بیترین - Bitrin
مطالب جالب - مطالب علمی - ترفند کامپیوتر - ترفند موبایل - مطالب مذهبی - مطالب اجتماعی - آموزش آشپزی - طالع بینی - شعر و ادبیات - تصاویر و عکس های جالب - مطالب طنز - داستان کوتاه

محصولات روز







 اینجا هستید : بخش مطالب » شعرو ادبیات » داستان کوتاه » داستان کوتاه درست شب قبل از اعدامش!

Untitled 2
100 هزار کتاب

100 هزار جلد کتاب

داستان رمان شعر تاريخي آموزشي و مقالات تخصصي و عمومي

خودکار جادویی

خودکار جادویی

براي نوشتن پيام هاي محرمانه هر متني ميخواهيد بنويسيد... متن شما نامرئي مي شود

آموزش ایروبیک

آموزش ايروبيك (كارمن الكترا)

برترين وجديدترين آموزش ايروبيك با مشهورترين هنر پيشه هاليوود (كارمن الكترا)

عینک پلیس

عينك POLICE

پرفروش ترين عينك تمام دوران كمپاني POLICE

گردن بند

30 مستند جنجالي ايران

جنجالي ترين مستندهاي دیدنی تاريخ ایران را يكجا در این بسته خواهید داشت

سریال های قدیمی

سريال هاي قديمي

با اين محصول در كنار خانواده تا مدت ها سرگرم خواهيد شد !

فرستنده : yasna
دسته بندی : داستان کوتاه

تعداد بازدید  : 2049
امتیاز : 15

مشخصات
 

داستان کوتاه درست شب قبل از اعدامش!

خرین باری که دیدمش پانزدهم آگوست بود. درست شب قبل از اعدامش!

اصولا شب قبل از اعدام نمی ذارن که کسی به فرد اعدامی نزدیک بشه.

اون شبها من با شادی زیاد به تخت خودم می رفتم و روز بیست و هشتم آگوست رو انتظار می کشیدم و همش صحنه ای که قرار بود آزاد بشم رو برای خودم تو ذهنم مرور می کردم.

نیمه شب بود که یه عده با صدای خیلی زیاد درب سلول ما رو باز کردند و ادوارد زندانبان که بین بچه ها به “ادوارد حرومزاده” معروف بود، با لگدهای آرومی که به کتف من می زد من رو بیدار کرد. من روی پایین ترین تخت از تختهای سه طبقه زندان می خوابیدم چون به خاطر مشکل کلیه ام باید چندین بار به توالات می رفتم.

ادوارد از من خواست که باهاش بیرون برم و بدون اینکه به من چیزی بگه من رو به سمت اتاق زندانی های اعدامی می برد!

ترس تمام وجودم رو فراگرفته بود اما ازش هیچی نپرسیدم چون می دونستم که مراسم اعدام اینطوری نیست!

به سلول انفرادی فرانسیس که رسیدم دیدم که با طناب خیلی محکم به یه صندلی بستنش!

ادوارد بهم گفت که فرانسیس می خواسته خودش رو بکشه! می خواسته خودش رو از سقف حلق آویز کنه!

من از شدت تعجب داشتم شاخ در می آوردم. چون همه می دونستند که فردا صبح زود قرار بود فرانسیس رو تیرباران کنند!

اون چرا می خواست درست شب قبل از تیربارانش خوش رو بکشه؟

از ادوارد پرسیدم که چرا سراغ من اومدند و اون با حالتی توهین آمیز به من گفت که فرانسیس خواسته من رو ببینه!

من زیاد با فرانسیس دوست نبودم و اصلا” متوجه نمی شدم که چرا او می خواد من رو ببینه!

اداورد حرومزاده با لگد در سلول رو بست و از پست پنجره کوچک در بهم گفت که ده دقیقه دیگه من رو از اونجا می برند!

من: چی شده؟

فرانسیس: می خوام یه چیزی بهت بگم!

من: بگو

فرانسیس: تو باید بعد از بیرون رفتن از اینجا یه کاری برای من بکنی!

من: چه کاری؟

فرانسیس: من یه مادر کور دارم که در حال کر شدن هم هست و الان سالهاست تو خیابون هاستیگ پارک زندگی می کنه. شماره 24 طبقه 3.

من: خوب!

فرانسیس: اون اگه بفمه من اعدام شدم میمیره. تمام این پانزده سال رو به امید برگشتن من سر کرده. بعد از پدرم و دو تا برادرم که تو جنگ مردند، اون فقط منتظر منه. الان هم مدتهاست که داره با یه پرستار از آسایشگاه برادوید زندگی می کنه.

