|
عنوان مطلب |
امتیاز |
|
دود چراغ خورده
فرستنده : مژده صبا
عبارت مثلي بالا ناظر بر فقها و روحانيون و همچنين علما و دانشمندان معمري است که براي تحصيل علم و کسب کمال شب زنده داريها کرده رنج و تعب فراوان را پذيرا شده اند تا بدين مقام و منزلت عالي و متعالي نايل آمده اند. در رابطه با ...
|
|
15 |
|
راز خوشبختي
فرستنده : مژده صبا
تاجري پسرش را براي اموختن " راز خوشبختي " به نزد خردمندترين انسانها فرستاد.پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه مي رفت تا اينکه بالاخره به قصري زيبا برفراز کوهي رسيد .مرد خردمندي که او در جستجويش بود انجا زندگي مي کرد.بجاي ...
|
|
18 |
|
شکل خدايي
فرستنده : مژده صبا
لاينل واترمن داستان آهنگري را مي گويد که پس از گذراندن جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا کند سالها با علاقه کار کرد به ديگران نيکي کرد اما با تمام پرهيزگاري در زندگيش چيزي درست به نظر نمي آمد حتي مشکلاتش به شدت ...
|
|
12 |
|
درس زندگي
فرستنده : مژده صبا
آموخته ام ...... بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي پير ترين فرد دنياست . آموخته ام ...... وقتي كه عاشق هستيد عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود. آموخته ام ...... تنها كسي كه مرا در زندگي شاد مي كند كسي است كه به من مي گويد : ...
|
|
12 |
|
معجزه
فرستنده : مژده صبا
وقتي سارا دخترك هشت ساله اي بود , شنيد كه پدر و مادرش درباره برادر كوچكترش صحبت ميكنند. فهميد كه برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند . پدر به تازگي كارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينه جراحي پرخرج ...
|
|
15 |
|
از هر دست بدهي از همان دست پس مي گيري
فرستنده : مژده صبا
يک ضرب المثل قديمي مي گويد "از هر دست بدهي از همان دست پس مي گيري" . در نور کم غروب، زن سالخورده اي را ديد که در کنار جاده درمانده،منتظر بود در آن نور کم متوجه شد که او نياز به کمک دارد جلوي مرسدس زن ايستاد و از اتومبيلش پياده ...
|
|
16 |
|
خیانت
فرستنده : علی زمانی
سلام دلم برات خیلی تنگ شده بود ...
پسرک از شادی در پوست خود نمی گنجید ... راست می گفت ... خیلی وقت بود که ندیده بودش ... دلش واسش یه ذره شده بود ... تو چشای سیاهش زل زد همون چشهایی که وقتی 15 سال بیشتر نداشت باعث شد تا پسرک عاشق شود و ...
|
|
20 |
|
ثروتمند و اتومبیل
فرستنده : علی زمانی
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود به سرعت فراوان از خیابان کم رفت آمدی رد می گذشت .
نا گهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد . پاره آجر به اتومبیل او بر خورد ...
|
|
10 |
|
نسخه داروخانه
فرستنده : علی زمانی
خانومی وارد داروخونه میشه و به دکتر دارو ساز میگه که به سیانور احتیاج داره !
دارو ساز میگه واسه چی سیانور می خوای ؟
خانومه توضیح می ده که لازمه شو هرش را مسموم کنه و بفرستدتش به دیار باقی.....
چشم های دارو ساز چهار تا می شه و ...
|
|
11 |
|
چهار پسر
فرستنده : علی زمانی
مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود.پسراول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.سپس پدر همه را فراخواند و از ...
|
|
12 |
|
ملاقات ما انسان ها با خدا
فرستنده : علی زمانی
ظهر يک روز سرد زمستاني، وقتي اميلي به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه اي را ديد که نه تمبري داشت و نه مهر اداره پست روي آن بود. فقط نام و آدرسش روي پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را
باز کرد و نامه ي داخل آن را خواند:
« ...
|
|
16 |
|
ارد اول و سورنا
فرستنده : علی زمانی
می گویند زمانی که سورنا سردار شجاع سپاه امپراتور ایران (( ارد اول )) از جنگ بر می گشت به پیرزنی برخورد .
پیرزن به او گفت وقتی به جنگ می رفتی به چه دلبسته بودی ؟گفت به هیچ ! تنها اندیشه ام نجات کشورم بود .پیرزن گفت و اکنون به چه ...
|
|
12 |
|
لیلی پروانه خدا
فرستنده : علی زمانی
شمع بود، اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود.شمعي که کوچک بود و کم، براي سوختن پروانه بس بود.مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.و زمين پر از شمع و پروانه شد.پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.خدا گفت: شمعي بايد دور، شمعي ...
|
|
11 |
|
پیرزن زرنگ
فرستنده : علی زمانی
يک روز خانم مسني با يک کيف پر از پول به يکي از شعب بزرگترين بانک کانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح کرد . سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانک را ملاقات کند . و طبيعتاً به خاطر ...
|
|
11 |
|
آزادی
فرستنده : رضا عباسی
زن نصف شب از خواب بیدار میشود و میبیند که شوهرش در رختخواب نیست، ربدشامبرش را میپوشد و به دنبال او به طبقه ی پایین میرود،و شوهرش در آشپزخانه نشست بود در حالی که یک فنجان قهوه هم روبرویش بود . ...
|
|
13 |
|
داستان پل زندگی
فرستنده : رضا عباسی
سال های سال بود كه دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود با هم زندگی میکردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند و پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد ...
كار به جایی رسید كه از هم جدا شدند. ...
|
|
13 |
|
4 چيز كه نميتوان بازگرداند
فرستنده : sali
زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و برروي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن ...
|
|
14 |
|
تخته سنگ
فرستنده : sali
تخته سنگ
در زمانهای گذشته سلطانی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای این که
عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند سلطان،بی تفاوت ...
|
|
9 |
|
زنها فرشته اند
فرستنده : sali
زن ها فرشته اند...!!!
يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشتهء كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به ...
|
|
17 |
|
چهار نیرو
فرستنده : جینا
آلن جونز کشیش می گوید برای ساختن روح،به چهار نیروی نا مرئی نیاز داریم :عشق،مرگ،قدرت و زمان
عشق لازم است،زیرا خدا ما را دوست دارد،آگاهی از مرگ لازم است،تا زندگی را بهتر بفهمیم
مبارزه برای رشد لازم است،اما نباید در دام ...
|
|
14 |