تخت قايم شده بود، مادر فرياد زد: تو پسر خيلي بدي هستي و تمام ماژيک‏هايش را در سطل آشغال ريخت.تامي از غصه گريه کرد. ده دقيقه بعد وقتي مادر وارد اتاق پذيرائي شد،قلبش گرفت.تامي روي ديوار با ماژيک قرمز يک قلب بزرگ کشيده بود و داخلش نوشته بود: مادر دوست دارم! مادر در حاليکه اشک مي‏ريخت به آشپزخانه برگشت و يک قاب خالي آورد و آن را دور قلب آويزان کرد. تابلوي قرمز هنوز هم در اتاق پذيرائي بر ديوار است
.................................................. .................................................. ......
خانه

يک نجار مسن به کارفرمايش گفت که ميخواهد بازنشسته شود تا خانه‏اي براي خود بسازد و در کنار همسر و نوه‏هايش دوران پيري را به خوشي سپري کند. کارفرما از اينکه کارگر خوبش را از دست ميداد، ناراحت بود ولي نجار خسته بود و به استراحت نياز داشت. کارفرما از نجار خواست تا قبل از رفتن خانه‏اي برايش بسازد و بعد باز نشسته شود. نجار قبول کرد ولي ديگر دل به کار نميبست، چون ميدانست که کارش آينده‏اي نخواهد داشت، از چوبهاي نامرغوب براي ساخت خانه استفاده کرد و کارش را از سر‏سيري انجام داد. وقتي کارفرما براي ديدن خانه آمد، کليد خانه را به نجار داد و گفت: اين خانه هديه من به شما است، بابت زحماتي که در طول اين سالها برايم کشيده‏ايد. نجار وا رفت؛ او در تمام اين مدت در حال ساختن خانه‏اي براي خودش بوده و حالا مجبود بود در خانه‏اي زندگي کند که اصلاً خوب ساخته نشده بود

Untitled 2
امتیاز دهید نظرات    
شما هم مطالب جالب و خواندنی خود را با نام خود ارسال کنید

مطالب مرتبط
  داستان آموزنده “مورچه و عسل”
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی_سه اتاق در جهنم (13)
  تصاویر جالب از مترو در دیگر کشورهای جهان
  تفاوتهای جالب روانشناختی زنان و مردان
  بیوگرافی کوتاه بهترین بازیگران زن جهان
  داستان کوتاه عروسک
  تفکری بسیار جالب از نوع ایرانی در آمریکا!
  40 نكته آموزنده براي داشتن يك زندگي متفاوت و مطلوب
  یک روش جالب برای تمیز نگه داشتن منزل در 20 دقیقه
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی(34)
  اگراز طرفداران شیرموز هستید یک نکته جالب راجع به آن
  تصاویری جالب از شکافته شدن دریا به دستور موسی (ع) و به صلیب کشیدن عیسی (ع)
  عاقبت فحش دان و مسخره کردن
  عکسهای جالب و سه بعدی...
  عکس های دیدنی ازچند فیگور جالب
  مطلب جالب درباره خانمها
  داستان کوتاه - امید
  9 ترفند مفید و جالب برای استفاده‌کنندگان قدیمی و جدید ویندوز
  مطالبي جالب در مورد جن
  حکایت آموزنده خيلي جالبه
  داستان کوتاه - اصل قضیه را فراموش نکن
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی_عقابها در طوفان(21)
  داستان کوتاه قدرت عجیب یک کودک
  دانستنی های کوتاه و آموزنده و جالب جدید
  عکس های جالب و خنده دار از کاریکاتو افراد مشهور دنیا
  پروژه بسيار جالب يک دانشجو!!
  عکس های جالب و با مزه
  خواندنی و جالب : عجب خوش شانسی!
  آخرين رکوردهای جالب در گينس!
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی(28)
  سرگذشت جالب رنگ پوست!؟
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی_دوست داشتن در مقابل استفاده كردن(20)
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی_خدا را شکر(23)
  احساسات بسیار جالب یک شوهر در نصف شب ..!!!
  ترفندی جالب پیرامون اشعه مادون قرمز یا Infrared
  یک تست هوش و خواندنی جالب
  15 نکته ی جالب در مورد اینترنت
  عکسهای جالب و بامزه از عروس و داماد
  روش‌های جالب آرایش در عهد باستان!!
  تصاويري جالب از تبليغات - بسیار زیبا...عكس
  دانستنی های جالب از پارسه ( تخت جمشید )
  یک نتیجه گیری جالب - کمی بیندیشید
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی(7)
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی(2)
  13 حقیقت جالب که درمورد خودتان نمیدانستید!! قسمت دوم
  فواید جالب ازدواج کردن
  دانستنی هایی جالب درباره مو
  پندو اندرز هاي جالب و طلايي از انيشتن
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی_پروانه(19)
  سبك هاي مختلف و جالب تبليغاتي در صنعت "كفش"
 
دسته بندی مطالب


افراد آنلابن
کاربران آنلاین 109 نفر

آگهی



طالع بینی | فروشگاه خانه | قوانین
 
بازیابی کلمه عبور | عضویت   کلمه رمز
نام کاربری