|
عنوان مطلب |
امتیاز |
|
داستاني از تواضع
فرستنده : سلام ....
داستاني از تواضع رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ملّا فتح کاشانی درتفسیر منهج درذیل آیهي (وانّکَ لَعَلی خُلقٍ عَظیم) نقل میکند: پیرزنی چادرنشین که راهش به مدینه دور بود و علاقهي عجیبی به ...
|
|
13 |
|
زیبا ترین دختر دنیا
فرستنده : مهرناز
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند . نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که ...
|
|
11 |
|
بصیرت
فرستنده : سلام ....
فقیری بدهکار را به زندان بردند. او بسیار پرخُور بودو غذای همه زندانیان را میدزدید و میخورد. زندانیان از دست او رنج میبردند و غذای خود را پنهانی میخوردند. روزی آنها به زندانبان گفتند: به قاضی بگو ...
|
|
14 |
|
نابینا حقیقی
فرستنده : سلام ....
نابینا : مگر شرط نکردیم از گیلاسهای این سبد یکی یکی بخوریم ؟ بینا : آرینابینا : پس تو با چه عُذری سه تا سه تا می خوری ؟ بینا : تو حقیقتا" نابینایی ؟!نابینا : کور مادرزاد بینا : چگونه دریافتی من سه تا ...
|
|
13 |
|
جناب قاضي، فرض کنيد شما خر من هستيد
فرستنده : سلام ....
الاغ مردی دهاتی روزي به چراگاه حاکم رفت.
حاکم از مرد نزد قاضي شکايت کرد و به قاضی سپرد. قاضي
مرد را احضار کرد و گفت : ای مرد ماجرا را توضيح بده.
مرد هم گفت : جناب قاضي، فرض کنيد شما خر من هستيد.
...
|
|
13 |
|
: ای جوان ، سخنی با تو دارم . . . ! ::.
فرستنده : عبدالله اسدي
پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند.دستان پیرمرد میلرزید،چشمانش تار شده بودو گام هایش مردد و لرزان بود. اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع میشدند،اما دستان لرزان ...
|
|
21 |
|
پروانه
فرستنده : yasna
دو تا پيرمرد با هم قدم می زدن و 20 قدم جلوتر همسرهاشون کنار هم به آرومی در حال قدم زدن بودن.
پيرمرد اول: «من و زنم ديروز به يه رستوران رفتيم که هم خيلي شيک و تر تميز و با کلاس بود، هم کيفيت غذاش خيلي خوب بود و هم ...
|
|
12 |
|
ای جان پدر چرا در خواب نمی روی؟
فرستنده : سلام ....
درویشی کودکی داشت که از غایت محبّت، شبْ پهلوی خودش خوابانیدی. شبی دید که آن کودک در بستر می نالد و سر بر بالین می مالد.
گفت: ای جان پدر چرا در خواب نمی روی؟
گفت: ای پدر! فردا روزِ پنج شنبه است و مرا متعلّما (درس های) یک ...
|
|
9 |
|
فرق داره!
فرستنده : مرتضی -
سلام با سلام فرق داره !
این مطلبم با مطالب قبلیم فرق داره !
میخواستم بگم تو این دنیا همه چیز با هم فرق داره !
کشور با کشور فرق داره !شهر با شهر فرق داره ! آدماش هم با یکدیگه فرق داره ! چندتا نمونه میگم که متوجه بشید که چرا فرق ...
|
|
8 |
|
آیا كلبه شماهم در حال سوختن است؟
فرستنده : بهاره آریا
آیا كلبه شماهم در حال سوختن است؟
تنها بازمانده يك كشتی شكسته، توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد. با بيقراری به درگاه خداوند دعا كرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقيانوس چشم دوخت تا شايد نشانی از كمك بيابد ...
|
|
5 |
|
داستان کوتاه - بیمار روانی
فرستنده : عبدالله اسدي
داستان کوتاه - بیمار روانی
به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روانپزشک پرسیدم شما چطور میفهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟ روانپزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب ...
|
|
12 |
|
آرامش سنگ یا آرامش برگ ؟
فرستنده : شيما د.م
مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: "عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به ...
|
|
7 |