من: خوب من چیکار کنم؟

فرانسیس: می دونم شاید برات سخت باشه! اما ازت می خوام که وقتی آزاد شدی، به اونجا بری و بهش بگی که من هستی! خودت هم می تونی همونجا زندگی کنی. می دونم هم که خونه ای در بیرون از زندان نداری که تو زندگی کنی. همه این ها رو تو یه یادداشت نوشته بودم و داده بود اسمیت که وقتی خواستی بری بیرون بهت بده اما ترسیدم که به هردلیلی نوشته به دستت نرسه!

من از شدت تعجبب نمی تونستم حرف بزنم.از طرفی در برابر عشق این پسر به مادرش تسلیم بودم و از طرفی هم برام سخت بود که حرفهاش رو قبول کنم!

من: تو چرا امشب می خواستی خودت رو دار بزنی؟

فرانسیس: چون اگه تیربارانم کنند طبق قوانین مجرمین سیاسی، پول گلوله های تیرباران رو از خانواده ام طلب می کنند و اونوقت مادرم می فهمه که من مردم!

من: نگران نباش!

صدای ناهنجار ادوارد حرومزاده رشته افکارم رو پاره کرد که فریاد می زد و من رو صدا می کرد.

چشم در چشم فرانسیس دوخته بودم و سعی می کردم که با آخرین نگاهم آرومش کنم!


Untitled 2
آموزش رفتارهاي زناشويي
آموزش شينيون حرفه اي
امتیاز دهید نظرات    
شما هم مطالب جالب و خواندنی خود را با نام خود ارسال کنید

مطالب مرتبط
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی(33)
  گذری کوتاه بر زندگانی پیامآور عاشورا، حضرت زینب کبری(س)
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی_عقابها در طوفان(21)
  داستان کوتاه - چشم
  داستان کوتاه درخشش سپید و خنک معشوق
  با یک پیام کوتاه ، مقدار اعتبار دلخواه خود را به سیم کارت ایرانسل دیگری انتقال دهید
  داستان کوتاه مهلت خدا برای زندگی
  داستان کوتاه استخر
  داستان کوتاه دو کوزه
  داستان کوتاه جالب و آموزنده
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی_طاووس و لاک پشت(5)
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی(26)
  داستان کوتاه مترو
  داستان کوتاه طنز انگلیسی با ترجمه ي فارسي(37)
  شناخت کوتاه از حضرت مهدی (عج)
  جملات کوتاه و پر معنا
  آخرین نماز شما قبل از مُردنتان !
  داستان کوتاه وسوسه
  اگر جزو افرادي هستيد که پيام کوتاه را جزو لاينفک زندگي روزانه مي دانيد اين ترفند را بخوانيد.
  داستان کوتاه درست شب قبل از اعدامش!
  داستان کوتاه ( شکلات تلخ.... )
  داستان کوتاه خولی و خر نامرد
  دعای قبل از ازدواج
  داستان کوتاه - هر کسی یه جوری فکر می کنه
  داستان کوتاه - امید
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی(7)
  داستان کوتاه - آخرین گردش
  روابط دختر و پسر قبل از ازدواج
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی_سه اتاق در جهنم (13)
  داستان کوتاه بزرگترین حکمت
  چهل نامه کوتاه به همسرم
  مجموعه داستان های کوتاه و خنده دار
  داستان کوتاه مردی که فقط می خواست بگوید سیب
  بیوگرافی کوتاه بهترین بازیگران زن جهان
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی(27)
  تاثیر روابط قبل از ازدواج در زندگی متاهلی
  جملات کوتاه و عاشقانه
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی _هدایایی برای مادر (18)
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی_گفتگو با خدا(16)
  داستان کوتاه جالب 1
  گرم کردن قبل از ورزش
  دانستنی های کوتاه و آموزنده و جالب جدید
  داستان کوتاه بهشت و جهنم
  داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی_رز درون(17)
  فکر میکنید دخترا و پسرا چطور نیمرو درست می کنن ؟
  ستارگان بالیوود قبل و بعد از آرایش
  داستان کوتاه - من یک سنت پیدا کردم
  خواب عجیب استاد شهید مطهری قبل از شهادت :
  داستان کوتاه چه کشکی , چه پشمی
  سخنانی کوتاه اما جاودانه
 
دسته بندی مطالب


افراد آنلابن
کاربران آنلاین 127 نفر

محصولات روز






طالع بینی | فروشگاه خانه | قوانین
 
بازیابی کلمه عبور | عضویت   کلمه رمز
نام کاربری