|
عنوان مطلب |
امتیاز |
|
بخت بیدار ...
فرستنده : بابک
روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می كرد كه همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میكرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار ...
|
|
14 |
|
عاقبتاندیشی
فرستنده : عباسعلی ایزدی مقدم
پیرمرد زرگری به دکان همسایه زرگر رفت و گفت : ترازویت را به من بده تا این خردههای طلا را وزن کنم.
همسایهاش که مرد دوراندیشی بود گفت: ببخشید من غربال ندارم.
پیرمرد گفت: من ترازو میخواهم و تو میگویی غربال ...
|
|
15 |
|
نخ و سوزن (حکایت)
فرستنده : mahdi e
نخ و سوزن (حکایت)
دوره گرد بساط عینک را کنار پیاده رو پهن کرده بود، نخ و سوزنی در دست داشت و جار می زد: ایها لخلایق، احتیاجی نیست پول خودت را دور بریزی و بدهی نمره عینک برای تو تعیین کنند، یکی از این عینک ها را بردار ...
|
|
8 |
|
به مي سجاده رنگين كن
فرستنده : سالومه مرزي
چنین نقل شده که مریدی نزد مرشد باقی بالله رفت و گفت:« من این بیت معروف مرشد حافظ که می گوید : " به می سجاده رنگین کن، گرت پیر مغان گوید " را خوانده ام، ولی مشکلی دارم.» باقی بالله گفت:« مدتی از پیش من برو و من ...
|
|
8 |
|
پند مادر
فرستنده : عباسعلی ایزدی مقدم
دهقاني با زن و تنها پسرش در روستايي زندگي مي كرد. خدا آنها را از مال دنيا بي نياز كرده بود . مرد دهقان هميشه پسرش را نصيحت مي كرد تا در انتخاب دوست دقت فراوان كند و افراد مناسبي را براي دوستي برگزيند . سالها گذشت تا اينكه پدر ...
|
|
6 |
|
سه راهزن و صندوقچه
فرستنده : عباسعلی ایزدی مقدم
در قديم فاصله شهرها از هم دور بود و مسافرت از شهري به شهر ديگر ، روزها و ماهها طول مي كشيد . در آن روزها مسافرت كردن همراه با خطر بود . خطر گم شدن ، گرسنگي و تشنگي و دزداني كه در كمين مسافران بودند . به اين دزدان ، راهزن مي ...
|
|
8 |
|
هرگز قضاوت نكنيد !
فرستنده : سالومه مرزي
مرد جواني به نزد (( ذوالنون مصري)) آمد و شروع كرد به بدگويي از صوفيان . ذوالنون انگشتري را از انگشتش بيرون اورد و به مرد داد و گفت : (( اين انگشتر را به بازار دست فروشان ببر و ببين قيمت ان چقدر است ؟ )) مرد انگشتر را به ...
|
|
9 |
|
غفلت از موضوعات اصلي
فرستنده : سالومه مرزي
مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور مرزی می پرسد : «در کیسه ها چه داری». او می گوید « شن .«
مامور او ...
|
|
18 |
|
عاقبت چاپلوسی در دربار کریم خان زند
فرستنده : سالومه مرزي
کریم خان زند هر روز صبح علی الطلوع تا شامگاه برای دادخواهی ستمدیدگان، رفع ستم و احقاق حقوق مردم در ارک شاهی می نشست و به امور مردم رسیدگی می کرد. یک روز مردک حقه باز و چاپلوسی پیش آمد و همین که چشمش به کریم ...
|
|
18 |
|
دوستت دارم
فرستنده : hamed nowbaghi
وقتی که ۱۹ ساله بودی، اون، شهریه دانشگاهت رو پرداخت، همچنین، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.تو هم، ازش تشکر کردی،:با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بیرون خوابگاه، به خاطر اینکه نمی خواستی جلوی دوستات خودتو دست و ...
|
|
19 |
|
قحطي امروز
فرستنده : SaEeD
اوايل دهه شصت نوجواني بيش نبودم، اما خوب به خاطردارم آن روزهايي را كه تنها شامپوي موجود، شامپوي خمره ايي زرد رنگ داروگر بود. تازه آن را هم بايد از مسجد محل تهيه مي كرديم و اگر شانس يارمان بود و از همان شامپو ها يك عدد صورتي ...
|
|
6 |
|
حکایت آموزنده خيلي جالبه
فرستنده : عبدالله اسدي
حکایت آموزنده
حکایت اموزنده ایست ثابت میکند همه چیز بهم ربط داردحکایت زندگی ماموشی در خانه صاحب مزرعه تله موش دید !به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد .همه گفتند : تله موش مشکل توست به ما ربطی ندارد !ماری در تله افتاد و زن مزرعه ...
|
|
5 |