زن هايی که از ساعات اوليه زايمان نزد زائو آمده بودند می توانستند بقيه روز ها هم به ديدن او بيايند ولی زن های هفته گيرک دار و چله گيرک دار تا چهل روز پس از تولد نوزاد حق نداشتند به ديدن زائو بروند. چند ساعت قبل از زايمان زمانی که اولين نشانه ها پيدا می شد، برای آسان زاييدن مقداری فرنجمشک، زعفران، مشک فراموشی و اسطوخودوس را دم کرده به زائو می دادند. قبل از زايمان در يک مجمعه (سينی بزرگ لبه دار) مقداری خاک ريخته، چهارعدد خشت را دو به دو روی هم و در مقابل هم قرار می دادند، روی خاک را با پارچه ياکهنه ای می پوشاندند، زائو را روی دو پا و بالای خشت ها نشانده و به فاصله ای که بين خشت ها ايجادشده بود ( گودک) می گفتند يکی از اقوام نزديک زائو به عنوان (پيش نشين) رو به روی او می نشست. تولد که صورت می گرفت ماما بچه را می گرفت و هنگامی که می خواست ناف نوزاد را ببرد هرکدام ازحاضرين مبلغی به عنوان ناف بران به او می دادند. درطول زايمان يک نفر اذان می گفت و آن را اذان بی موقع می ناميدند. در يکی از گوش های نوزاد اذان می گفتند و در گوش ديگر او اقامه خوانده می شد. زير متکای زائو يک قداره قرار می دادند. ماما سيخی به دست گرفته و روی بدنه ديوار ضمن کشيدن خطی می گفت: حصار می کشم. عمل حصار کشيدن سه مرتبه انجام می گرفت. يک قيچی را به دهان زائو می گذاشتند. و او سه دفعه قيچی را به دندان می گرفت، سپس قيچی را زير متکای او قرار می دادند. سه عدد پياز را با يک قطعه کوچک (کنجه) گوشت به سيخی کشيده سيخ را بالای در راهرو يا اتاقی که زائو در آن خوابيده بود نصب می کردند تا هرکسی که وارد و خارج می شود از زيرآن رد شود. تمام اين کارها برای آن بود که به زائو و نوزادش آسيب و چشم زخمی نرسد. مراقبت از زائو درشب ها با هوشياری و دقت بيشتری انجام می گرفت و برای جلوگيری از آل زدگی او را تنها نمی گذاشتند. آدم های خسته و کوفته نبايد به ديدن نوزاد می آمدند چرا که نوزاد به بی حالی و بی رمقی دچار شده از حال می رفت. در صورت بروز چنين حالتی، گيوه يا ملکی پدر نوزاد رابرداشته آنها را بالای سر نوزاد به هم می زنند تا گرو غبار پای افزارها روی او ريخته از بی حالی بيرون آيد. بعد مقداری باروت را در آستانه در اتاقی که زائو در آن خوابيده بود می ريختند و زائو نگاه می کرد، در همين حال يک قطعه زغال آتش شده را روی باروت می گذاشتند و زائو بايد تا زمانی که باروت در حال سوختن و شعله کشيدن بود به آن نگاه می کرد. سپس آتش روی باروت را به پشت بام همان اتاق می انداختند و اين کار را سه روز انجام می دادند روزهای اول و سوم و هفتم روی خشت خامی با پارچه رنگی، چشم و ابرو و بينی و دهان گذاشته کمی اسپند و نمک وسکه ای درگوشه های خشت قرارداده، خشت را سرکوچه می گذاشتند. شخص يا گدايي که سکه را برمی داشت وظيفه داشت خشت را بشکند. روز سوم قابله (ماما) بند سياه و سفيدی را که به هم تابيده شده بود و به آن بند چله می گفتند به دور گردن، مچ دست و مچ پای زن زائو و هم چنين به دور گردن و مچ دست نوزاد می بست بند چله را تا چهل روز پس از زايمان از زائو و نوزاد جدا نمی کردند. روز چهارم مقداری کاچی پخته و به زائو می دادند که به کاچی زير تو ( تب) معروف بود. در اولين چهارشنبه يا يکشنبه پس از تولد برای زائو و نوزاد زاغ و اسپند می سوزاندند. بدين ترتيب که قطعه ای زاغ را به يک دست و سوزنی را به دست ديگر گرفته ضمن فرو کردن سوزن به زاغ مطلبی می گفتند و بعد زاغ و مقداری اسپند را در آتش می ريختند اين مراسم برای رفع مضررات از جان زائو و نوزاد بود و بيشتر به وسيله مادر زائو انجام می شد.
