|
عنوان مطلب |
امتیاز |
|
خر گمشده
فرستنده : علی زمانی
ملانصرالدين ده تا خر داشت. روزي سوار يکي از آنها شد و بقيه خرهايش را شمرد.اما هر چه مي شمرد مي ديد يکي از آنها کم است. بالاخره چند باري هي سوار شد و هي پياده شد و عاقبت از روي خر پايين آمد و گفت: خر سواري به گم شدن خر نمي ارزد.
|
|
10 |
|
اختلاف رنگ
فرستنده : علی زمانی
روزي مردي که موهايي مشکي و ريشي سفيد داشت وارد مجلسي شد که اتفاقا" ملانصرالدين در آن حضور داشت. از ملانصرالدين درباره اختلاف رنگ ميان ريش و موهاي آن مرد سوال کردند. ملا جواب داد: سياهي موي سر و سفيدي ريش او نشان مي دهد که ...
|
|
9 |
|
شراب گرم
فرستنده : علی زمانی
از ملانصرالدين پرسيدند: شراب گرم را چه مي نامند؟ ملانصرالدين گفت: گرم شراب. باز پرسيدند: اگر سرد باشد چي؟ ملا گفت: ما آن را زود مي خوريم و مجال نمي دهيم که سرد شود.
|
|
7 |
|
هواي گرم
فرستنده : علی زمانی
ملانصرالدين روزگاري در شهر بغداد زندگي مي کرد. بعد از مدتي از آنجا به شهر خودش بازگشت. مردم به ديدنش آمدند و گفتند: جناب ملا! بگو بدانيم آنجا چه کار مي کردي؟ ملانصرالدين جواب داد: فقط عرق مي کردم!
|
|
5 |
|
ثواب صدقه
فرستنده : علی زمانی
ملانصرالدين گوسفند مردم را مي دزديد و گوشتش را صدقه مي کرد. از او پرسيدند: اين چه کاريست که مي کني؟ ملا جواب داد: ثواب صدقه با بره دزدي برابر است فقط در ميان پيه و دنبه اش توفير است!
|
|
6 |
|
ملاي خوش شانس
فرستنده : علی زمانی
روزي پانصد دينار از پولهاي ملا را دزديدند. ملا به مسجد رفت و دست به دعا برد خواست که امات داده اند. تاجر طبق قولي که داده بود پانصد دينااشت که: خداوندا کاري کن که پولهاي من پيدا شود. يکي از تاجرهاي شهر هم که کشتي اش در حال غرق ...
|
|
4 |
|
زبان بي ادبي
فرستنده : علی زمانی
ملانصرالدين به همراه نوکرش به شهري سفر کرد. يکي از اعيان آنجا او را به ناهار دعوت کرد. سر سفره غذاهاي خوشمزه اي گذاشته بودند و ميهماني با شکوهي بود. ملانصرالدين لباس فاخري پوشيد و سر سفره نشست و بيش از اندازه غذا خورد بعد ...
|
|
9 |
|
ملاي امانت دار
فرستنده : علی زمانی
ملانصرالدين در صحرايي نشسته بود و داشت مرغ برياني را مي خورد. رهگذري به او رسيد و گفت:ملا! اجازه بدهيد من هم يک لقمه بردارم. ملانصرالدين جواب داد: خير اجازه نمي دهم چون مال کسي است. رهگذر گفت: شما که خودتان مشغول خوردنش ...
|
|
7 |
|
ترياک بي خاصيت
فرستنده : علی زمانی
ملانصرالدين شنيده بود که اگر کسي ترياک بکشد، درد و غصه اش را فراموش مي کند و سر حال مي شود.نزد عطاري محل رفت و مقداري ترياک خريد و به منزل برد. بعد دور از چشم عيالش برد توي حمام و شروع کرد به کشيدن. اما ديد هيچ تاثيري ندارد. ...
|
|
11 |
|
دفعه بعد
فرستنده : علی زمانی
روزي ملانصرالدين به مجلس ترحيم يکي از دوستانش رفت. موقع برگشتن رفيقي او را ديد و گفت: ملا، چرا مرا خبر نکردي. ملانصرالدين گفت: انشالله دفعه بعد يادم مي ماند.
