|
عنوان مطلب |
امتیاز |
|
ملاي شکمو
فرستنده : علی زمانی
وقتي ملا جوان بود، پدرش او را به بازار فرستاد تا کله پاچه بخرد. ملانصرالدين در راه گرسنه شد و تمام کله پاچه را خورد و دندانها و استخوانهايش را براي پدرش آورد. پدر ملا گفت: اين که استخوان خالي است پس گوش آن کو؟ ملا جواب داد: ...
|
|
7 |
|
دواي دردها
فرستنده : علی زمانی
مادر ملا مريض شده بود. ملا طبيبي را بالاي سر او آورد. طبيب گفت: دواي اين زن فقط شوهر کردن است. مادر ملا رو به پسرش کرد و گفت: به به! عجب طبيب با شعوري!
|
|
8 |
|
عيال بي عقل
فرستنده : علی زمانی
رفيقي پيش ملا آمد و گفت: شنيده ام که زنت عقلش را از دست داده است. ملا جواب داد: زن من هيچ وقت عقل نداشته که بخواهد از دست بدهد بايد ببينم چه چيز ديگري از دست رفته است.
|
|
9 |
|
ملاي زن ذليل
فرستنده : علی زمانی
روزي رفيقي از ملا پرسيد: تو در چه ساعت هايي از شبانه روز استراحت مي کني؟ ملانصرالدين جواب داد: چند ساعت در شب و دو ساعت هم بعد از ظهر ها که او مي خوابد. رفيقش پرسيد: اون ديگه کيه؟ ملانصرالدين جواب داد: عيالم را مي گويم. دوستش ...
|
|
7 |
|
نماز جمعه
فرستنده : علی زمانی
روزي ملانصرالدين سوار بر خر داشت مي رفت. پرسيدند: ملا کجا مي روي؟ ملانصرالدين جواب داد: مي خواهم بروم نماز جمعه. گفتند: اما امروز که سه شنبه است. ملا گفت: اگر اين خر بيچاره مرا تا روز جمعه به مسجد برساند شاهکار کرده است.
|
|
9 |
|
بز زبان بسته
فرستنده : علی زمانی
ملانصرالدين دو تا بز داشت. يکي از آنها فرار کرد و ملا هر چه دنبالش کرد به او نرسيد.برگشت و افتاد به جان آن يکي بز بيچاره. رفيقي او را ديد و گفت: ملا، اين چه کاري بود که کردي؟ ملانصرالدين گفت: شما نمي دانيد! اگر اين زبان بسته ...
|
|
8 |
|
دروغ ملا
فرستنده : علی زمانی
روزي بچه هاي ملانصرالدين دور او را گرفته بودند و اذيتش مي کردند. ملا براي اينکه خودش را از دست آنها خلاص کند، گفت: در فلان محل، جاليزي پر از خربزه است. بچه ها با خوشحالي به همان محل دويدند. ملانصرالدين هم پشت سر آنها شروع ...
|
|
9 |
|
طفل پنج روزه
فرستنده : علی زمانی
ملانصرالدين زني گرفت که بعد از پنج روز فرزندش به دنيا آمد. ملانصرالدين زود به بازار رفت و دفتر و قلمي براي او خريد. رفيقي او را در راه ديد و گفت: ملا، تو که بچه ات تازه به دنيا آمده اين دفتر و قلم را براي کي خريده اي؟ ملا جواب ...
|
|
8 |
|
بهانه کافي
فرستنده : علی زمانی
ملانصرالدين گاو سياهي داشت. همسايه اش از او خواهش کرد که گاوش را براي چند روز به او قرض بدهد. ملانصرالدين گفت: دارم اما سياه است. همسايه گفت: خوب! مگر از گاو سياه استفاده نمي کنند. ملانصرالدين گفت: چون نمي خواهم بدهم همين ...
|
|
9 |
|
خصوصیات اقایون که خدا وکیلی خودشونم قبول دارن
فرستنده : faeze jo0on
خصوصیات اقایون که خدا وکیلی خودشونم قبول دارن : -1 خوشتیپ تر از خودشون نمی تونن ببینن 2 -هر روز که باهاشون اشنا بشی –3- روز بعد به طور اتفاقی تولدشونه -4 -دوست ندارن دم ویترین مغازه وایسن مبادا دوست دخترشون از چیزی خوشش بیاد ...
|
|
12 |
|
مادراتونو اذيت نكنيا.....
فرستنده : mohamad ....