حمام زايمان :
برای رفتن به حمام عده ای از آشنايان را دعوت می کردند. سيخ پياز و گوشت را که بالای در زده بودند برداشته و يکی از پيازها را توی کوچه، دومی را دم در حمام و سومی را داخل حمام زير پای زائو می گذاشتند تا له شود وقطعه گوشت را بين راه جلو سگ می انداختند. پس از پوشاندن لباس های زائو چارقدی روی سر او انداخته و رويش لچک (دستمال) سياهی می بستند اين لچک مشخص کننده زن زائو بين ساير زن ها بود زائو ابتدا وارد اتاق خود می شد و نوزاد را بعد از او وارد اتاق می کردند. روز هفتم يا دهم برای نوزاد ننی (ننو) می زدند.
ابتدا ننی را روی زمين پهن کرده، چهارعدد گردو را در چهار گوشه آن می شکستند، قطعه گوشتی را نيز وسط ننی گذاشته و بعد آن را به گربه ای می دادند. مقداری پوست خز روی سر نوزاد قرار می دادند تا ملاجش نيفتد و بی وقتی نکند بچه را تا چهل روز از اتاق بيرون نمی بردند بعد از چهل روز معتقد بودند اگر او را از جلو دکان رنگرزی رد کنند، بچه حمله ای شده و به اصطلاح پيرونه می کند روز چهلم نوزاد رابا مقداری نقل و شمع به شاهچراغ می بردند، شمع ها را آنجا روشن کرده و نقل ها را به مردم می دادند. کمی نان را گوشه قنداق گذاشته و هنگام رفتن به شاهچراغ نان را جلو اولين سگی که می ديدند می انداختند. پسر را تا دوسال دوماه کم (بيست ماه ) و دختر را دوسال و دو ماه شير داده اين موضوع را به پيغمبر اکرم نسبت می دادند.
از شير گرفتن بچه :
پس از مدت شيرخوارگی روز جمعه ای را انتخاب کرده و با خود يک انار و مقداری ماست برداشته به مسجد جامع می رفتند. در محوطه مسجد جمعه ستون سنگی کوتاهی بود که سرستون سنگی روی آن قرار داشت در سطح بالايي اين سر ستون سوراخ هايي کنده شده بود بعضی ها تعداد اين سوراخ ها را چهل عدد و بعضی کمتر می دانستند. ماست را باقاشق درسوراخ ها ريخته سپس آنها را از سوراخ ها جمع کرده به داخل ظرف می ريختند.
کسانی به جای ماست از آب استفاده می کردندبا دندان کمی از پوست انار را می کندند و پس ازخواندن سوره ياسين به درون انار فوت می کردند. (اين عمل ممکن بود درمسجد يا جايی ديگر انجام شود ولی مهم آن بود که حتماً در روز جمعه اين کارصورت بگيرد.) ظهر جمعه درمنزل رو به قبله می نشستند و بچه را کاملاً شيرداده سير می کردند، آنگاه قطعه ای سنگ يا بازيچه ای را کمی دورتر پرتاب کرده بچه را می فرستادند تا آن سنگ يا بازيچه را بردارد و از آن ساعت شيردادن به بچه را قطع می کردند تا سه روز از ماست و اناری که با خود به مسجد برده و باز گردانده بودند به بچه می دادند.