|
|
10 |
|
ملاي زرنگ
فرستنده : علی زمانی
روزي چند تا بچه شيطان در کوچه اي سرگرم بازي بودند که چشمشان به ملانصرالدين افتاد. بچه ها با هم قرار گذاشتند که به هر دوز و کلکي شده کفشهاي ملا را بدزدند. بعد رفتند کنار درخت تنومند و پر شاخ و برگي ايستادند و طوري که ملا ...
|
|
8 |
|
نيکو صورت
فرستنده : علی زمانی
پسر کوچک ملانصرالدين از خانه بيرون آمد. يکي از دوستان سراغ ملا را گرفت و گفت: پدرت کجاست؟ پسر جواب داد: در خانه است و به خدا دروغ مي گويد. پرسيد: مگر چه مي گويد؟ پسر گفت: راستش پدرم از صبح تا حالا آينه در دست گرفته است و در آن ...
|
|
7 |
|
هواي گرم
فرستنده : علی زمانی
ملانصرالدين روزگاري در شهر بغداد زندگي مي کرد. بعد از مدتي از آنجا به شهر خودش بازگشت. مردم به ديدنش آمدند و گفتند: جناب ملا! بگو بدانيم آنجا چه کار مي کردي؟ ملانصرالدين جواب داد: فقط عرق مي کردم!
|
|
6 |
|
دارايي ملا
فرستنده : علی زمانی
ملانصرالدين کنار ديواري نشسته بود. ديد تعدادي بر سر سفره اي جمع شده اند و دارند غذا مي خورند. يکي از آنها رو کرد به ملا و گفت: اشتها داري؟ ملا گفت: من مسکين در جهان فقط همين يک رقم جنس را دارم.
|
|
4 |
|
ملاي صرفه جو
فرستنده : علی زمانی
روزي ملانصرالدين مردي را ديد که دهانش باز است و دارد خميازه مي کشد. ملانصرالدين نزديکش شد و در گوشش گفت: حالا که دهانت باز است عيال بنده را هم صدا کن.
|
|
10 |
|
پيرزن باردار
فرستنده : علی زمانی
از ملانصرالدين پرسيدند:آيا امکان دارد زن صد ساله اي باردار شود و بچه اي به دنيا بياورد. ملانصرالدين گفت: آيا اين زن همسايه هم دارد. جواب دادند: بله. ملا گفت: بله باردار مي شود به شرطي که جوان بيست ساله اي همسايه اش باشد.
|
|
7 |
|
شوق ديدار
فرستنده : علی زمانی
روزي ملانصرالدين از خواب بيدار شد. هنوز لباسهايش را نپوشيده بود که شنيد چند نفر سوار گاري شده اند و مي خواهند به شهري بروند که قوم و خويشهاي ملا در آنجا هستند. ملانصرالدين که مال مفت پيدا کرده بود، همان طور لخت سوار گاري شد ...
|
|
7 |
|
ملا و مرد مسيحي
فرستنده : علی زمانی
ملانصرالدين وارد خانه يک مرد مسيحي شد و ديد که او دارد گوشت مي خورد. او هم سر سفره نشست و شروع کرد به خوردن. مسيحي گفت: اين گوسفند از نظر شما ذبح شرعي نشده. ملانصرالدين گفت: از نظر من اشکالي ندارد، من بين مسلمانها مثل تو در ...
|
|
8 |
|
جسارت ملا
فرستنده : علی زمانی
حاکم شهر دنبال مرد شجاعي مي گشت تا او را براي امر خطيري به ماموريت بفرستد. ملانصرالدين داوطلب شد تا اين کار مهم را انجام بدهد. حاکم گفت: تير انداز را خبر کنيد تا ملا را امتحان کنيم. تير انداز آمد و عمامه ملا را نشانه گرفت و ...
|
|
9 |
|
ارتفاع علم ملا
فرستنده : علی زمانی
ملا بر بالاي منبر رفته بود و طبق معمول داشت اراجيف به هم مي بافت. شخصي از او سوالي کرد. ملا گفت: نمي دانم. آن شخص عصباني شد و پرسيد: تو که چيزي نمي داني براي چي بالاي منبر مي روي؟ ملا گفت: من به اندازه علمم تا اين بالا آمده ام ...
|
|
8 |