چرا مادرتو اذیت کردی
روزی ملا از بازار یک گوسفند خرید در راه دزدی طناب گوسفند را از گردن آن باز کرد و گوسفند را به دوستش داد
و طناب را به گردن خود بست و چهار دست و پا به دنبال ملا را افتاد.
ملا به خانه رسید ناگهان دید که ...
|
|
10 |
|
ملا نصرالدین همیشه اشتباه می کرد
فرستنده : مژده
ملا نصرالدین هرروز دربازار گدایی می کرد و مردم با نیرنگی حماقت اورا دست می انداختند 2سکه به او نشان می دادند یکی طلا ودیگری نقره و ملا نصرالدین سکه نقره را همیشه برمی داشت.
این خبر در شهر پخش شد وهرروز تعدادی زن ومرد می ...
|
|
7 |
|
مردها نخونن!!!!
فرستنده : N@Z@N!N
فرق شوهر کردن و سگ نگه داشتن چیه؟
سگ گند به فرشت میزنه ، مرد به زندگیت
به مردی که نود و نه درصد مغزش از بین رفته چی میگند؟
خواجه
فالگیر : فردا شوهرتون میمیره
زن : اینو که خودم میدونم . بهم بگو گیر پلیس می افتم یا نه؟
وقتی ...
|
|
5 |
|
طنز ملا نصرالدین...بخونید اموزنداست...
فرستنده : mohamad ....
داستان خویشاوند الاغروزی ملا الاغش را که خطایی کرده بود می زد,شخصی که از آنجا عبور می کرد اعتراض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟ملا گفت: ببخشید نمی دانستم که از خویشاوندان شماست اگر می دانستم به او اسائه ...
|
|
16 |
|
حکایت
فرستنده : ZAHARA 111111
چرا مادرت را اذیت کردی روزی ملا از بازار یک گوسفند خرید در راه دزدی طناب گوسفند را از گردن آن باز کرد و گوسفند را به دوستش دادو طناب را به گردن خود بست و چهار دست و پا به دنبال ملا را افتاد.ملا به خانه رسید ناگهان دید که ...
|
|
11 |
|
پیراهن
فرستنده : soheyl s
یک روز زن ملا نصیر الدین پیراهن ملا رو میشوید و در پشت بام پهن میکند
از آن طرف باد شدیدی می وزید که باد پیراهن ملا رو پایین انداخت ظهر بود
که ملا به خونش برگشت و دید که پیراهنش روی زمین افتاده فورا رفت ویک
گوسفندی خرید و ...
|
|
6 |
|
نماز ملا نصیر الدین
فرستنده : soheyl s
یک روز ملا نصیر الدین سوار بر خر به مسجد رفت و قتی داشت وضو می گرفت به خرش گفت:
ای خره من میرم نماز بخونم از جات تکون نخور ی باشه خره سری تکون داد و ملا رفت تا
نماز شو بخونه .......دیگه آخرایه نمازش بود وداشت تشهد رو میگفت که ...
|
|
5 |
|
جوکهای ملانصرالدین(1)
فرستنده : yasna
جنگ
یکی از ملانصرالدين می پرسه چه جوری جنگ شروع می شه؟ ملا بدون معطلی یکی می زنه توی گوش طرف و میگه اینجوری!
خر نخریدم انشاءالله ...!
ملانصرالدین روزی به بازار رفت تا دراز گوشی بخرد. مردی پیش آمد و پرسید: کجا می روی؟ ...
|
|
15 |
|
جوکهای ملانصرالدین(2)
فرستنده : yasna
شکایت الاغ
الاغ ملانصرالدين روزي به چراگاه حاکم رفت. حاکم از ملا نزد قاضي شکايت کرد. قاضي ملا را احضار کرد و گفت : ملا ماجرا را توضيح بده. ملا هم گفت : جناب قاضي. فرض کنيد شما خر من هستيد. من شما را زين مي کنم و افسار به شما ...
|
|
24 |
|
جوك هاي ملا نصرالدين
فرستنده :
يکي از ملانصرالدين مي پرسه چه جوري جنگ شروع مي شه؟ملا بدون معطلي يکي مي زنه توي گوش طرف و ميگه اينجوري!************ملانصرالدين روزي به بازار رفت تا دراز گوشي بخرد. مردي پيش آمد و پرسيد: کجا مي روي؟ گفت:ب ه بازار تا درازگوشي بخرم ...
|
|
14 |