|
عنوان مطلب |
امتیاز |
|
داستاني از تواضع
فرستنده : سلام ....
داستاني از تواضع رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ملّا فتح کاشانی درتفسیر منهج درذیل آیهي (وانّکَ لَعَلی خُلقٍ عَظیم) نقل میکند: پیرزنی چادرنشین که راهش به مدینه دور بود و علاقهي عجیبی به ...
|
|
18 |
|
زیبا ترین دختر دنیا
فرستنده : مهرناز
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند . نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که ...
|
|
17 |
|
بصیرت
فرستنده : سلام ....
فقیری بدهکار را به زندان بردند. او بسیار پرخُور بودو غذای همه زندانیان را میدزدید و میخورد. زندانیان از دست او رنج میبردند و غذای خود را پنهانی میخوردند. روزی آنها به زندانبان گفتند: به قاضی بگو ...
|
|
19 |
|
نابینا حقیقی
فرستنده : سلام ....
نابینا : مگر شرط نکردیم از گیلاسهای این سبد یکی یکی بخوریم ؟ بینا : آرینابینا : پس تو با چه عُذری سه تا سه تا می خوری ؟ بینا : تو حقیقتا" نابینایی ؟!نابینا : کور مادرزاد بینا : چگونه دریافتی من سه تا ...
|
|
19 |
|
جناب قاضي، فرض کنيد شما خر من هستيد
فرستنده : سلام ....
الاغ مردی دهاتی روزي به چراگاه حاکم رفت.
حاکم از مرد نزد قاضي شکايت کرد و به قاضی سپرد. قاضي
مرد را احضار کرد و گفت : ای مرد ماجرا را توضيح بده.
مرد هم گفت : جناب قاضي، فرض کنيد شما خر من هستيد.
...
|
|
18 |
|
: ای جوان ، سخنی با تو دارم . . . ! ::.
فرستنده : عبدالله اسدي
پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند.دستان پیرمرد میلرزید،چشمانش تار شده بودو گام هایش مردد و لرزان بود. اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع میشدند،اما دستان لرزان ...
|
|
31 |
|
پروانه
فرستنده : yasna
دو تا پيرمرد با هم قدم می زدن و 20 قدم جلوتر همسرهاشون کنار هم به آرومی در حال قدم زدن بودن.
پيرمرد اول: «من و زنم ديروز به يه رستوران رفتيم که هم خيلي شيک و تر تميز و با کلاس بود، هم کيفيت غذاش خيلي خوب بود و هم ...
|
|
18 |
|
خلوص پیرزنی که به کلیسا می رفت اما چیزی یادش نمی ماند
فرستنده : yasna
یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته خانم نسبتا مسن محله، داشت از کلیسا برمیگشت …
در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت :
مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد ؟!
خانم پیر مدتی ...
|
|
12 |
|
ای جان پدر چرا در خواب نمی روی؟
فرستنده : سلام ....
درویشی کودکی داشت که از غایت محبّت، شبْ پهلوی خودش خوابانیدی. شبی دید که آن کودک در بستر می نالد و سر بر بالین می مالد.
گفت: ای جان پدر چرا در خواب نمی روی؟
گفت: ای پدر! فردا روزِ پنج شنبه است و مرا متعلّما (درس های) یک ...
|
|
16 |
|
فرق داره!
فرستنده : شادمهر -
سلام با سلام فرق داره !
این مطلبم با مطالب قبلیم فرق داره !
میخواستم بگم تو این دنیا همه چیز با هم فرق داره !
کشور با کشور فرق داره !شهر با شهر فرق داره ! آدماش هم با یکدیگه فرق داره ! چندتا نمونه میگم که متوجه بشید که چرا فرق ...
|
|
13 |
|
آیا كلبه شماهم در حال سوختن است؟
فرستنده : بهاره آریا
آیا كلبه شماهم در حال سوختن است؟
تنها بازمانده يك كشتی شكسته، توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد. با بيقراری به درگاه خداوند دعا كرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقيانوس چشم دوخت تا شايد نشانی از كمك بيابد ...
|
|
10 |
|
ماجرای قهر کردن گنجشک با خدا
فرستنده : yasna
روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا میگرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه میگفت....
روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا میگرفتند و خدا هر بار به ...
|
|
14 |
|
داستان کوتاه - بیمار روانی
فرستنده : عبدالله اسدي
داستان کوتاه - بیمار روانی
به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روانپزشک پرسیدم شما چطور میفهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟ روانپزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب ...
|
|
21 |
|
آرامش سنگ یا آرامش برگ ؟
فرستنده : شيما د.م
مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: "عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به ...
|
|
12 |
|
داستان کوتاه و جالب رنگ عشق
فرستنده : عبدالله اسدي
دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت که از تمام دنیا تنفر داشت و فقط یکنفر را دوست داشت دلداده اش را و با او چنین گفته بود « اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس **** گاه تو خواهم شد ...
|
|
12 |
|
دسته گلی برای مادر!
فرستنده : yasna
دختر گفت: میخواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا٬ من برای تو یک...
مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او میخواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا ...
|
|
5 |
|
راننده انيشتين
فرستنده : SaEeD
میگویند انيشتين براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه از راننده مورد اطمينان خود كمك مي گرفت. راننده وي نه تنها ماشين او را هدايت مي كرد بلكه هميشه در طول سخنراني ها در ميان شنوندگان ...
|
|
8 |
|
بیسکویت
فرستنده : asger tarrah
بیسکویت
یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید. او برروی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به ...
|
|
7 |