|
عنوان مطلب |
امتیاز |
|
بخت بیدار ...
فرستنده : بابک
روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می كرد كه همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میكرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار ...
|
|
13 |
|
عاقبتاندیشی
فرستنده : عباسعلی ایزدی مقدم
پیرمرد زرگری به دکان همسایه زرگر رفت و گفت : ترازویت را به من بده تا این خردههای طلا را وزن کنم.
همسایهاش که مرد دوراندیشی بود گفت: ببخشید من غربال ندارم.
پیرمرد گفت: من ترازو میخواهم و تو میگویی غربال ...
|
|
15 |
|
نخ و سوزن (حکایت)
فرستنده : mahdi e
نخ و سوزن (حکایت)
دوره گرد بساط عینک را کنار پیاده رو پهن کرده بود، نخ و سوزنی در دست داشت و جار می زد: ایها لخلایق، احتیاجی نیست پول خودت را دور بریزی و بدهی نمره عینک برای تو تعیین کنند، یکی از این عینک ها را بردار ...
|
|
7 |
|
به مي سجاده رنگين كن
فرستنده : سالومه مرزي
چنین نقل شده که مریدی نزد مرشد باقی بالله رفت و گفت:« من این بیت معروف مرشد حافظ که می گوید : " به می سجاده رنگین کن، گرت پیر مغان گوید " را خوانده ام، ولی مشکلی دارم.» باقی بالله گفت:« مدتی از پیش من برو و من ...
|
|
5 |
|
پند مادر
فرستنده : عباسعلی ایزدی مقدم
دهقاني با زن و تنها پسرش در روستايي زندگي مي كرد. خدا آنها را از مال دنيا بي نياز كرده بود . مرد دهقان هميشه پسرش را نصيحت مي كرد تا در انتخاب دوست دقت فراوان كند و افراد مناسبي را براي دوستي برگزيند . سالها گذشت تا اينكه پدر ...
|
|
6 |
|
سه راهزن و صندوقچه
فرستنده : عباسعلی ایزدی مقدم
در قديم فاصله شهرها از هم دور بود و مسافرت از شهري به شهر ديگر ، روزها و ماهها طول مي كشيد . در آن روزها مسافرت كردن همراه با خطر بود . خطر گم شدن ، گرسنگي و تشنگي و دزداني كه در كمين مسافران بودند . به اين دزدان ، راهزن مي ...
|
|
5 |
|
هرگز قضاوت نكنيد !
فرستنده : سالومه مرزي
مرد جواني به نزد (( ذوالنون مصري)) آمد و شروع كرد به بدگويي از صوفيان . ذوالنون انگشتري را از انگشتش بيرون اورد و به مرد داد و گفت : (( اين انگشتر را به بازار دست فروشان ببر و ببين قيمت ان چقدر است ؟ )) مرد انگشتر را به ...
|
|
8 |
|
غفلت از موضوعات اصلي
فرستنده : سالومه مرزي
مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور مرزی می پرسد : «در کیسه ها چه داری». او می گوید « شن .«
مامور او ...
|
|
16 |
|
عاقبت چاپلوسی در دربار کریم خان زند
فرستنده : سالومه مرزي
کریم خان زند هر روز صبح علی الطلوع تا شامگاه برای دادخواهی ستمدیدگان، رفع ستم و احقاق حقوق مردم در ارک شاهی می نشست و به امور مردم رسیدگی می کرد. یک روز مردک حقه باز و چاپلوسی پیش آمد و همین که چشمش به کریم ...
|
|
13 |
|
دوستت دارم
فرستنده : hamed nowbaghi
وقتی که ۱۹ ساله بودی، اون، شهریه دانشگاهت رو پرداخت، همچنین، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.تو هم، ازش تشکر کردی،:با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بیرون خوابگاه، به خاطر اینکه نمی خواستی جلوی دوستات خودتو دست و ...
|
|
11 |